آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۵۸۵
۱۲:۳۲

۱۴۰۵/۰۸/۰۵
برگی از خاطرات شهدا؛

«بله‌ای که با الله‌اکبر اذان مغرب گره خورد» / روایت همسر شهید «سیاه‌کالی‌مرادی» از شب عقد

«وقتی عاقد برای بار سوم من را خطاب قرار داد و پرسید: عروس خانم، وکیل‌م؟ به پدر و مادرم نگاه کردم و بعد از گفتن بسم‌الله به آرامی گفتم: با اجازه پدر و مادرم و بزرگ‌ترها، بله. بله را که دادم، صدای الله‌اکبر اذان مغرب بلند شد ...» ادامه این خاطره از همسر شهید دانشجو و مدافع حرم «حمید سیاه‌کالی‌مرادی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


روایت خواندنی از  شهید «حمید سیاه‌کالی مرادی»

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، شهید حمید سیاه‌کالی‌مرادی، چهارم اردیبهشت ماه ۱۳۶۸ در قزوین به دنیا آمد، پدرش حشمت‌الله و مادرش امینه سیاهکالی مرادی نام داشت، دانشجوی مقطع کارشناسی حسابداری مالی بود و دهم آبان ماه سال ۱۳۹۱ ازدواج کرد.

این شهید بزرگوار توسط سپاه صاحب الامر (عج) قزوین و به عنوان مدافع حرم و فرمانده مخابرات و بیسیم‌چی در جبهه دفاعی سوریه حضور یافت. وی پنجم آذر ماه سال ۱۳۹۴ در حلب سوریه و درگیری با گروهک داعش بر اثر اصابت پرتابه‌های جنگی به بدن و جراحات وارده شهید شد و مزار او در گلزار شهدای قزوین واقع است.

فرزانه سیاهکالی‌مرادی همسر شهید حمید سیاه‌کالی‌مرادی روایت می‌کند: لحظه‌ای که عاقد شروع به خواندن کرد، همه به احترام این لحظات قشنگ سکوت کرده بودند و ما را نگاه می‌کردند. احساس عجیبی داشتم. صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم. زیر لب سورهٔ یاسین را زمزمه می‌کردم. در دلم برای برآورده شدن حاجات همه دعا کردم.

لحظه‌ای نگاهم به تصویر خودم و حمید در آینه روبرویم افتاد. حمید چشم‌هایش را بسته بود، دست‌هایش را به حالت دعا روی زانوهایش گذاشته بود و زیر لب دعا می‌کرد. طره‌ای از موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود. بدون اینکه تلاشی کند به چشمم خوش‌تیپ‌ترین مرد روی زمین می‌آمد. قوت قلب گرفته بودم و با دیدنش لبخند زدم.

محو این لحظات شیرین، گل را چیدم و گلاب را آوردم. وقتی عاقد برای بار سوم من را خطاب قرار داد و پرسید: «عروس خانم، وکیل‌م؟» به پدر و مادرم نگاه کردم و بعد از گفتن بسم‌الله به آرامی گفتم: با اجازهٔ پدر و مادرم و بزرگ‌ترها، بله. بله را که دادم، صدای الله‌اکبر اذان مغرب بلند شد. شبیه آدمی بودم که از یک بلندی پایین افتاده باشد. به یک سکون و آرامش دل‌نشین رسیده بودم.

بعد از عقد، حمید از بابا اجازه گرفت و حلقه را به انگشتم انداخت. حلقهٔ حمید هم بنا به رسمی که داشتیم، ماند برای روز عروسی. عکس گرفتن هم حال خوشی داشت. موقع عکس انداختن، با اینکه به هم محرم بودیم، ولی زیاد نزدیک هم نمی‌نشستیم. اهل فیگور گرفتن هم نبودیم. در تمام عکس‌ها من و حمید ثابت هستیم. تنها چیزی که عوض می‌شود ترکیب کسانی است که داخل عکس هستند؛ یکجا خانوادهٔ حمید، یکجا خانوادهٔ خودم، یکجا خواهر‌های حمید.

با رفتن تعدادی از مهمان‌ها و خلوت‌تر شدن مراسم، چند نفری اصرار کردند به دهان هم عسل بگذاریم. حمید که خیلی خجالتی بود. من هم تا انگشتش را دیدم، کلا پشیمان شدم! فهمیدم وقتی رفته شناسنامه‌اش را بیاورد، موتور یکی از دوستانش خراب شده بود. حمید هم که فنی کار بود کمک کرده بود تا موتور را درست کنند. بعد از رسیدن هم به خاطر تاخیر و دیر شدن مراسم، با همان دست‌های روغنی سر سفرهٔ عقد نشسته بود! با دستمال کاغذی انگشتش را حسابی پاک کرد و بالاخره عسل را خوردیم.

منبع: کتاب یادت باشد، داستان زندگی شهید حمید سیاه‌کالی‌مرادی


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه