«خمپاره دقیقاً در آغوش احمد نشسته بود و احمد تکه تکه شده بود. یک لحظه برگشتم و کنار دستم را نگاه کردم. کوله آرپی جی ها بود که حالا داشت شعله می کشید. چند قدمی فاصله گرفتم. گلوله های آرپی جی توی کوله یکی یکی منفجر شدند و جهنم آنجا را جهنم تر کردند و اگر تکه پاره هایی هم از پیکر احمد باقی مانده بود، دیگر با گرد و غبار و خاک های گرم منطقه یکی شد و احمد اربا اربا شد...»در ادامه خاطره این شهید والامقام را از زبان دوست و همرزمش«حاج سعید نوایی» در نوید شاهد بخوانید.