روایتی از آخرین زمزمههای محونشدنیِ شهید بابک نوری
«ما یه شهید دادهایم و برامون بسه. دیگه قرار نیست کسی شهید بشه…»
به گزارش نوید شاهد گیلان؛ این جملهها، مرثیهای است که از دلِ خستگی و رنجِ سالها دوری از یاران شهید برمیخیزد؛ اما در آن سوی این دلواپسیِ پدرانه یا فرماندهانه، جوانی به نام «بابک» ایستاده است که دل در گروی آسمان دارد. بابک مشغول بازی کردن با گوشهی چفیهاش است. پای راستش را با ریتمی نامشخص به زمین میکوبد؛ ریتمی که انگار شمارش معکوس برای رسیدن به معبود است. با چشمانی پر از التماس نگاه میکند و میگوید: «آقا، قول بدید شهید شدم… رضایتام رو از پدرم بگیرید. بگید حلالم کنه.»

فرمانده، با قلبی مالامال از داغِ عزیزان ازدسترفته، برآشفته میشود و نهیب میزند: «باز که حرف خودتو میزنی، پسر؟ باز که میگی شهید؟! برو، آقا برو! نه تو شهید میشی، نه هیچکس دیگه…» اما بابک، با همان معصومیتِ خاصِ رزمندههای آن روزها، گردن کج میکند، لبخندی عمیق به فرماندهاش میزند و زمزمه میکند: «اما من شهید میشم… به پدرم بگید حلالم کنه.»
وقت رفتن بود؛ اما تاب و توانی برای خداحافظی نمانده بود. «زارع» خیره میشود به پسری که با قدمهای بلند از او دور میشود؛ قدمهایی که انگار زمینی نبودند و لحظهای بعد، در کابین ماشین جا میمانند.
چراغ ماشین را خاموش میکند. تاریکیِ غلیظ دورش را میگیرد، اما دیگر از خواب و آرامش خبری نیست. چشم میدوزد به سقف آهنی بالای سرش. در سکوت شب، صدای تیراندازی از دوردست به گوش میرسد و خاطرات را زنده میکند. یادِ جبهه، یادِ همرزمان شهید، و خاطرهای تلخ؛ یادش میافتد که یک شب قبل از عملیات، خواب دیده بود دوستش «جواد» شهید شده است. از صبح که بیدار شده بود، هر بار که جواد را میدید، میخواست خوابش را بازگو کند، اما زبانش نمیچرخید؛ تا این که خبر شهادت جواد همچون سیلی به صورتش نواخته شد.
تپش قلبش بیشتر میشود. هوای کابین سنگین است؛ به هوای تازه احتیاج دارد. در ماشین را باز میکند و پا به بیرون میگذارد. روشنایی کمسویی از سمت قبضهها توجهش را جلب میکند. نگهبان با دیدن فرمانده، هراسان بلند میشود و دستپاچه میگوید: «حاجی، بشین برات چایی بریزم…»
نگاه فرمانده به آتش کوچک توی چاله میافتد. بارها و بارها به نیروها گفته بود که شبها از روشن کردن آتش و پوشیدن لباس سفید اجتناب کنند؛ چرا که این نور، ردِ حضورشان را لو میدهد و موضعشان را به خطر میاندازد. دهان باز میکند تا باز هم همان تذکرهای همیشگی را بدهد، اما هجومِ یاد و خیالِ «بابک» مجالش نمیدهد. آتشِ درون چاله خاموش میشود، اما آتشِ یادِ بابک و آن لبخندِ آخر، تا ابد در سینهی فرمانده روشن میماند.