اسم «پناه» را خودش انتخاب کرد، اما نتوانست دخترش را در آغوش بگیرد

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهید محسن اثنیعشری، سوم مردادماه ۱۳۶۷ در تهران دیده به جهان گشود. وی از سال ۱۳۸۴ خدمت خود را در نیروی انتظامی آغاز کرد و پس از سالها خدمت، نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در میدان ۷۲ نارمک به مقام رفیع شهادت نائل آمد. شهید اثنیعشری اول اسفندماه ۱۳۹۹ ازدواج کرد و ثمره این پیوند، دو دختر به نامهای پانیسا، پنجساله، و پناه، پنجماهه، است که اکنون روزهایشان را در آغوش فراق پدر میگذرانند.
برادر این شهید والامقام، شهید «مهدی اثنیعشری» نیز در سال ۱۴۰۱، در جریان اغتشاشات بوکان، به شهادت رسید. پیکر مطهر شهید /نمحسن اثنیعشری» در قطعه ۵۳ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام گرفته است.
پریسا بیات، همسر شهید محسن اثنیعشری، در گفتوگو با نوید شاهد، از روزهای آشنایی و زندگی مشترک، ویژگیهای اخلاقی همسرش، علاقهمندیهای او، دلتنگیهای فرزندانش و لحظاتی سخن گفت که با شنیدن خبر شهادت محسن، زندگیاش برای همیشه به دو بخش پیش و پس از آن تقسیم شد.

از روزهای آشنایی تا ساختن یک زندگی مشترک
همسر شهید درباره آشنایی و ازدواجشان میگوید: وقتی صحبت ازدواج با محسن مطرح شد، در ابتدا بهدلیل شغلش در مجموعه انتظامی، چندان تمایلی به این ازدواج نداشتم. آن روزها شاید نمیتوانستم بهدرستی تصور کنم که زندگی در کنار یک مرد نظامی چه شرایطی دارد؛ اما بهمرور، با شناختی که از شخصیت و اخلاقش پیدا کردم، متوجه شدم با انسانی روبهرو هستم که خانواده برایش جایگاه ویژهای دارد و در زندگی مشترک، برای آرامش و آسایش همسرش تلاش میکند.
محسن مردی مهربان بود. از آن دسته آدمهایی نبود که همه مسئولیتهای خانه را بر دوش همسرشان بگذارند. در کارهای خانه کمک میکرد و نسبت به مسائل خانواده بیتفاوت نبود. برایش مهم بود که من احساس آرامش داشته باشم و در کنار او، زندگی خوبی را تجربه کنم.
وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم، بیشتر از قبل متوجه میشوم که چقدر برای راحتی خانوادهاش تلاش میکرد. شاید آن زمان، بسیاری از رفتارهایش برایم عادی به نظر میرسید؛ اما حالا که دیگر در کنارمان نیست، تازه میفهمم پشت آن همه توجه و مراقبت، چه اندازه محبت و مسئولیتپذیری وجود داشت.

احترام به مادر؛ توصیهای که همیشه تکرار میکرد
همسر شهید محسن اثنیعشری در ادامه با اشاره به اهمیت خانواده در نگاه همسرش میگوید: محسن همیشه به احترام گذاشتن به پدر و مادر تأکید داشت، بهخصوص درباره مادر. بارها به ما میگفت که زیاد به مادرتان سر بزنید و احترام مادر را نگه دارید. این موضوع برایش خیلی مهم بود و خودش هم در رفتار با خانوادهاش همینطور عمل میکرد.
او معتقد بود که انسان نباید از خانواده و پدر و مادرش غافل شود. همیشه سفارش میکرد که قدر پدر و مادرمان را بدانیم و تا زمانی که در کنارمان هستند، به آنها محبت کنیم. حالا که به این حرفهایش فکر میکنم، بیشتر میفهمم که بعضی توصیهها چقدر عمیقاند و چقدر جای خالی گویندهشان، بعد از رفتنش احساس میشود.
محسن فقط به زبان از احترام به خانواده نمیگفت؛ خودش هم تلاش میکرد در عمل به این موضوع پایبند باشد. خانواده برایش یک مسئولیت ساده نبود؛ بخشی از زندگی و باورهایش بود.

حساسیت به حلال و حرام؛ مردی که به لقمه حلال اهمیت میداد
همسر شهید با تأکید بر اعتقادات اخلاقی و دینی محسن اثنیعشری، از حساسیت ویژه او نسبت به حلال و حرام میگوید: محسن خیلی به حلال و حرام اهمیت میداد. همیشه تأکید میکرد که انسان باید مراقب باشد پولی که به دست میآورد، از چه راهی است و چه چیزی را بر سر سفره خانوادهاش میبرد.
بارها میگفت: «در کار ما راحت میشود پول درآورد، ولی من هیچوقت نمیخواهم پولی که میآورم سر سفره زن و بچهام، حلال نباشد.»
این حرف برایش فقط یک جمله نبود؛ اعتقادش بود. برایش مهم بود که درآمدش پاک باشد و خانوادهاش از راه حلال زندگی کنند. هیچوقت حاضر نبود برای به دست آوردن پول بیشتر، از اصول و باورهایش بگذرد.
الان که به گذشته فکر میکنم، میبینم محسن واقعاً مردی بود که برای آسایش خانوادهاش تلاش میکرد؛ اما نه به هر قیمتی.
هم میخواست خانوادهاش در آرامش باشند و هم برایش مهم بود که این آرامش بر پایه درستکاری و حلال و حرام شکل بگیرد. شاید آن روزها همه ابعاد این ویژگی را درک نمیکردم، اما امروز بهتر میفهمم که چه ارزش بزرگی در وجودش بود.
انشاءالله خداوند در آن دنیا شفاعت ما را هم بکند و ما را از دعای خیرش محروم نگذارد.

عشق به ورزش کشتی؛ علاقهای در کنار مسئولیتهای زندگی
همسر شهید محسن اثنیعشری درباره علاقهمندیهای همسرش نیز میگوید: محسن به ورزش کشتی هم خیلی علاقه داشت و در این رشته حکم قهرمانی داشت. ورزش برایش اهمیت داشت. در کنار مسئولیتهای شغلی و خانوادگی، به این علاقه هم توجه میکرد.
وقتی به ابعاد مختلف زندگیاش فکر میکنم، میبینم محسن فقط در یک زمینه خلاصه نمیشد. هم به خانوادهاش اهمیت میداد، هم به باورهای دینی و اخلاقیاش پایبند بود و هم علاقهها و تواناییهای خودش را داشت. او برای من فقط همسری مهربان نبود؛ انسانی بود که با رفتار و منش خود، چیزهای زیادی به اطرافیانش یاد میداد.

۱۷ سال خدمت در مجموعه انتظامی
همسر شهید درباره سالهای خدمت همسرش میگوید: محسن حدود ۱۷ سال در مجموعه انتظامی خدمت کرد. شغلش سختیهای خودش را داشت و ما هم بهعنوان خانواده، با نگرانیهای این شغل آشنا بودیم. همیشه میدانستیم که مسئولیت او فقط به ساعتهای اداری محدود نمیشود و گاهی شرایط کاریاش میتواند برای خانواده نگرانکننده باشد.
با این حال، محسن تلاش میکرد تا جایی که میتواند، نگرانیهای ما را کمتر کند. شاید خیلی از اتفاقاتی که در محیط کار برایش میافتاد، برای ما قابل تصور نبود؛ اما او وظیفهاش را انجام میداد و سعی میکرد در خانه، همان تکیهگاهی باشد که خانواده به آن نیاز دارد.
زمان شهادت، درجه ایشان ستوانسوم بود و پس از شهادت، درجهاش به سروان ارتقا پیدا کرد.

شهادت برادرش، آقا مهدی؛ زخمی که در دل محسن ماند
همسر شهید محسن اثنیعشری با اشاره به شهادت برادر همسرش، شهید مهدی اثنیعشری، از تأثیر این اتفاق بر زندگی محسن میگوید: وقتی برادر محسن، آقا مهدی، شهید شدند، شرایط روحی خانواده خیلی سخت بود. از دست دادن برادر، اتفاق کوچکی نیست؛ بهخصوص برای کسی مثل محسن که به خانوادهاش وابستگی و علاقه زیادی داشت.
بعد از شهادت آقا مهدی، محسن بارها درباره شهادت صحبت میکرد و میگفت: «مرگی خوبه که به شهادت ختم بشه.»
این جمله را از او شنیده بودم؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که خود محسن هم به شهادت برسد. فکر کردن به شهادت برادرش برایمان سخت بود و تصور اینکه روزی همین اتفاق برای خود او بیفتد، اصلاً در ذهنم نمیگنجید.
محسن هیچوقت به زبان نمیآورد که دوست دارد شهید شود. فکر میکنم میدانست شنیدن چنین حرفی از زبان او، من را ناراحت میکند. من هم دلم نمیخواست به این زودی چنین اتفاقی برایش بیفتد. دلم میخواست سالهای سال کنار هم زندگی کنیم، بچههایمان بزرگ شوند و محسن شاهد رشد و آینده آنها باشد.
شاید او در دل خودش آرزوهایی داشت که هیچوقت دربارهشان حرف نمیزد؛ اما من نمیدانستم روزی قرار است اینطور داغدارش شوم.

دو سفر زیارتی به کربلا؛ قرارهایی که شاید در دل بسته شد
همسر شهید با اشاره به سفرهای پیادهروی اربعین محسن اثنیعشری میگوید: محسن دو سال، در سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴، به نیت برادر شهیدش، آقا مهدی، در پیادهروی کربلا شرکت کرد. این سفرها برایش معنای خاصی داشت و به یاد برادرش راهی زیارت امام حسین(ع) میشد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، با خودم میگویم شاید در آن سفرها، میان خودش و امام حسین(ع) قرار و عهدی بسته بود که من از آن خبر نداشتم. شاید در دلش حرفهایی داشت که هیچوقت به زبان نیاورد. نمیدانم؛ اما وقتی به مسیر زندگیاش و سرانجامی که نصیبش شد فکر میکنم، این احساس در من شکل میگیرد که شاید میان آن زیارتها و شهادتش، پیوندی معنوی وجود داشته است.
قرار بود سال ۱۴۰۵ هم برای سومین بار به پیادهروی کربلا برود؛ اما دیگر فرصتی برای آن سفر پیدا نکرد. گاهی فکر میکنم چقدر تلخ است که آدم برای آینده برنامه داشته باشد، برای رفتن به زیارت آماده شود و نداند که قرار است پیش از آن، خودش به مقصدی برسد که بازماندگانش باید با دلتنگی از آن حرف بزنند.
محسن هیچوقت به من نمیگفت که دوست دارد شهید شود. شاید نمیخواست دل من بلرزد؛ چون میدانست چقدر دوستش دارم و چقدر از فکر نبودنش میترسم. من هم هیچوقت آمادگی چنین روزی را نداشتم.

روزهایی که نگرانی، مهمان همیشگی خانه بود
همسر شهید محسن اثنیعشری با یادآوری روزهای پرتنش پیش از شهادت همسرش میگوید: در روزهایی که شرایط کشور ملتهب بود، بهخصوص در جریان جنگ ۱۲روزه و ناآرامیهای دیماه، نگرانی ما برای محسن بیشتر میشد. وقتی همسرت در مجموعه انتظامی خدمت میکند، نمیتوانی نسبت به اتفاقاتی که در کشور میافتد بیتفاوت باشی.
هر خبری که میشنوی، ناخودآگاه به این فکر میکنی که نکند اتفاقی برای او افتاده باشد.
من هم مثل خیلی از خانوادهها، نگران بودم. دلم میخواست محسن سالم به خانه برگردد و دوباره صدایش را بشنوم. برای من، همین که در خانه باز میشد و او وارد میشد، یعنی همهچیز سر جای خودش است.
آن روزها شاید بیشتر از همیشه به حضورش نیاز داشتم؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم نگرانیهایم به چنین داغی ختم شود.

دنیای پانیسا با آمدن پدر کامل میشد
همسر شهید درباره رابطه محسن با دختر بزرگشان، پانیسا، میگوید: محسن رابطه خیلی خوبی با پانیسا داشت. دخترمان به پدرش وابستگی زیادی داشت و حضور او در خانه برایش اهمیت فراوانی داشت. خیلی وقتها منتظر میماند تا محسن از سر کار برگردد. حتی پیش میآمد که خوابش میآمد، اما بیدار میماند تا پدرش را ببیند.
برای یک بچه، پدر فقط کسی نیست که در خانه زندگی میکند؛ پناه و تکیهگاه است. پانیسا هم به حضور پدرش عادت داشت. وقتی محسن به خانه میآمد، انگار انتظار دخترمان به پایان میرسید.
حالا بعد از شهادت پدرش، سؤالهایی میپرسد که جواب دادن به آنها برای من خیلی سخت است. گاهی میپرسد چرا بابا رفت پیش خدا؟ چرا دیگر برنمیگردد؟ نمیدانم چطور باید برای یک کودک توضیح بدهم که پدرش دیگر به خانه برنمیگردد. دلم میخواهد بتوانم طوری جوابش را بدهم که کمتر درد بکشد؛ اما خودم هنوز با نبودن محسن کنار نیامدهام. وقتی میبینم دخترم منتظر پدرش است یا درباره او سؤال میکند، تازه متوجه میشوم که این داغ فقط داغ من نیست؛ کودکی هم باید با جای خالی پدرش بزرگ شود.

«پناه» دختری که پدرش را هرگز ندید
همسر شهید محسن اثنیعشری با بغض از دختر کوچکش، پناه، سخن میگوید؛ دختری که پدرش پیش از تولد او به شهادت رسید: وقتی محسن شهید شد، من شش ماهه باردار بودم. پناه هنوز به دنیا نیامده بود و محسن هیچوقت فرصت نکرد دختر کوچکش را در آغوش بگیرد.
اسم پناه را خود محسن انتخاب کرده بود. نمیدانم چطور باید این موضوع را برای دخترم تعریف کنم که پدرت نامت را انتخاب کرده بود، برای آمدنت برنامه داشت، اما قسمت نشد تو را ببیند.
گاهی به این فکر میکنم که پناه روزی بزرگ میشود و از پدرش سؤال میکند. میپرسد پدرم چه جور آدمی بود؟ چه شکلی بود؟ صدایش چطور بود؟ چه چیزی را دوست داشت؟ و من باید از مردی برایش بگویم که خودش فرصت نکرده او را بشناسد.
باید برایش از مهربانیهای محسن بگویم، از علاقهاش به خانواده، از احترامی که برای مادر قائل بود، از حساسیتش نسبت به حلال و حرام و از مردی که تلاش میکرد آسایش خانوادهاش را فراهم کند.
پناه پدرش را ندیده است، اما دوست دارم آنقدر از محسن برایش بگویم که احساس کند پدرش را میشناسد؛ بداند چه انسانی بوده و چه ویژگیهایی داشته است. دلم میخواهد وقتی بزرگ میشود، به پدرش افتخار کند و بداند که او برای خانوادهاش و انجام وظیفهاش، با تمام وجود تلاش میکرد.

آخرین تماس؛ صدایی که هنوز در ذهنم زنده است
همسر شهید درباره آخرین تماس تلفنی با محسن اثنیعشری میگوید: آخرین تماس ما نهم اسفند ۱۴۰۴ بود. بعد از انفجار، محسن بر اثر اصابت ترکش در محدوده میدان ۷۲ نارمک مجروح شده بود. آن روزها شرایط بهگونهای بود که ما مدام نگران بودیم و هر خبری میتوانست دل آدم را زیرورو کند.
وقتی به آخرین تماس فکر میکنم، باورم نمیشود که آن گفتوگو قرار بوده آخرین باری باشد که صدایش را میشنوم. آدم هیچوقت با خودش فکر نمیکند که شاید یک تماس تلفنی، آخرین تماس باشد؛ شاید آخرین باری باشد که میتواند با همسرش حرف بزند و بعد از آن، فقط خاطرهها باقی بمانند.
خبر شهادتش هم برایم بهسادگی قابل پذیرش نبود. وقتی خبر را شنیدم، نمیتوانستم باور کنم که محسن دیگر زنده نیست. انگار ذهنم نمیتوانست این واقعیت را بپذیرد. مدام به این فکر میکردم که چطور ممکن است مردی که همیشه منتظر برگشتنش به خانه بودم، دیگر برنگردد؟
هنوز هم برایم سخت است که بپذیرم محسن شهید شده است. گاهی آدم میداند چه اتفاقی افتاده، اما دلش نمیتواند آن را قبول کند. من هم هنوز با این حقیقت روبهرو هستم که محسن دیگر در کنارمان نیست.

آرام گرفتن در کنار برادر شهیدش
همسر شهید محسن اثنیعشری در ادامه از محل دفن همسرش میگوید: محسن را در قطعه ۵۳ بهشت زهرا(س)، در کنار برادر شهیدش، آقا مهدی، به خاک سپردند.
وقتی به این موضوع فکر میکنم، احساس عجیبی دارم. محسن بعد از شهادت برادرش، همیشه با یاد او زندگی میکرد و دو سال هم به نیت آقا مهدی به پیادهروی کربلا رفت. حالا خودش هم شهید شده و در کنار برادرش آرام گرفته است.
ما ماندیم و خاطراتی که از آنها داریم؛ خاطراتی که گاهی شیریناند و گاهی با یادآوریشان دلمان میگیرد. ماندیم با جای خالی دو برادر که دیگر در میان ما نیستند و با دلتنگیهایی که هیچوقت تمام نمیشوند.

هنوز باورم نمیشود محسن شهید شده است
همسر شهید محسن اثنیعشری در پایان با اشاره به روزهای سخت پس از شهادت همسرش میگوید: من هنوز هم باورم نمیشود محسن شهید شده است. گاهی به زندگیمان فکر میکنم؛ به روزهایی که کنار هم بودیم، به حرفهایش، به کارهایی که برای ما انجام میداد و به برنامههایی که برای آینده داشتیم. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که مجبور باشم بدون او ادامه بدهم.
محسن همیشه تلاش میکرد خانوادهاش در آرامش باشند. به حلال و حرام اهمیت میداد، احترام به مادر را سفارش میکرد و برای زندگیاش اصولی داشت که حاضر نبود از آنها بگذرد. او برای من فقط همسرم نبود؛ مردی بود که با رفتار و اخلاقش به من چیزهای زیادی یاد داد.
دلم میخواست سالهای بیشتری در کنار هم زندگی کنیم. دلم میخواست پناه را در آغوش بگیرد و بزرگ شدن پانیسا را ببیند. دلم میخواست فرصت داشته باشیم سفرهای بیشتری برویم و خاطرات بیشتری بسازیم؛ اما حالا باید با خاطراتش زندگی کنم و آنچه را از او یاد گرفتهام، به فرزندانم منتقل کنم.
از خدا میخواهم به ما صبر بدهد و محسن را در جوار اهلبیت(ع) قرار دهد. انشاءالله در آن دنیا شفیع ما باشد و دست ما را هم بگیرد.
محسن رفت، اما راه و رسم زندگیاش برای ما باقی مانده است؛ راهی که در آن، درستکاری، لقمه حلال، احترام به پدر و مادر و محبت به خانواده جایگاه ویژهای داشت. دوست دارم فرزندانم وقتی بزرگ شدند، پدرشان را از روی همین ویژگیها بشناسند و به او افتخار کنند.
انتهای پیام/