روحانی مجاهدی که سنگر حوزه را به خط مقدم پیوند زد کولهپشتی کوچکی که به خاطرهای بزرگ تبدیل شد؛ روایت دوست شهید «حاج ناصر»
به گزارش نوید شاهد زنجان، دوست شهید «حاج ناصر» در روایت خاطره خود از این شهید مینویسد:
سلام بر خداوندی که غیرت و مردانگی را در وجود مردانی همچون حاج ناصر قرار داد.
سلام حاج ناصر عزیز! خسته نباشید. البته شما بهاندازه کافی خستگی در کردید، اما ما از دلتنگی برای دیدار دوباره شما خسته شدهایم. دلتنگ صدایتان و چهرهای هستم که هر بار همسر وفادارتان در کانال، عکسها و صداهای شما را منتشر میکند، دلم هزار تکه میشود.
برای هزارمین بار میپرسم؛ حاج ناصر، مرا میبخشید؟ نکند از شوخیهایی که با شما داشتم، دلگیر شده باشید؟ اگر چنین باشد، خودم را نمیبخشم.
خدا را شکر که بارها به خوابم میآیید تا بتوانم پیام دلگرمی شما را به همسرتان منتقل کنم. گاهی با خودم میگویم، آیا واقعاً مرا لایق میدانید که به خوابم بیایید؟
خاطره کولهپشتی دخترم هیچوقت از یادم نمیرود. درست همین روزها در سال گذشته بود که برای دخترم کولهپشتی گرفتید. یادتان هست؟ محال است فراموش کرده باشید.
آنقدر از این اتاق به آن اتاق رفتید تا کولهپشتی را طوری به من بدهید که دلم نشکند و احساس کوچک شدن نکنم. پیش از آنکه هدیه را بیاورید، بارها و بیدلیل از من عذرخواهی کردید. آن روز نمیدانستم چرا اینهمه میگویید ببخشید؛ بعدها بیشتر به ظرافت روح و بزرگی قلبتان فکر کردم.
سرانجام کولهپشتی را آوردید و گفتید: «یک هدیه کوچک از طرف من به دخترتان.»
شاید آن روز برای شما فقط یک هدیه کوچک بود، اما امروز که روزها یکی پس از دیگری به خاطره تبدیل میشوند، میفهمم پشت آن هدیه ساده، چه اندازه محبت و ملاحظه پنهان بود. شما حتی هنگام هدیه دادن هم مراقب دل دیگران بودید؛ نمیخواستید کسی احساس شرمندگی کند یا غرورش خدشهدار شود.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، دلم شکسته است و قلبم هزار تکه شده. حاج ناصر، هرچه بیشتر به خاطراتمان برمیگردم، بیشتر میفهمم خداوند شما را در زیباترین لحظات زندگیمان به ما هدیه داده بود؛ انسانی که بزرگیاش را نه با حرف، بلکه با رفتار و مهربانیاش نشان میداد.
راستی حاج ناصر، وقتی به چشمان فاطمه جان نگاه میکنم، همان مظلومیت نگاه شما را میبینم. انگار بخشی از وجودتان هنوز در نگاه او زنده است و همین شباهت، دلتنگیام را بیشتر میکند.
مرا فراموش نکنید؛ همانطور که من خاطراتتان را فراموش نمیکنم. شما را به امام حسین (ع) میسپارم؛ همان امامی که هر سال در گرمترین روزهای سال، با قدمهای مبارکتان و لبخندی از ته دل به زیارتش میرفتید.
حاج ناصر عزیز، دلتنگم؛ دلتنگ صدایتان، خندههایتان، شوخیهایمان و مهربانیهایی که شاید آن روزها قدرشان را آنگونه که باید نمیدانستم. امروز هر کدام از آن لحظهها، گنجی از خاطرات است که با هیچ چیز جایگزین نمیشود.
روحتان شاد و یادتان برای همیشه زنده باد.