خاطرات شهید

آخرین اخبار:
خاطرات شهید

از کوچه‌های کرمان تا جبهه پیرانشهر؛ روایت مادر شهید دانش‌آموز علی ایرانمنش

علی ایرانمنش، دانش‌آموز نوجوان کرمانی، هنوز ۱۵ سالش کامل نشده بود که پای در راه جبهه گذاشت. مادرش، طاهره ایلاقی، از کودکیِ پسری می‌گوید که از همان سال‌های دبستان دغدغه مردم و کشور را داشت و برای رفتن به جبهه، رضایت خانواده را جلب کرد.
دست‌نوشته شهید «محمدحسین محمدخانی»

عاشقانه‌ای برای حضرت زهرا (س) در دست‌نوشته «حاج عمار حلب»

شهید «محمدحسین محمدخانی» ملقب به «حاج عمار حلب»، از فرماندهان دلیر جبهه مقاومت و مدافعان حرم بود که در آبان‌ماه ۱۳۹۴ در سن ۳۰ سالگی در سوریه به فیض شهادت نائل آمد. این شهید والامقام در کنار روحیه شجاعت و رزمندگی، از ارادتی عمیق و خالصانه به ساحت مقدس اهل‌بیت (ع) برخوردار بود. در ادامه، متن نجواگونه و پرمعنای دست‌نوشته این شهید بزرگوار در توسل به حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) را می‌خوانید:
برگی از خاطرات کتاب «حسین، پسر غلامحسین»؛

روایت مادر شهید یوسف‌الهی از خانه‌ای با عطر قرآن و لقمهٔ حلال/ «برگی از درخت نمی‌افتد مگر به خواست خدا»

مادر شهید «حسین یوسف الهی»در خاطراتی صمیمی، از صفای خانهٔ کوچهٔ جیحون کرمان، روحیهٔ شاکرانه و مقید همسر معلمش «غلام‌حسین» و ماجرای شنیدنی بارداری نهمین فرزند خانواده سخن می‌گوید.
بازخوانی برگی از کتاب «چادر طوبی» به روایت همسر شهید

دو خط موازی در امتداد عشق؛ شهیدی که سایه‌اش همواره بر سر خانه و خانواده ماند

کتاب «چادر طوبی» روایتگر صبوری‌ها، پایمردی و دلدادگی همسر شهید والامقام «فرج‌الله زمزم» است؛ روایتی از پیوند قلبی و معنوی که حتی پس از عروج سرخ شهید در عملیات آزادسازی بستان گسسته نشد و عطر حضور او در گوشه گوشه خانه و مجالس اهل‌بیت (ع) جاری ماند.

در آغوش شهادت

مادر شهید «داریوش(محسن) یغمانژاد» نقل می‌کند: «محسن را از توی آب بیرون کشیدم و سرش را به لبه کانال تکیه دادم. انگار نفس نمی‌کشید. کلاه را از روی سرش برداشتم و خوب نگاهش کردم. به شهادت رسیده بود.»
خاطره؛

پدر شهیده نازدار بنفشی روایت می‌کند؛ دختری که پشت پنجره مدرسه در حسرت آموختن می‌ایستاد

مصطفی بنفشی، پدر شهیده نازدار بنفشی، در خاطره‌ای از دختر سیزده‌ساله‌اش، از عشق و علاقه او به تحصیل می‌گوید؛ دختری که با وجود تنگنا‌های معیشتی خانواده، رؤیای معلم شدن را در سر داشت و برای شنیدن درس معلم، پشت پنجره کلاس درس همسالانش می‌ایستاد.
خاطره؛

همسر شهیده فاطمه عظیمی روایت می‌کند؛ آخرین وصیت شهید به فرزندانش

فاتح زاهدی، همسر شهیده فاطمه عظیمی، در روایتی از آخرین لحظات زندگی همسرش، از وصیتی می‌گوید که بر انتقال تجربه‌های زندگی، ایستادگی در برابر سختی‌ها و آمادگی برای مواجهه با مشکلات تأکید داشت.
خاطره؛

مادر شهیده سیده فوزیه حسنی روایت می‌کند؛ خلوت‌های شبانه دختر نوجوانش با خدا

سیده خدیجه حسنی، مادر شهیده سیده فوزیه حسنی، در خاطره‌ای از دختر نوجوانش، از انس او با نماز و روزه و راز و نیاز‌های شبانه‌اش با خداوند می‌گوید؛ دختری که از هفت‌سالگی نمازش ترک نشد و در شب‌های قدر تا صبح به عبادت و دعا می‌پرداخت.
خاطره؛

فرزند شهیده خدیجه هاشمی روایت می‌کند؛ راز و نیازهای شبانه مادری که هیچ‌گاه نمازش قضا نمی‌شد

نبی هدایتی، فرزند شهیده خدیجه هاشمی، در خاطره‌ای از مادر شهیدش، از انس همیشگی او با نماز و عبادت و راز و نیاز‌های شبانه‌اش با خداوند می‌گوید؛ مادری که نماز اول وقت و طهارت را از اصول جدایی‌ناپذیر زندگی خود می‌دانست.
خاطره؛

فرزند شهیده آمنه باغی روایت می‌کند؛ شهادت، سعادتی است که نصیب هرکسی نمی‌شود

فرزند شهیده آمنه باغی، در روایتی از خاطرات مادرش، از نگاه عمیق او به مقام شهادت و صبر خانواده‌های شهدا می‌گوید؛ سخنانی که پس از شهادت مادر، به مایه آرامش و تسلای خاطر او تبدیل شد.
قسمت دوم خاطرات شهید «مجید عالمیان»

قلبش برای انقلاب می‌تپید

دوست شهید «مجید عالمیان» نقل می‌کند: «مجید همانند دیگر مردم ایران قلبش برای پیروزی انقلاب می‌تپید و هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. همواره در اندیشه حل مشکلات اجتماعی مردم بود.»
قسمت نخست خاطرات شهید «مجید عالمیان»

خوابی که به مادر آرامش داد

پدر شهید «مجید عالمیان» نقل می‌کند: «به خاطر استعداد و توان علمی‌اش در نهضت سوادآموزی جهت تدریس به کار گرفته شد. به قدری در این کار مهارت پیدا کرد که از سوی مسئولین نهضت سوادآموزی شهرستان به وی لوح تقدیر و جوایزی ارزنده اهدا شد.»
قسمت دوم خاطرات شهید «محمدعلی شاه حسینی»

هر کسی ماه محرم شهید بشه، مثل یاران امام حسینه

مادر شهید «محمدعلی شاه حسینی» نقل می‌کند: «از جبهه آمده بود. توی خانه دور هم نشسته بودیم. به برادرش مهدی می‌گفت: هر کسی توی این ماه شهید بشه مثل یاران امام حسین تو کربلا می‌مونه.»
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدعلی شاه‌حسینی»

با اعتقاد دینی راهش را انتخاب کرد

مادر شهید «محمدعلی شاه‌حسینی» نقل می‌کند: «از همان كوچكی سر به زیر بود. غم ما را می‌خورد و دلش از من كنده نمی‌شد. جانش به جان من بسته بود. او خودش می‌دانست و با اعتقاد دینی این راه را انتخاب كرد.»
همسر شهید سرهنگ خلبان غلامعلی طهماسبی روایت می‌کند

«فرمانده بود، اما با همه مثل دوست رفتار می‌کرد»؛ روایتی از زندگی مردی که بی‌ریا خدمت کرد

۲۷ سال زندگی مشترک با شهید سرهنگ خلبان غلامعلی طهماسبی، برای همسرش سرشار از خاطراتی است که در آن، ایمان، خانواده‌دوستی، تواضع و خدمت بی‌منت در کنار یکدیگر معنا پیدا کرده‌اند؛ مردی که به روایت همسرش، حتی در جایگاه فرماندهی نیز خود را از دیگران جدا نمی‌دانست.
روایت همسر شهید «حسین محرابی» از یک توسل در حرم رضوی؛

آقا! دیگه سرگردون شدم

مرضیه بلدیه همسر شهید «حسین محرابی» تعریف می‌کند: حسین برای دفاع از حرم، مدت‌ها در انتظار اعزام بود؛ اما هر بار گره‌ای تازه پیش پایش می‌افتاد. آن روز وقتی به حرم امام رضا (ع) رسیدیم، دیگر تاب نیاورد؛ خودش را به پنجره فولاد رساند، اشک ریخت و گفت: «آقا! دیگه سرگردون شدم...» چند دقیقه بعد، آرام و مطمئن برگشت و گفت: «حاجتم رو گرفتم؛ تا ماه دیگه اعزام می‌شم.»

آخرین لبخند پشت پنجره طبقه دوم

خانه برای او حریم عشق و آرامش بود، اما هنگامی که پای دفاع از میهن و فرمان امام (ره) به میان می‌آمد، دل از تمام دلبستگی‌ها می‌برید. همسر شهید والامقام «مسعود خلعتی» در روایتی شنیدنی و صمیمی، از پرده‌های ناگفته اخلاق، سخاوت بی‌دریغ، روز‌های پرالتهاب جبهه و واپسین نگاه پرمعنای همسرش در لحظه بدرقه می‌گوید.

مطالعه برایش یک سرگرمی نبود، بلکه دنبال فهمیدن بود

شهید سردار «محمد فرومند‌ی» در نوجوانی به مسجد میرفت و پای سخنرانی روحانی مسجد می نشست به مطالعه علاقه داشت و بعدها سراغ کتاب هایی رفت که برای آن زمان ممنوع بود. مطالعه برایش یک سرگرمی نبود، بلکه دنبال فهمیدن بود. کم کم علاقه اش به مسائل دینی و اجتماعی بیشتر شد و همین علاقه مسیر زندگی اش را تغییر داد. از یک نوجوان کتابخوان اسفراینی تا جوانی که تصمیم گرفته بود برای چیزی که به آن باور دارد قدم بردارد.
روایت همسر شهید عبدالمهدی مغفوری از روزهای آغازین زندگی مشترک:

وقتی یک غذای سوخته، بهانه‌ای برای شناخت عبدالمهدی شد

زندگی مشترک شهید عبدالمهدی مغفوری از همان روزهای نخست با سادگی و معنویت گره خورده بود؛ مردی که در نگاه او، خوشبختی با تجملات و سفره‌های رنگین معنا نمی‌شد. حتی غذایی که سوخته و شور شده بود، برایش «نعمت خدا و دستپخت خانم» بود و همین نگاه ساده، بخشی از خاطرات ماندگار همسرش از روزهای زندگی با او را شکل داد.
خاطره‌ای از آخرین انتخاب

پیوستن به سپاه؛ آرزویی از دوره نوجوانی

مادر شهید «کاظم شافعی» برایمان روایت می‌کند: کاظم از کودکی با قرآن مأنوس بود و از نوجوانی یک آرزو را در دل داشت؛ پیوستن به سپاه.
طراحی و تولید: ایران سامانه