آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۶۹۶
۱۲:۴۹

۱۴۰۵/۰۷/۲۹
گفتگو با «مسعود بارانی» پدر دانش‌آموز شهید میناب «رضا بارانی»

پسرم می‌خواست قهرمان ملی شود و پرچم ایران را بالا ببرد؛ روز تشییع، قهرمانی‌اش را روی دستان مردم دیدم

مسعود بارانی، پدر شهید دانش‌آموز «رضا بارانی» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، از آرزوی پسر هشت‌ساله‌اش برای قهرمانی در تیم ملی تکواندو و برافراشتن پرچم ایران می‌گوید؛ آرزویی که روز تشییع فرزندش، هنگامی که پیکر رضا روی دستان مردم و همراه با پرچم ایران بدرقه می‌شد، رنگی دیگر گرفت. او روایت می‌کند که چگونه به فرزندش کنار مزار گفت: «رضا، پسرم، تولد قهرمانیت مبارک! تو قهرمان شدی؛ اما نه آن قهرمان ملی که مدنظرت بود. تو قهرمان جهانی و بین‌المللی شدی. مبارکت باشد!»


پسرم می‌خواست قهرمان ملی شود و پرچم ایران را بالا ببرد؛ روز تشییع، قهرمانی‌اش را روی دستان مردم دیدم

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «رضا بارانی» یکی از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب بود که روز ۹ اسفندماه ۱۴۰۴، در جریان حمله جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به این مدرسه، به شهادت رسید. او پسری هشت‌ ساله بود که از کودکی با مسجد و قرآن انس داشت و رؤیای قهرمانی در تیم ملی تکواندو و برافراشتن پرچم ایران را در سر می‌پروراند.

نامش را به عهد با امام رضا (ع) گره زدیم

مسعود بارانی، پدر شهید دانش‌آموز «رضا بارانی»، روایت خود را از روزهای پیش از تولد رضا و عهدی که با امام رضا (ع) بسته بودند، آغاز می‌کند: از همان ابتدا، حتی پیش از تولدش، عنایت خاص آقا امام رضا (ع) شامل حال او بود.

ما دو دختر داشتیم و بچه‌ها دوست داشتند که برادری داشته باشند. زمانی که در مشهد و در حرم امام رضا (ع) بودیم، من و همسرم با آقا قرار گذاشتیم و گفتیم اگر خدا به ما فرزندی عنایت کند و فرزند سوممان پسر باشد، برای تشکر از آقا امام رضا (ع)، حتماً اسمش را رضا می‌گذاریم. همین‌طور هم شد. دقیقاً یک سال بعد، صاحب فرزند شدیم. آقا رضا به دنیا آمد و ما هم نامش را رضا گذاشتیم.

روز چهلم تولدش، طبق رسمی که برای کوتاه کردن موی نوزاد داریم، از میناب راهی مشهد شدیم تا چهلمین روز تولد آقا رضا را در حرم امام رضا (ع) باشیم. با وجود ممنوعیت ورود قیچی، وارد حرم شدیم و در صحن سقاخانه آقا امام رضا (ع)، روبه‌روی گنبد نشستیم. دعا خواندیم و صلوات فرستادیم و همان‌جا موی سر بچه را کوتاه کردیم و از آقا امام رضا (ع) به خاطر اینکه رضا را به ما داده بود، تشکر کردیم.

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، روز شهادت فرزندم رضا، دقیقاً هشت سال و هشت روز داشت. این موضوع به‌ نوعی تَسَلای من و همسرم شد؛ اینکه پسرمان به آغوش آقا امام رضا (ع) رفته است. همین مسئله باعث آرامش ما شد. الحمدلله که آقا امام رضا (ع) این بچه را به مدت هشت سال به‌ عنوان امانت به ما سپرد و دقیقاً در هشت سال و هشت روزگی، امانت خودش را از ما تحویل گرفت.

کد ویدیو

کودکی که بزرگ‌تر از سنش رفتار می‌کرد

در مورد شخصیت آقا رضا باید بگویم که بچگیِ بچگانه نداشت. یعنی کودکی می‌کرد، اما اهل بچه‌ بازی نبود و بزرگ‌تر از سن خودش رفتار می‌کرد.

با احترام و ادب صحبت می‌کرد. این‌طور نبود که کسی از او شکایت کند و بگوید بچه شما به من حرف بدی زده، بچه من را زده یا بچه‌های کوچک‌تر را اذیت کرده است. اصلاً این‌طور نبود.

از کلاس قرآن تا جایگاه مؤذنی و مکبری مسجد

از کلاس پیش‌دبستانی به بعد، در کلاس‌های حفظ قرآن شرکت می‌کرد و به کلاس‌های فرهنگی می‌رفت. عضو گروه سرود بود و در مسجد هم مؤذن و مکبر بود. به‌ ویژه در یک سال اخیر، به‌ صورت ثابت مکبر مسجد شده بود. حتی به بچه‌های کوچک‌تر از خودش هم آموزش می‌داد. کنار آن‌ها می‌ایستاد و هنگام نماز، میکروفون را به دستشان می‌داد و عبارت‌ها را آرام‌آرام در گوششان می‌گفت تا آن بچه‌ها تکرار کنند.

ما در طول ماه مبارک رمضان، هر سال در هر ۳۰ شب، برای افطاری مسجد برنامه داشتیم و یک یا دو یا سه خانواده در برگزاری آن سهیم می‌شدند. نمازگزاران و روزه‌دارانی که به مسجد می‌آمدند، دور سفره افطار می‌نشستند. آقا رضا که معمولاً مکبر نماز بود، بعد از نماز مثل بچه‌های دیگر نمی‌رفت کنار سفره بنشیند و غذا بخورد؛ بلکه می‌آمد به ما کمک می‌کرد. وقتی خودمان سفره را پهن می‌کردیم، او هم کمک می‌کرد؛ ظرف‌ها را می‌برد، سفره را پهن می‌کرد، نان می‌آورد و وسایل را داخل سفره می‌چید. آخر کار هم وقتی سفره را جمع می‌کردیم، دنبال ما می‌آمد و بعد کنار ما شام می‌خورد یا افطار می‌کرد.

می‌گفت می‌خواهم قهرمان تیم ملی شوم و پرچم ایران را دور کمرم بگیرم

در حوزه ورزش، در رشته تکواندو فعالیت داشت. یک سال بود که تکواندو کار می‌کرد، کمربند سبز داشت و برای گرفتن کمربند آبی هم قبول شده بود. دقیقاً روزی که برای ثبت‌نام او در کلاس تکواندو اقدام کردم، استادش، آقای عبدی‌زاده، بعد از شهادتش این حرف را به من زد. گفت: «من بچه‌های این سن را قبول نمی‌کردم. می‌گفتم ممکن است ضربه‌ای بخورند و از نظر روانی بترسند؛ اما لحظه ورود، برق نگاه چشمان این پسر من را گرفت. وقتی شما گفتید می‌خواهم بچه را ثبت‌نام کنم، کلمه نه از دهان من بیرون نیامد؛ نتوانستم نه بگویم.» به همین دلیل، او را ثبت‌نام کرد.

سرعت پیشرفتش خیلی خوب بود؛ به‌ گونه‌ای که به گفته استادش، بچه‌هایی که در وزن و قد او بودند، توانایی چندانی نداشتند که در مبارزه مقابلش حاضر شوند. فقط یک نفر با او مبارزه می‌کرد و استاد می‌گفت آن هم پسر زرنگی بود؛ بقیه می‌گفتند خسته‌ایم.

وقتی او را با موتور خودم به کلاس‌های تکواندو می‌بردم و برمی‌گرداندم، همیشه به من می‌گفت: «بابا، من می‌خواهم در تکواندو قهرمان تیم ملی بشوم، پرچم ایران را بردارم، دور کمرم بگیرم و دور زمین بدوم.»

بعد هم دقیقاً قهرمان شد و قهرمانی‌اش را به رخ همه ما کشید. روز شهادتش دیدم که رضای ما با افتخار روی دست مردم تشییع می‌شود و پرچم ایران هم همراه اوست. دقیقاً در همان لحظه‌ای که کنار مزارش رفتم و پیکرش را گذاشتند، من و همسرم بچه‌مان را دفن کردیم. همان‌جا به او گفتم: «رضا، پسرم، تولد قهرمانیت مبارک! تو قهرمان شدی؛ اما نه آن قهرمان ملی که مدنظرت بود. تو قهرمان جهانی و بین‌المللی شدی. مبارکت باشد!»

