آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۷۹۱
۱۴:۲۴

۱۴۰۵/۰۷/۲۹

امیر همیشه به شهادت مثل یک حسرت نگاه می‌کرد

پریسا مرادی همسر شهید سرهنگ دوم پاسدار رضا کمندی می‌گوید: «امیر همیشه به شهادت مثل یک حسرت نگاه می‌کرد، وقتی که حاج قاسم شهید شد، می‌گفت: همه رفتند و من جا ماندم. خوش به حال حاج قاسم که مردم اینگونه بدرقه اش می‌کنند کاشکی من هم همین گونه بدرقه بشوم. شهادت همه آرزو و خواسته قلبی امیر بود. من در برابر این حرف‌ها سکوت می‌کردم، می‌دانستم که شهادت افتخاری است که لایق هر کسی نمی‌شود. اما حق امیر چنین عاقبتی بود. او به اینکه روزی شهادت نصیبش شود، افتخار می‌کرد.»


شهید

در مسیر پُرپیچ‌وخمِ شهادت، اگر شهید را مظهر ایثار بدانیم، همسر شهید را تجسمِ صبوری و ایثارِ پنهان خواهیم یافت. او کسی است که در تاریک‌ترین لحظات، با نگاهی سرشار از ایمان، روشناییِ مسیرِ ایثار را برای همسر خویش فراهم آورد. همسر شهید، تنها همراهِ یک مأمور یا یک سرباز نیست؛ او شریکِ واقعی در پیمودن مسیرِ سختِ فداکاری است؛ زنی که با ایستادگی در برابر سختی‌ها، نه‌تنها خانواده‌ای باشکوه بنا نهاد، بلکه در ستایشِ عشق و وفاداری، الگویی برای تمام جهانیان گشت. در ادامه خبرنگار نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران به سراغ پریسا مرادی همسر شهید سرهنگ دوم پاسدار رضا کمندی رفته‌ است که ماحصل آن گفت‌و‌گو تقدیم مخاطبان می‌شود:

پابوس امام رضا (ع)

مهیای رفتن بود. می‌خواست برای اولین بار به پابوس امام رضا (ع) بروند و سر بر بالین امام مهربانی‌ها بگذارند. همه اهل خانه منتظر روز پنجم آبان بودند. روزی که قرار بود بار بنه بردارند و راهی مشهد شوند. سر از پا نمی‌شناختند. امیر به آن‌ها قول داد که امروز آخرین روز کاری‌اش است. چهارم آبان ماه سال ۱۴۰۱ تهران به دست اغتشاشگران و منافقین فرصت طلب به آشوب کشیده می‌شود. امیر کمندی همراه با همکارانش در سپاه به مأموریت اعزام می‌شوند تا در کنار مردم باشند و امنیت‌شان را حفظ کنند. امنیتی که به برکت خون شهدای بسیجی و سپاهی برقرار شده بود. میان آشوب و بلوا یک نفر نارنجک به دست، سر امیر را نشانه گرفت. لباس سبزش غرق خون شد و کمی بعد خبر شهادتی که به خانه و اهلش رسید. کسی نمی‌دانست باید چه جوابی به نازنین‌زهرا بدهد؟ شیرین زبانی‌های نازنین‌زهرا برای پدر تمامی نداشت، حتی روزی که برای وداع با پدر کنار پیکرش نشست و گل‌های رنگارنگ را روی تابوت بابا چید.

دانشجوی کارشناسی ارشد در رشتهِ برق از دانشگاه علم وصنعت قم

چهار سال از شهادت و نبودن‌های همیشگی امیرکمندی می‌گذرد. همسر شهید به سختی روزهایش را به شب می‌رساند. برای او مرور روز‌های زندگی تا شهادت همسرش سخت است، اما به رسم ارادتش به شهدا و تبیین سیره شهدا، کنارمان می‌نشیند و از اولین روز‌های آشنایی و همراهی‌اش با شهید امیر کمندی صحبت می‌کند. او می‌گوید؛ «امیر متولد سال ۱۳۷۰ بود و در یک خانواده بسیار مذهبی، مؤمن بزرگ شده و پرورش یافته بود. او فرزند دوم خانواده بود و دو برادر و یک خواهر داشت. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع کارشناسی ارشد در رشتهِ برق از دانشگاه علم وصنعت قم گذرانده بود.»

امیر با برادرم دوست بود

همسر شهید می‌گوید: واسطه آشنایی من و امیر رفاقتی بود که بین او و برادرم وجود داشت. امیر با برادرم دوست بود، به واسطه همین رفاقت، خانواده‌های مان هم با هم رفت و آمد داشتند و همدیگر را به خوبی می‌شناختیم. امیر با مادرش در مورد علاقه اش به من صحبت کرد و نهایتاً مادر او برای طرح خواستگاری به خانه ما آمد.

لباس پاسداری

همان ابتدا مادر امیر، از شغل پسرش و تعهد زیادی که به لباس پاسداری دارد برای ما صحبت کرد. در همان صحبت‌های ابتدایی متوجه علاقه امیر به نظام و سپاه شدم. بعد که من و امیر با هم در این مورد صحبت کردیم، او از مأموریت‌های کاری اش گفت، از سختی زندگی با یک فرد نظامی، از شهادت و... صحبت کرد.

من شغل پاسداری را دوست داشتم و با توکل به خدا به خواستگاری امیر پاسخ مثبت دادم. با خودم گفتم هر چه صلاح باشد همان خواهد شد. من از حیا، ایمان و ارادت امیر به اهل بیت (ع) بسیار خوشم آمد. بعد از یک مراسم ساده و سنتی زندگی‌مان را با هم آغاز کردیم. ثمره زندگی شش ساله من و امیر تولد دو فرزند به نام‌های نازنین زهرا و محمدحسین است. نازنین زهرا حالا هشت سال و محمدحسین پنج سال دارد.»

امیر بیشتر اوقات در مأموریت بود

همسر شهید در ادامه از نبودن‌های همسرش در خانه و مأموریت‌های گاه و بیگاه او، می‌گوید؛ «رشته تحصیلی امیر برق بود و بعد از اخذ لیسانس وارد سپاه شد. امیر خیلی کم در خانه حضور داشت. بیشتر اوقات در مأموریت بود. گاهی هم اضافه کار می‌ایستاد و پول همان اضافه کاری را برای نیازمندان و افراد کم در آمد هزینه می‌کرد، اما وقتی در خانه بود سنگ تمام می‌گذاشت. بچه‌ها را برای تفریح و گردش به بیرون می‌برد. در امور خانه من را همراهی می‌کرد.

تعلق خاطر زیادی به ولایت فقیه داشت

نبودن‌های امیر و دیر آمدنش برای من و بچه‌ها سخت بود. اما تاب می‌آوردیم. می‌دانستم همه این صبوری‌ها و تاب آوردن‌ها اجر خود را دارد. از همان روز اول می‌دانستم با مردی زندگی‌ام را آغاز کرده‌ام که همه دلبستگی‌اش نظام است و تعلق خاطر زیادی به ولایت فقیه دارد. با تمام وجودم همراهی‌اش کردم. همه سعی من این بود که بچه‌ها نبود بابا را حس نکنند. نبودن هایش با عشق به او و مسیری که در پیش داشت پر می‌شد. نمی‌دانم شاید خدا می‌خواست نبودن‌های امیر تمرینی باشد برای روز‌های بعد از شهادتش. امیر هم تا کارش را به سرانجام نمی‌رساند به خانه نمی‌آمد.»

حرف‌هایم با خانم مرادی به خلقیات و روحیات همسر شهیدش می‌رسد. او با تأمل می‌گوید؛ «راستش را بخواهید نمی‌دانم از کدام یک از شاخصه‌های اخلاقی همسرم باید برای تان بگویم. من از مهربانی و حسن خلق او خاطرات زیادی برای گفتن دارم. او پدری نمونه برای بچه هایش بود. رفتار‌های امیر نمونه بود. من او را به چشم یک شهید زنده می‌دیدم.

امیر ظاهر و باطنی بسیار نورانی داشت

آخر هفته‌ها اگر می‌فهمید دوستی، آشنایی، کسی برق خانه‌اش دچار مشکل شده و از پس هزینه‌های تعمیر آن بر نمی‌آید، در خانه نمی‌ماند و تا مشکل او را حل نمی‌کرد، آرام نمی‌گرفت. امیر ظاهر و باطنی بسیار نورانی داشت. اهل نماز و روزه بود تا آنجایی که می‌توانست به فقرا کمک می‌کرد و خیلی اهل هیئت امام حسین (ع) بودند. خادم الحسین بود و هر کاری که از دستش بر می‌آمد برای هرچه بهتر برگزار شدن عزاداری‌های امام حسین (ع) انجام می‌داد.

امیرکمندی برای اهل خانه‌اش از شهادت گفته بود از علقه‌ای که به شهادت دارد و از رفقای شهیدش. همسر شهید از خواسته امیر برای دعای شهادت هم روایت می‌کند و می‌گوید؛ «شاید به جرئت بتوانم بگویم که امیر هر روز از شهادت برایم حرف می‌زد. به هر بهانه‌ای بود صحبت را تا شهادتش پیش می‌کشید. تنها چیزی که از من می‌خواست این بود که برای شهادت و تعجیل در شهادتش دعا کنم.

شهید

امیر همیشه به شهادت مثل یک حسرت نگاه می‌کرد

امیر همیشه به شهادت مثل یک حسرت نگاه می‌کرد، وقتی که حاج قاسم شهید شد، می‌گفت: همه رفتند و من جا ماندم. خوش به حال حاج قاسم که مردم اینگونه بدرقه اش می‌کنند کاشکی من هم همین گونه بدرقه بشوم. شهادت همه آرزو و خواسته قلبی امیر بود. من در برابر این حرف‌ها سکوت می‌کردم، می‌دانستم که شهادت افتخاری است که لایق هر کسی نمی‌شود. اما حق امیر چنین عاقبتی بود. او به اینکه روزی شهادت نصیبش شود، افتخار می‌کرد.

امیر می‌گفت، هر زمان شهید شوم، خودم از شما مراقبت خواهم کرد و کنارتان خواهم بود. سفارش زیادی هم در مورد بچه‌ها داشت می‌گفت بچه‌هایم را طوری تربیت کن و پرورش بده که باعث سربلندی من و کشورشان شوند».

شنیدن خبر شهادت امیر

شنیدن خبر شهادت امیر کمندی برای همسرش بسیار سخت بود. او می‌گوید؛ «قرار بود پنجم آبان ماه برای اولین بار به زیارت امام رضا (ع) برویم. چهارم آبان ماه همسرم سرکار رفت و گفت که تا ساعت سه به خانه باز می‌گردد.

همه کار‌های خانه را یکی پس از دیگری انجام دادم. من چشم انتظار و گوش به زنگ بودم تا خبری از امیرم برسد. ساعت هشت شب بود. با من تماس گرفت و گفت. خیابان‌ها کمی شلوغ شده، آشوبگر‌ها به خیابان ریخته‌اند. من باید بمانم. من و بچه‌ها خانه ماندیم و در انتظار امیر بودیم.

هر چه نشستیم، اما خبری از آمدن امیر به خانه نبود! ساعت ۱۲ شب شد، با خط امیر تماس گرفتم، یکی از همکارانش گوشی را برداشت و گفت امیر دو - سه ساعت دیگر باز می‌گردد. همین که گوشی را قطع کردم، دلشوره گرفتم. دوباره زنگ زدم، همکارش گوشی را برداشت و گفت؛ امیر تصادف کرده و زخمی شده. من و همکاران او را به بیمارستان می‌بریم. شما نگران نباشید.

ولی هر لحظه نگرانی من بیشتر و بیشتر می‌شد. بار دیگر تماس گرفتم، این بار دیگر گوشی امیر خاموش شده بود. ساعت حدود دو نیمه شب بود. پدر شوهرم به خانه ما آمد. از من خواست آماده شوم و همراه بچه‌ها به خانه‌شان بروم. من هم همراه ایشان رفتم.

دلم را به قسم همکار امیر قرص کرده بودم؛ که امیر فقط کمی مجروح شده! اما دلشوره امانم نمی‌داد و زیر لب صلوات می‌فرستادم. هنوز در شوک زخمی شدن امیر بودم.

همین که به خانه مادر امیر رسیدم، دیدم افراد زیادی در خانه نشسته‌اند. زمزمه‌ها و اشک‌ها را که می‌دیدم سعی می‌کردم به بقیه تسلی خاطر بدهم. می‌گفتم «بابا! امیر فقط زخمی شده، شهید نشده نگران نباشید. چرا این طوری می‌کنید؟

اگر شهید شوم همکارانم خبر شهادتم را برایت می‌آورند

برادر امیر آمد و گفت، قرار است همکاران امیر به خانه ما بیایند. همانجا بود که دلم لرزید. امیر قبلاً به من گفته بود، اگر شهید شوم همکارانم خبر شهادتم را برایت می‌آورند. ساعتی گذشت. همکاران امیر به خانه آمدند و با مقدمه‌ای خبر شهادت امیر را به من دادند. صدای گریه‌ها که تا این لحظه آرام و بیصدا بود در خانه اوج گرفت. شیرین زبانی‌های نازنین زهرا نمک بر زخم همه می‌پاشید. باورم نمی‌شد. همانجا به امیر گفتم؛ چقدر زود به آرزوی خودت رسیدی و من را تنها گذاشتی.»

او می‌گوید؛ «وعده دیدار ما با پیکر شهید نزدیک بود، اما زمان به کندی می‌گذشت. برای دیدار با پیکر امیر به معراج شهدا رفتیم. وقتی میان پرچم سه رنگی که برای اعتلا و عزتش جانش را هدیه کرده بود، دیدمش، مات ماندم، مات مردی که خیلی زود‌تر از آن چیزی که من تصورش را می‌کردم به خواسته اش رسید و شهادت نصیبش شد. رفتم نزدیک پیکرش سلام کردم و گفتم امیر جان شهادتت مبارک…»

شهید امیر کمندی به آرزوی دیگرش یعنی همان تشییع باشکوهی که بعد از شهادت حاج قاسم در موردش صحبت می‌کرد هم رسید

همسر شهید می‌گوید؛ «شهید امیر کمندی به آرزوی دیگرش یعنی همان تشییع باشکوهی که بعد از شهادت حاج قاسم در موردش صحبت می‌کرد هم رسید. تشییع او را هرگز از یاد نمی‌برم. او به تشییع حاج قاسم غبطه می‌خورد این همراهی مردم را سعادت می‌دانست و خدا خواست که او در همان حال و هوا تا خانه ابدی‎‌اش بدرقه شود. امیر طبق وصیت خودش در امام زاده حسن تشییع و تدفین شد.»

من هم تمام تلاش خود را می‌کنم که یادگاران شهید را همچون خودش تربیت کنم تا در جامعه بدرخشند و امیدوارم که همه ما قدر خون‌های ریخته شده پای درخت تنومند انقلاب اسلامی را بدانیم و در مسیر شهدا گام برداریم.

شهدایی که به خاطر امنیت ما شهید شدند. سعی کنیم بهترین راه را برای زندگی به سبک و سیاق شهدا انتخاب کنیم و هیچ وقت شرمنده شهدا نشویم.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه