خاطره

آخرین اخبار:
خاطره

روایت همرزم از تلاش‌های خستگی‌ناپذیر «مهدی حسنی» و دلتنگی‌های «محمد سپهر محمدی»

یکی از همرزمان شهیدان «مهدی حسنی» و «محمد سپهر محمدی» در خاطره‌ای از مأموریت گردان تخریب در منطقه شمال‌غرب کشور، از تلاش‌های جهادی شهید حسنی برای تأمین آب پایگاه و دلتنگی‌های شهید سپهر محمدی برای حضور در کنار نیرو‌های عملیاتی می‌گوید؛ دوستی و مسئولیت‌پذیری که در روز‌های مأموریت، جلوه‌ای از روحیه ایثار و فداکاری این دو شهید را به نمایش گذاشت.

«استراحت بماند بعد از شهادت»؛ روایت خواهر شهید «علی توری» از دلتنگی و زنده نگه‌داشتن یاد برادر

خواهر شهید «علی توری» در خاطره‌ای سرشار از دلتنگی، از جست‌وجوی تصویری می‌گوید که یادآور سال‌های تلاش، خستگی‌ناپذیری و انجام وظیفه برادرش باشد؛ تصویری با جمله «استراحت بماند بعد از شهادت» که برای او تنها یک قاب چوبی نیست، بلکه یادآور روحیه مجاهدانه برادری است که حتی خستگی نیز نتوانست او را از مسیر مسئولیتش بازدارد.
قصه آشنایی / قسمت دوم

از حسرت تا رؤیا؛ شبی که پدر رضایت داد

لید: قصه آشنایی با شهید «ناصر بیات» در ادامه روایت اردوی راهیان نور دانشجویی، به شبی می‌رسد که راوی از رفتن به این سفر ناامید شده بود؛ شبی که در میان حسرت تماشای تصاویر راهیان نور، موافقت ناگهانی پدر، مسیر زندگی او را به سوی اتفاقی ماندگار تغییر داد.

کوله‌پشتی کوچکی که به خاطره‌ای بزرگ تبدیل شد؛ روایت دوست شهید «حاج ناصر»

دوست شهید «حاج ناصر» در خاطره‌ای سرشار از دلتنگی، از مهربانی‌ها و روحیه جوانمردانه او می‌گوید؛ از روزی که با هزار ملاحظه و از سر محبت، کوله‌پشتی کوچکی برای دخترش تهیه کرد تا مبادا احساس ناراحتی یا کوچک شدن به او دست دهد؛ یادگاری ساده که امروز به نشانه‌ای از بزرگی قلب و منش انسانی این شهید تبدیل شده است.

یادگار‌های یک جوانمرد؛ روایتی از بزرگی روح شهید «محمد سپهر»

حسنا اسماعیلی در روایتی خاطره‌گونه از شهید «محمد سپهر»، از جوانی می‌گوید که با وجود سن کم، روحی بزرگ و مرامی جوانمردانه داشت؛ جوانی که امروز پوتین‌ها، انگشتر، لباس‌ها و تکه‌ای از شال مشکی‌اش، یادگار‌هایی از روز‌های زندگی و لحظه‌های عروج او هستند.

شهادت شهید علی جابری تنها ۲۰ دقیقه پس از تماس با مادر

همسر شهید علی جابری از شهدای والامقام جنگ تحمیلی، به بیان ویژگی‌های اخلاقی و روایت واپسین دقایق پیش از شهادت این شهید گرانقدر پرداخته است؛ شهیدی که نهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در چابهار به فیض شهادت نائل آمد.
خاطره‌ای از شهید «ابراهیم باقری» به روایت خواهر شهید؛

«کیسه آرد در شب برفی»؛ روایت یک دلاوری

خاطره‌ای از شهید «ابراهیم باقری» به روایت خواهر شهید؛ روایتی از شجاعت او در دوران خدمت سربازی و نجات ۴۳ همرزم محاصره‌شده در سرمای زمستان و میان برف‌های بوکان. شهید باقری با عبور از حلقه محاصره نیرو‌های ضدانقلاب، کیسه آرد را به نیرو‌ها رساند و با پخت نان محلی، جان و روحیه همرزمانش را حفظ کرد.
قصه_آشنایی / قسمت اول

آشنایی با «شهید ناصر بیات»؛ قصه‌ای که از اردوی راهیان نور آغاز شد

روایت آشنایی با «شهید ناصر بیات» از یک اردوی راهیان نور دانشجویی در اوایل اسفند سال ۱۳۸۸ آغاز شد؛ سفری که در ابتدا با مخالفت پدر همراه بود و رفتن به آن برای راوی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید، اما در نهایت با رضایت پدر، مسیر این سفر برای او هموار شد؛ سفری که بعد‌ها آغازگر قصه آشنایی او با همسر آسمانی‌اش شد.

«مهمان ناخوانده»؛ موشکی که به دیوار سنگر فرماندهی خورد

علی‌اکبر اجاقلو در خاطره‌ای از عملیات والفجر ۸ و روز‌های پرکار رزمندگان در فاو، از لحظه‌ای می‌گوید که یکی از نیرو‌ها برای استراحت کوتاه وارد سنگر فرماندهی شد؛ اما تنها لحظاتی بعد، اصابت یک موشک به دیوار سنگر، فضای آنجا را به صحنه‌ای پراضطراب تبدیل کرد؛ موشکی که به دیوار برخورد کرد، اما عمل نکرد.

«محاصره سنگری»؛ روایت علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های سخت دشت دهلران

علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های سخت حضور در جبهه و ماجرای گرفتار شدن خود و دو همرزمش در منطقه دشت دهلران روایت می‌کند؛ زمانی که پس از جدا ماندن از ستون نیروها، در محاصره دشمن قرار گرفتند و چشم امیدشان به تاریکی شب بود تا بتوانند خود را از منطقه خارج کنند. روایتی از خستگی، تشنگی، آتش دشمن و بازگشت به خط، که با صحنه‌ای غیرمنتظره در یک سنگر به پایان می‌رسد.

«شیر دشت»؛ روایتی از شجاعت حسن در روز‌های سخت آغاز جنگ

علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های ابتدایی جنگ و شرایط دشوار جبهه روایت می‌کند؛ روز‌هایی که کمبود مهمات و جیره‌بندی فشنگ، کار رزمندگان را با دشواری روبه‌رو کرده بود. او در خاطره‌ای از حضور در دشت عباس، از مواجهه با حسن و شجاعت او در برابر سخنان بنی‌صدر می‌گوید؛ زمانی که حسن بی‌پروا از رزمندگان خواست به سخنان رئیس‌جمهور وقت گوش ندهند.
خاطرات شفاهی جانبازان/

من خط شکن بودم

جانباز سرافراز علی مومنی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «من خط شکن بودم و هر جا که در دست عراقی‌ها بود برای باز پس‌گیری اعزام می‌شدیم و بعد از اتمام عملیات به عقب برمی‌گشتیم و استراحت می‌کردیم.»
خاطرات شفاهی جانبازان/

احتیاط برای شناسایی نشدن توسط گشت عراقی

جانباز سرافراز علی مختار نظری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «فضای خالی بزرگی بین ما و عراقی‌ها بود، فرمانده گفت در وسط این مکان تردد نکنید و از کنار تردد کنید، زیرا ممکن است توسط گشت عراقی شناسایی شوید و در سنگری که آنجا بود اقدام به استراق سمع کنید.»

تیری از بغل گوشم رد شد

جانباز سرافراز علی اکبر خیری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در حال انتقال یکی از مجروحان بودم که مورد اصابت تیراندازی گروه‌های معاند قرار گرفتم و چهار تیر به دستم اصابت کرد و یک تیر از بغل گوشم رد شد.»
خاطرات شفاهی جانبازان/

«مجروحیت با تیر مستقیم»

جانباز سرافراز عبدالله دشتی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در مریوان همراه با گردان خاتم در حال مبارزه با گروه‌های معاند بودیم که با اصابت تیر مستقیم از ناحیه دست راستم مجروح شدم و متاسفانه چند تن از رزمنده‌ها هم به شهادت رسیدند.»

روایت مادر شهید «محمدرضا فتحی» از لحظه شنیدن خبر شهادت 

مادر شهید «محمدرضا فتحی» در روایتی از لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندش گفت: «خیلی ناراحت و در عین حال خوشحال شدم، چرا که همسرم را در راه اسلام و میهن و امام عزیزمان خمینی کبیر از دست داده بودم» و تأکید کرد که فرزندش را طوری پرورش خواهد داد که نگذارد خون شهدا به هدر رود و رهرو آنان باشد.
خاطره‌ای از آخرین انتخاب

پیوستن به سپاه؛ آرزویی از دوره نوجوانی

مادر شهید «کاظم شافعی» برایمان روایت می‌کند: کاظم از کودکی با قرآن مأنوس بود و از نوجوانی یک آرزو را در دل داشت؛ پیوستن به سپاه.

مزار خالی که به میعادگاه ابدی شهید علیرضا فیروزی بدل شد

داستان پرشور دلبستگی شهید علیرضا فیروزی به عموی شهیدش، اباذر فیروزی، با تدفین پیکر مطهر این جوان مؤمن در گلزار شهدای ابهر به سرانجام رسید و نام او را در کنار عموی بزرگوارش جاودانه ساخت.

روحانی شهید محمدعلی حاتمی؛ طلبه نوجوانی که از حوزه علمیه راهی جبهه شد

شهید محمدعلی حاتمی از شهدای روحانی استان زنجان، نوجوانی مؤمن و پرتلاش بود که در کنار تحصیل علوم دینی، دفاع از دین و میهن را نیز وظیفه خود می‌دانست. او در پانزده‌سالگی و پس از ورود به حوزه علمیه زنجان، با لبیک به ندای رهبر انقلاب راهی جبهه‌های دفاع مقدس شد و به عنوان غواص در عملیات‌های دوران جنگ حضور یافت. این طلبه نوجوان پس از رشادت‌های فراوان، در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. خاطرات پدر و نزدیکانش، تصویری از جوانی آرام، مطیع خانواده، علاقه‌مند به طلبگی و عاشق خدمت به اسلام را روایت می‌کند؛ جوانی که حتی جراحت و نیاز به درمان را کنار گذاشت تا دوباره به میدان دفاع بازگردد.

«اگر من نروم، چه کسی برود؟»؛ روایت دلدادگی شهید محمد ذوالقدری به دفاع از میهن

شهید محمد ذوالقدری از جوانان مؤمن و فداکار شهرستان خدابنده بود که در دوران دفاع مقدس، با وجود دلبستگی به خانواده و زندگی، راه جبهه را برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود انتخاب کرد. او که از سوی بسیج راهی جبهه‌های نبرد شد، سرانجام در منطقه مریوان و در جریان درگیری با نیروهای عراقی به شهادت رسید. خاطره‌ای که مادر این شهید از آخرین دیدار با فرزندش روایت می‌کند، تصویری از روحیه ایثار، مسئولیت‌پذیری و عشق او به دفاع از سرزمینش ارائه می‌دهد؛ جوانی که معتقد بود اگر او و دیگر رزمندگان در میدان نباشند، چه کسی باید از میهن دفاع کند.
طراحی و تولید: ایران سامانه