پسرم می‌خواست برای مادرش گردنبند طلا بخرد؛ اما نشان مادر شهید را به او داد

من یک سفر کاری به بوشهر داشتم. یک روز هم همراه خانواده و دوستان به بازار برازجان رفتیم. وقتی از راسته طلافروش‌ها عبور می‌کردیم، رضا یک گردنبند طلای خیلی بزرگ دید.

بعد به مادرش گفت: «مامان، این گردنبند را می‌شود با کارت من خرید؟» مادرش گفت: «نه مامان، باید خیلی پول بدهی. ما این‌قدر پول نداریم.» رضا هم گفت: «مامان، ناراحت نشو. من وقتی بزرگ شدم، پولدار می‌شوم و مهندس می‌شوم. خیلی کار می‌کنم تا بتوانم این گردنبند را برای تو بخرم.»

از آن به بعد، تمام فکر و ذکرش خریدن آن گردنبند برای مادرش شده بود.

روزی که به شهادت رسید، دقیقاً به مادرش گفتم: «رضا آن گردنبندی را که می‌خواست، برای تو خرید؛ اما بالاتر از آن گردنبند، نشانی به تو داد؛ نشان مادر شهید بودن. الان تو مادر شهید هستی. بزرگ‌ترین نشانی که یک مادر می‌تواند از دست بچه‌اش بگیرد، همین نشانی است که رضا به تو داده است.»

پسرم می‌خواست قهرمان ملی شود و پرچم ایران را بالا ببرد؛ روز تشییع، قهرمانی‌اش را روی دستان مردم دیدم

آرزوهایش برای ما بود؛ از خرید ماشین برای من تا خوشحال کردن خواهرهایش

آرزویی که رضا برای خودش داشت، فقط قهرمان شدن در تیم ملی بود؛ اما بیشتر آرزوهایش برای من، مادرش و خواهرهایش بود.

به من می‌گفت: «می‌خواهم مهندس بشوم، پولدار بشوم و برایت ماشین بخرم که سقفش باز بشود.» چون با موتور رفت‌وآمد می‌کردیم، می‌گفت: «می‌خواهم ماشینی برایت بخرم که سقفش باز بشود و تو رانندگی کنی.» برای خواهرهایش هم آرزوهای بزرگی داشت؛ اما تنها چیزی که برای خودش می‌خواست، قهرمانی در تکواندو بود.

خودش پیش‌قدم می‌شد؛ در کمک به محرومان تا جمع کردن سفره‌های نذری

در مورد روحیه خستگی‌ناپذیرش باید بگویم که وقتی برای محرومیت‌زدایی، کمک‌های مؤمنانه و کارهای مشابه به مناطق محروم می‌رفتیم، رضا یکی از همراهان اصلی ما بود. این‌طور نبود که من به او بگویم بیا برویم و او هم دنبال ما راه بیفتد؛ نه، خودش همیشه می‌آمد. در بسته‌بندی، خرید، بردن وسایل و تقسیم آن‌ها مشارکت می‌کرد و وسایل را با دست خودش به افراد تحویل می‌داد.

در کارهایی هم که در حسینیه‌ها و مساجد انجام می‌شد، از جمله آماده‌سازی و جمع‌آوری نذورات، لذت می‌برد. حتی با بچه‌های دیگر رقابت می‌کرد که چه کسی استکان‌های بیشتری جمع می‌کند یا سفره‌های بیشتری را جمع می‌کند. رقابتش در همین کارها بود.

می‌گویم با زندگی‌ای که کرد، به قول شهید حاج قاسم سلیمانی که می‌گفت آدم باید شهید زندگی کند تا شهید شود، زندگی پسر ما واقعاً زندگی شهیدانه‌ای بود.

از انفجار میناب خبر داشتم، اما نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است

در رابطه با لحظه‌ای که از حمله باخبر شدم، آن روز در میناب نبودم و خارج از شهر بودم. موبایلم همراهم نبود. فقط یک نفر آمد و گفت که در میناب انفجاری رخ داده است. در آن لحظه نمی‌دانستم کجای میناب این اتفاق افتاده و اصلاً چه انفجاری و در کجا رخ داده است. چون تلفن همراهم نبود، به سمت میناب حرکت کردم.

در مسیر، از دور ستون دود بزرگی را دیدم که از میناب بلند شده بود. همان‌جا گفتم: «پناه بر خدا، یعنی چه شده است؟»

به ورودی شهر که رسیدم، دیدم جاده‌ها قفل شده و مسیرها را بسته‌اند. از میدان فرودگاه راه را بسته بودند. بالاخره هر طور بود، خودم را به نزدیکی میدان رساندم و پرسیدم چه شده است. گفتند: «آمریکا حمله کرده و مدرسه را زده است.» پرسیدم: «کدام مدرسه را زده‌اند؟» گفتند: «شجره طیبه.» همین که اسم شجره طیبه را شنیدم، یک لحظه پاهایم سست شد.

وقتی به مدرسه رسیدم، دنیا جلوی چشمانم سیاه شد

هر طور بود، خودم را به مدرسه رساندم. لحظه‌ای که با آن صحنه مواجه شدم، دنیا جلوی چشمانم سیاه شد. شروع کردم به پرس‌وجو و جست‌وجو که چه اتفاقی افتاده، چه شده، آیا کسی زنده بیرون آمده است یا نه. دختر و پسرم هر دو در این مدرسه بودند؛ دخترم کلاس چهارم بود و آقا رضا کلاس دوم. از سرنوشت هیچ‌ کدامشان خبر نداشتم.

یکی از دوستانم را دیدم و پرسیدم: «کسی زنده بیرون آمده؟» گفت: «لحظه اول، بله؛ اما از الان به بعد دیگر معلوم نیست. هیچ صدایی نیست و کسی زنده بیرون نمی‌آید.»

از یکی دیگر از دوستانم پرسیدم: «از بچه‌های من خبری دارید؟» گفت: «بچه‌هایی را که می‌شناختم دیدم، اما بچه‌های تو را هیچ‌کدام ندیدم.» همان‌جا گفتم: «خدایا، خودت کمک کن.»

شروع کردیم به جست‌وجو. اگر دختری بیرون می‌آمد، با عجله دنبال دختر می‌گشتم و اگر پسری بیرون می‌آمد، دنبال پسر می‌گشتم. تا اینکه دایی‌ام را دیدم. از او پرسیدم: «بچه‌ها کجا هستند؟ همسرم کجاست؟» گفت: «همسرت آنجا نشسته و گریه و زاری می‌کند. بچه‌ها هم... مریم خدا را شکر به سلامت از مدرسه خارج شده است.» پرسیدم: «رضا چی؟» گفتند: «رضا را ندیده‌ایم.»

در بیمارستان و سردخانه هم خبری از رضا نبود

همان‌جا یکی از بچه‌ها را دیدم. دیگر اصلاً توان رانندگی نداشتم. به دوستم گفتم به بیمارستان برویم؛ چون گفته بودند مجروحان و شهدا را به بیمارستان برده‌اند.

به بیمارستان رفتیم و آمار مجروحان را گرفتیم، اما اسم رضا در فهرست مجروحان نبود. بعد به سردخانه رفتیم. چهار نفر از شهدا را به سردخانه منتقل کرده بودند؛ سه پسر و یک دختر. آنجا دختر یکی از دوستانم شناسایی شد، اما پسر من میان آن سه نفر نبود.

کنار سردخانه از امام رضا (ع) خواستم مرا از بلاتکلیفی نجات دهد

آن زمان نزدیک ساعت سه و نیم یا چهار بود و هنوز نماز نخوانده بودیم. همان‌جا کنار سردخانه نماز خواندم. دقیقاً رو به قبله ایستادم و دست‌هایم را بالا بردم. از خود آقا امام رضا (ع) خواستم و گفتم: «یا امام رضا، من طاقت ندارم. این امتحانی که از من گرفته شده، نمی‌دانم چه ظرفیتی در من دیده شده که خدا از من امتحان می‌گیرد؛ اما تو بیا و یک‌جوری کمک کن، دستی به ما بده تا در این امتحان رفوزه نشویم. من دیگر بیشتر از این طاقت ندارم. رضا را خودت به من دادی و الان هم می‌دانم پیش خودت است. با این صحنه‌ای که دیدم و جست‌وجویی که می‌کنم، می‌دانم رضا را خودت بردی. فقط به من نشانش بده تا از این بلاتکلیفی بیرون بیایم.»

این را گفتم و بلند شدم و دوباره به مدرسه رفتم.

اولین نشانه‌ای که پیدا کردم، کیف خون‌آلود و پاره‌ شده رضا بود

آنجا اولین نشانه‌ای که پیدا کردم، کیف رضا بود؛ کیفی خون‌آلود و پاره‌ شده که پر از خاک و سنگ‌ ریزه بود. کیف را برداشتم و به خودم چسباندم. مانده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. با خودم کلنجار می‌رفتم که آیا با این کیف به خانه بروم یا نه. همسرم را به همراه دایی‌ام به خانه فرستاده بودیم. با خودم می‌گفتم اگر به خانه بروم، به همسرم چه بگویم؟ بگویم کیفش را آورده‌ام؛ کیفی که این‌طور پاره‌پوره و خون‌آلود است؟

یک لحظه به روضه روز عاشورا فکر کردم. خدا می‌داند، همان لحظه به این فکر افتادم که وقتی حضرت امام حسین (ع)، حضرت علی‌اصغر (ع) را برای سیراب کردن برد و پس از شهادتش نمی‌دانست چه کار کند و با چه رویی به خانه برگردد، چه حالی داشت.

آن لحظه من بودم و کیف خون‌آلود پسرم. همان‌جا گفتم: «فدای تو، یا امام حسین (ع)، فدای بچه‌هایت.»

کیف را برداشتم و به هر نحوی بود، به خانه رفتم. اصلاً نتوانستم دوام بیاورم؛ فقط کیف را به خانه رساندم و گفتم: «من می‌روم رضا را پیدا کنم.»

با دیدن جوراب و نشانه‌های پایش فهمیدم خودش است

به مدرسه برگشتم. برادر همسرم زنگ زد و گفت: «یکی را دیدم که موهایش شبیه رضاست. می‌خواهند او را از این سردخانه به سردخانه تیاب منتقل کنند.» پرسید: «مشخصاتش چه بود؟» گفتم: «لباس ورزشی تنش بود.» گفت: «لباسش پاره شده و لباس نداشت.» گفتم: «لباس زیرش قرمز بود.» گفت: «بله، دیدم که لباس زیرش قرمز بود.»

به برادر همسرم مجید گفتم: «ماشین را  نگهدار، نذار برود؛ من بیایم بچه‌ام را ببینم.» به آنجا رفتم و وقتی کاور را باز کردم، جورابش را دیدم؛ خودش بود. عضلات و ماهیچه‌های پایش را دیدم که شکل گرفته بود.

او ورزشکار بود و از روی همین نشانه‌ها فهمیدم خودش است. به پشت خوابیده بود و همان لحظه صورتش را ندیدم. آنجا بود که بچه‌مان را دیدیم و گفتیم برچسبی بزنند که مشخص باشد این پسر ماست؛ رضا بارانی.

برای روز بعد گفتند دوباره برای شناسایی و تأیید هویت مراجعه کنیم. گفتم: «بچه من شناسایی شده است.» بااین‌حال، در فهرست آماری افرادی که شناسایی شده بودند، نام بچه من نبود.

آنچه در مدرسه دیدم، کربلایی بود که با چشم خودم تجربه کردم

در آنجا تمام این صحنه‌ها را دیدم؛ صحنه‌هایی که مانند کربلا بود. همان روزی که دنبال رضا می‌گشتم، میان سبزه‌ها و علف‌هایی که کنار دیوار بود، جست‌وجو می‌کردم. در لابه‌لای علف‌ها دست دیدم، پا دیدم، سر دیدم و بدن دیدم. نیروهای امدادی را صدا زدم. واقعاً کربلایی را که در روضه‌ها شنیده بودیم و برایش گریه کرده بودیم، آنجا با چشم خودمان دیدیم.

کد ویدیو

_

شهید رضا بارانی با رؤیای قهرمانی و عشق به پرچم ایران در یادها مانده است؛ دانش‌آموزی که روزی آرزوی برافراشتن پرچم ایران را داشت و امروز یادش با نام شهدای مدرسه شجره طیبه میناب گره خورده است. یاد پسری که برای خانواده‌ و مردم کشورش همیشه زنده خواهد ماند.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه