آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۵۲۰
۱۱:۳۵

۱۴۰۵/۰۷/۲۷

پدر شهید کاروند: «خوش به احوالت که ما رو سرفراز کردی»

محمدهاشم کاروند، پدر شهید محمدرضا کاروند که خود چهار بار به‌عنوان امدادگر راهی جبهه شد، از پسری روایت می‌کند که نخستین بار همراه پدر قدم به میدان دفاع گذاشت و پس از آن، به‌تنهایی راه جبهه را ادامه داد تا به شهادت رسید؛ پسری آرام و مهربان که حتی در روزهای مرخصی، وجدانش اجازه نمی‌داد از مردمی که درگیر جنگ بودند، فاصله بگیرد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ محمدهاشم کاروند، پدر شهید محمدرضا کاروند، سال‌ها پیش از آنکه خبر شهادت فرزندش را بشنود، خود قدم در مسیر جبهه گذاشته بود. چهار بار به مناطق عملیاتی اعزام شد و در سنگر امدادگری به رزمندگان خدمت کرد. در یکی از همین اعزام‌ها، پسرش نیز همراه او راهی جبهه شد؛ اما این همراهی، آغاز راهی بود که محمدرضا بعدها به‌تنهایی ادامه داد؛ راهی که او را از خانه و خانواده به میدان نبرد رساند و سرانجام در واپسین ماه‌های جنگ تحمیلی به شهادت پیوند زد. پدر، سال‌ها پس از آن روزها، هنوز فرزندش را با آرامش، مهربانی، نماز و جمله‌ای به یاد می‌آورد که از روحیه مسئولیت‌پذیر او حکایت دارد؛ جوانی که حتی در روزهای مرخصی نیز دلش با مردمی بود که زیر آتش جنگ زندگی می‌کردند.

پدر شهید کاروند: «خوش به احوالت که ما رو سرفراز کردی»

         روایت روزگار کودکی در روستای باباکمال

محمدهاشم کاروند، پدر شهید محمدرضا کاروند، از روزگاری می‌گوید که زندگی در روستای باباکمال تویسرکان با کار و تلاش و سادگی معنا پیدا می‌کرد؛ روزگاری که امکانات آموزشی چندانی در دسترس نبود و بچه‌ها از همان سال‌های کودکی، دوشادوش پدرانشان کار می‌کردند تا چرخ زندگی خانواده بچرخد.

او در خانواده‌ای روستایی بزرگ شد؛ خانواده‌ای که معاشش از کشاورزی تأمین می‌شد. پدرش کشاورز بود و فرزندان نیز در کنار او کار می‌کردند. محمدهاشم درباره آن سال‌ها می‌گوید که در روستایشان مدرسه‌ای وجود نداشت و امکان درس خواندن برای او فراهم نشد. به همین دلیل، از کودکی با کار کشاورزی و مسئولیت‌های زندگی آشنا شد.

خانواده کاروند مانند بسیاری از خانواده‌های روستایی آن روزگار، در کنار زمین‌های کشاورزی، دام نیز نگهداری می‌کردند. آن‌ها حدود ۱۰ تا ۲۰ رأس گوسفند داشتند و برای چراندن دام‌ها، چوپان می‌گرفتند. زندگی با همین امکانات و حاصل تلاش روزانه می‌گذشت؛ زندگی‌ای که ارزش کار، قناعت و همراهی اعضای خانواده در آن جایگاه ویژه‌ای داشت.

محمدهاشم از میان سه برادر و یک خواهر، فرزند دوم خانواده بود. او نیز مانند دیگر اعضای خانواده، از همان سال‌های جوانی در کار کشاورزی مشارکت داشت و با دشواری‌های زندگی روستایی آشنا بود. تجربه‌ای که بعدها در زندگی خانوادگی‌اش نیز ادامه پیدا کرد؛ زمانی که خود صاحب فرزند شد و برای بزرگ کردن خانواده تلاش کرد.

ازدواج او نیز در همان فضای آشنای روستا شکل گرفت. پدرش برای خواستگاری اقدام کرد و زندگی مشترکش با همسرش آغاز شد. ثمره این زندگی، ۱۰ فرزند بود که چهار نفر از آن‌ها در کودکی از دنیا رفتند و شش فرزند برای پدر و مادر باقی ماندند. محمدرضا چهارمین فرزند خانواده بود؛ پسری که بعدها نامش در شمار شهدای دوران دفاع مقدس قرار گرفت.


                                                     بزرگ شدن پسری آرام در آغوش خانواده

محمدهاشم کاروند وقتی از فرزندش سخن می‌گوید، پیش از هر چیز از آرامش و مهربانی او یاد می‌کند. در روایت پدر، محمدرضا جوانی نبود که با رفتار خود موجب ناراحتی خانواده شود یا پدر و مادر را آزرده کند. او پسری آرام بود که در کنار خانواده زندگی می‌کرد و در کارها نیز به پدر کمک می‌رساند. پدر درباره اخلاق فرزندش می‌گوید: «بچه ساکتی بود؛ بچه‌ای که این‌قدر خوب بود که لیاقت داشت شهید بشه.»

این جمله، تصویری از نگاه پدر به فرزندش ارائه می‌دهد؛ نگاهی که در آن، شهادت محمدرضا نه حادثه‌ای جدا از شخصیت و منش او، بلکه ادامه مسیری است که پدر آن را با پاکی و شایستگی فرزندش پیوند می‌دهد.

محمدرضا در کارهای روزمره نیز همراه پدر بود. کار کشاورزی و رسیدگی به امور زندگی، بخشی از مسئولیت‌هایی بود که او در کنار خانواده بر عهده می‌گرفت. پدر از این همراهی به نیکی یاد می‌کند و می‌گوید که میان آن‌ها اختلاف و دلخوری خاصی وجود نداشت.

محمدهاشم در توصیف رابطه خود با فرزندش می‌گوید: «این بچه اصلاً این‌قدر مهربان بود، انگاری که مهمانمون بود. هیچ چیزی نبود از هم ناراحتی داشته باشیم.»

در این توصیف کوتاه، هم مهربانی محمدرضا دیده می‌شود و هم علاقه پدری که پس از گذشت سال‌ها، هنوز فرزندش را با همین ویژگی‌ها به خاطر می‌آورد. خاطرات او از محمدرضا، بیش از آنکه بر اتفاقات بزرگ و پرهیاهو تکیه داشته باشد، از رفتارهای ساده و روزمره‌ای شکل گرفته که برای یک پدر، معنایی ماندگاردارد.

                                                    راهی شدن پدر به جبهه با احساس مسئولیت

با آغاز جنگ تحمیلی و فراخوان عمومی برای حضور در جبهه‌ها، محمدهاشم کاروند نیز تصمیم گرفت به مناطق عملیاتی اعزام شود. او از جمله کسانی بود که با شنیدن پیام‌های امام خمینی(ره) برای دفاع از کشور، آمادگی خود را برای حضور در جبهه اعلام کرد.

او در توضیح دلیل رفتنش به جبهه می‌گوید که آن روزها بارها از مردم خواسته می‌شد برای دفاع از کشور به میدان بیایند و هرکس توانایی دارد، راهی جبهه شود. همین احساس وظیفه، انگیزه حضور او شد.

محمدهاشم در مجموع چهار بار به جبهه اعزام شد و هر بار حدود دو ماه در مناطق عملیاتی حضور داشت؛ حضوری که در مجموع نزدیک به هشت ماه از عمر او را دربر گرفت. منطقه خوزستان و حوالی اهواز از جمله محل‌های حضور او بود؛ مناطقی که در سال‌های جنگ، صحنه مقاومت رزمندگان در برابر نیروهای دشمن بودند.

او در جبهه، امدادگر بود؛ مسئولیتی که با رسیدگی به مجروحان و کمک به نیروهایی پیوند داشت که در شرایط دشوار جنگ به مراقبت و یاری نیاز پیدا می‌کردند. هرچند محمدهاشم از جزئیات بسیاری از مأموریت‌هایش سخن نمی‌گوید، همین حضور در جایگاه امدادگر، بخش مهمی از تجربه او در سال‌های دفاع مقدس را شکل داده است.

او در پاسخ به این پرسش که آیا در خط مقدم حضور داشته است، تأیید می‌کند که در مناطق نزدیک به خط مقدم بوده، اما توضیح می‌دهد در دوره حضورش در آن منطقه، درگیری مستقیمی برای گروه آن‌ها رخ نداد و آموزش‌های لازم را دریافت می‌کردند.

با این حال، تجربه جبهه برای او فقط به حضور در منطقه عملیاتی محدود نماند. این تجربه، مسیری بود که پسرش نیز برای مدتی در کنار او قرار گرفت؛ پدری که خود به جبهه رفته بود و پسری که بعدها تصمیم گرفت راه دفاع از کشور را به‌تنهایی ادامه دهد.

                                                        همراهی نخستین پدر و پسر در جبهه

محمدرضا نخستین بار همراه پدرش راهی جبهه شد. این همراهی، خاطره‌ای مهم در زندگی خانواده کاروند بود؛ پدر و پسری که هر دو برای دفاع از کشور قدم در مسیر حضور در مناطق جنگی گذاشتند.

محمدهاشم با وجود آنکه خود تجربه حضور در جبهه را داشت، با رفتن فرزندش مخالفت نکرد. وقتی از او پرسیده می‌شود که آیا راضی بود محمدرضا نیز به جبهه برود، پاسخ می‌دهد: «نه، اون یه دفعه‌اش را هم با من آمد، مخالف نبودم.»

این پاسخ، از پذیرش تصمیم فرزند حکایت دارد؛ تصمیمی که در فضای آن روزگار، برای بسیاری از خانواده‌ها بخشی از مسئولیت دفاع از میهن به شمار می‌رفت. محمدرضا همراه پدر به منطقه اهواز و خوزستان رفت و نخستین تجربه حضور در جبهه را در کنار او پشت سر گذاشت.

برای پدری که خود امدادگر بود، رفتن فرزند به منطقه جنگی می‌توانست با نگرانی‌های طبیعی یک پدر همراه باشد؛ اما محمدهاشم در روایت خود بر مخالفت نکردن با حضور محمدرضا تأکید می‌کند. او از آن اعزام به‌عنوان همراهی کوتاه یاد می‌کند؛ همراهی‌ای که پس از آن، جای خود را به تصمیم‌های مستقل محمدرضا داد.

پدر و پسر پس از آن، مسیر یکسانی را در جبهه ادامه ندادند. محمدهاشم در چند نوبت به‌عنوان نیروی امدادگر اعزام شد، اما محمدرضا پس از تجربه نخست، راه خود را ادامه داد و در ادامه زندگی‌اش به خدمت سربازی در منطقه‌ای جنگی رسید.

آن سفر مشترک، در روایت پدر، نقطه‌ای است که زندگی خانوادگی با تاریخ جنگ پیوند می‌خورد؛ روزی که پدر و پسر برای مدتی در یک مسیر قرار گرفتند، بی‌آنکه پدر بداند فرزندش در سال‌های بعد، تا پایان راه در همان مسیر خواهد ماند.

                                                  انتخاب ماندن در کنار مردم گرفتار جنگ

محمدرضا پس از حضور نخست در جبهه، مسیر خود را ادامه داد و برای انجام خدمت سربازی به منطقه جنگی اعزام شد. دوره آموزشی او در کردستان سپری شد و پس از آن، برای ادامه خدمت به منطقه عملیاتی پنجوین عراق رفت؛ منطقه‌ای که او از آغاز تا پایان خدمت در آن حضور داشت.

خدمت سربازی محمدرضا در شرایط عادی باید دو سال به طول می‌انجامید، اما ادامه جنگ موجب شد چهار ماه نیز به مدت خدمت او افزوده شود. به گفته پدر، شرایط جنگی اجازه نداد فرزندش زودتر از موعد به خانه بازگردد و او ناچار شد مدت بیشتری در منطقه بماند.

محمدهاشم می‌گوید پسرش چندان از شرایط منطقه و اتفاقاتی که در آنجا می‌گذشت، برای خانواده تعریف نمی‌کرد. او معمولاً جزئیات زیادی از حضور خود در منطقه در اختیار خانواده قرار نمی‌داد؛ اما یک بار، هنگامی که موضوع مرخصی او مطرح شد، جمله‌ای گفت که در ذهن پدر ماندگار شد.

محمدرضا فرصت داشت برای مدتی به مرخصی بیاید و در کنار خانواده استراحت کند. برای هر سربازی که ماه‌ها از خانه دور مانده بود، چنین فرصتی می‌توانست به معنای دیدار دوباره عزیزان و بازیابی توان جسمی و روحی باشد. با این حال، محمدرضا نگاه دیگری به این فرصت داشت.

پدر روایت می‌کند که وقتی به فرزندش گفتند می‌تواند از مرخصی استفاده کند، محمدرضا چنین پاسخ داد: «اونجا چون مردم بین جنگن، وجدانم قبول نمی‌کنه که من اینجا استراحت کنم، اونا بجنگن.»

این جمله، روشن‌ترین تصویری است که پدر از روحیه فرزندش به یاد دارد. محمدرضا در آن لحظه، مرخصی را فقط فرصتی برای استراحت شخصی نمی‌دید. او خود را در برابر مردمی مسئول می‌دانست که در میانه جنگ زندگی می‌کردند و امنیت و آرامششان به حضور نیروهای مدافع وابسته بود.

از نگاه او، وقتی مردم همچنان درگیر جنگ بودند، بازگشت به خانه و استراحت کردن آسان نبود. وجدانش اجازه نمی‌داد در شرایطی که دیگران در معرض خطر قرار داشتند، او از فرصت دوری از میدان استفاده کند.

این سخن، در روایت پدر، به یادگاری ماندگار تبدیل شد؛ جمله‌ای که بیش از هر شرح طولانی، از باورها و احساس مسئولیت محمدرضا خبر می‌دهد. او درباره منطقه چندان حرف نمی‌زد، اما همین یک پاسخ نشان داد که ماندن در جبهه برایش تنها انجام یک وظیفه اداری یا گذراندن دوره سربازی نبود؛ او خود را در برابر وضعیت مردم مسئول می‌دانست.

محمدهاشم، سال‌ها بعد، این خاطره را به‌عنوان بخشی از روایت زندگی پسرش بازگو می‌کند؛ خاطره‌ای که در آن، محمدرضا نه با توصیف‌های پرشمار، بلکه با یک جمله شناخته می‌شود؛ جمله‌ای که تصمیم او برای ادامه حضور در منطقه را توضیح می‌دهد.

بازگشت به خط مقدم و پایان راه

محمدرضا خدمت سربازی خود را در شرایطی سپری کرد که جنگ همچنان ادامه داشت و نیروهای حاضر در مناطق عملیاتی با دشواری‌های فراوان روبه‌رو بودند. او که نخستین بار همراه پدر به جبهه رفته بود، در ادامه به‌تنهایی راه خود را دنبال کرد و در منطقه پنجوین عراق باقی ماند.

پدر از روزهای پایانی حضور فرزندش در جبهه، جزئیات زیادی در اختیار ندارد. محمدرضا عادت نداشت از اتفاقات منطقه به‌تفصیل سخن بگوید و همین مسئله باعث شده است که بخش‌هایی از روزهای آخر زندگی او در خاطرات پدر، با اطلاعات محدود باقی بماند.

با این حال، محمدهاشم از مسیری سخن می‌گوید که سرانجام به شهادت فرزندش انجامید. به روایت او، محمدرضا در روزهای پایانی جنگ و در جریان حمله، به شهادت رسید.

تاریخ شهادت او، بیستم تیرماه سال ۱۳۶۷، در روایت پدر ثبت شده است؛ روزی که زندگی خانواده کاروند برای همیشه با نام و یاد محمدرضا پیوند خورد. جنگ در واپسین ماه‌های خود قرار داشت، اما هنوز خطر از مناطق عملیاتی دور نشده بود و نیروهایی که در آنجا خدمت می‌کردند، همچنان با شرایط دشوار میدان نبرد مواجه بودند.

محمدهاشم می‌گوید خبر شهادت فرزندش از طریق بستگان به خانواده رسید. یکی از پسرانش در روستا بود و با دایی‌های محمدرضا که در محل زندگی خانواده حضور داشتند، تماس گرفته شد. پس از آن، دایی‌های او به خانه آمدند و خبر را به پدر و مادر رساندند.

خبر شهادت فرزند، لحظه‌ای است که برای هر پدر و مادری می‌تواند سرشار از اندوه و ناباوری باشد. با این حال، محمدهاشم در روایت خود، بیش از آنکه از تلخی آن لحظه سخن بگوید، بر باور و افتخاری تأکید می‌کند که نسبت به سرنوشت فرزندش دارد.

او درباره سختی از دست دادن محمدرضا، پاسخی می‌دهد که نگاهش به شهادت فرزند را آشکار می‌کند: «نه، سخت چی؟ این پسرمون قابلیت شهید شدن داشت، شهید شد. سختیش چی می‌خواد باشه؟ یعنی بگیم که این نمی‌خواسته شهید بشه؟ اون قابلیت داشت، شهید شد و ما افتخار می‌کنیم.»

این سخنان، به معنای فراموش کردن جای خالی فرزند نیست؛ بلکه بیانگر برداشت پدر از راهی است که محمدرضا انتخاب کرده بود. محمدهاشم در جایگاه پدری که خود جبهه را تجربه کرده بود، حضور فرزندش را در این مسیر پذیرفته بود و اکنون نیز شهادت او را مایه سرافرازی می‌دانست.

بدرقه فرزند با افتخار به سرافرازی

پیکر محمدرضا با حضور جمع زیادی از مردم تشییع شد. پدر می‌گوید مراسم تشییع فرزندش شلوغ بود و مردم برای بدرقه او حضور پیدا کردند؛ حضوری که نشان می‌داد نام یک جوان از دست‌رفته، در حافظه جمعی اطرافیان و مردم جای گرفته است.

اما برای محمدهاشم، یکی از ماندگارترین لحظات، زمانی بود که در برابر پیکر فرزندش قرار گرفت. او در آن لحظه، جمله‌ای به محمدرضا گفت که تمام احساس خود را در آن خلاصه می‌کرد: «خوش به احوالت که ما رو سرفراز کردی.»

این جمله، در کنار سخنان دیگر پدر، چکیده نگاه او به زندگی و شهادت فرزندش است. محمدهاشم از پسری سخن می‌گوید که در خانه آرام و مهربان بود، در کارها به پدر کمک می‌کرد، به وقت نماز توجه داشت و در منطقه جنگی نیز حاضر نبود آسودگی خود را بر وضعیت مردمی ترجیح دهد که همچنان با جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کردند.

او شهادت محمدرضا را مایه افتخار خانواده می‌داند و معتقد است فرزندش با انتخاب و حضور خود در جبهه، خانواده را سرافراز کرده است. این نگاه در پاسخ او به پرسش درباره سختی شهادت نیز آشکار بود؛ پاسخی که از پذیرش و افتخار سخن می‌گفت.

مردم نیز پس از شهادت محمدرضا به خانواده او احترام می‌گذاشتند. پدر این احترام را در اصل متعلق به خود مردم می‌داند و می‌گوید: «مردم احترام به خودشون می‌کنن.»

نام محمدرضا در محل زندگی خانواده نیز باقی مانده است. کوچه‌ای که خانه آن‌ها در آن قرار دارد، به نام شهید محمدرضا کاروند نام‌گذاری شده؛ نشانی ساده اما ماندگار از جوانی که زندگی‌اش با خاطرات خانواده، حضور در جبهه و شهادت در سال‌های دفاع مقدس گره خورده است.

به یاد آوردن نماز و لحظه‌های ساده زندگی

وقتی از محمدهاشم کاروند می‌پرسند بهترین خاطره‌ای که از فرزندش دارد چیست، انتظار می‌رود از یک اتفاق بزرگ، سفری مشترک یا روزی خاص سخن بگوید؛ اما پاسخ او به یکی از ساده‌ترین رفتارهای محمدرضا بازمی‌گردد.

پدر می‌گوید: «بهترینش... فقط به‌موقع، به‌موقع می‌گفت اذان، بریم نماز. فقط این خاطره شه.»

این خاطره کوتاه، برای شناخت محمدرضا اهمیت ویژه‌ای دارد. پدر، از میان همه روزهایی که در کنار فرزندش گذرانده، لحظه‌هایی را به یاد می‌آورد که محمدرضا با شنیدن اذان، خانواده را به نماز دعوت می‌کرد. آنچه برای دیگران شاید رفتاری معمولی به نظر برسد، برای پدری که فرزندش را از دست داده، به تصویری ماندگار تبدیل شده است.

در این روایت، محمدرضا با ویژگی‌هایی شناخته می‌شود که در زندگی روزمره شکل گرفته‌اند: آرامش، مهربانی، همراهی با پدر، توجه به نماز و احساس مسئولیت در برابر دیگران. همین ویژگی‌هاست که خاطرات پدر را از یک شرح ساده زندگی فراتر می‌برد و تصویری انسانی از شهیدی ارائه می‌کند که پیش از شهادت، عضوی از یک خانواده و همراه پدر در کار و زندگی بوده است.

محمدهاشم همچنین می‌گوید که دو بار فرزندش را در خواب دیده است. در یکی از این خواب‌ها، خود را همراه محمدرضا در باغی دیده که در آن انگور می‌چیدند. در خواب دیگری، محمدرضا را در خانه دیده که به او نگاه کرده، اما سخنی نگفته و رفته است.

پدر درباره این خواب‌ها توضیح بیشتری نمی‌دهد؛ تنها همان دو خاطره را بیان می‌کند. با این حال، همین تصاویر کوتاه از باغ و خانه، در کنار خاطره نماز و همراهی‌های گذشته، نشان می‌دهد که یاد فرزند در ذهن او با صحنه‌هایی ساده و آشنا پیوند خورده است؛ صحنه‌هایی از زندگی‌ای که اکنون در خاطره ادامه دارد.

ادامه دادن زندگی با یاد شهید

سال‌ها از شهادت محمدرضا کاروند گذشته است، اما نام او همچنان در زندگی خانواده حضور دارد. پدرش، محمدهاشم کاروند، با همان لحن ساده و بی‌پیرایه‌ای که از گذشته و زندگی روستایی سخن می‌گوید، خاطرات فرزندش را بازگو می‌کند؛ بدون آنکه بخواهد برای رفتارهای او شرحی پیچیده بسازد یا از جزئیاتی سخن بگوید که به یاد ندارد.

او از پسر آرامی می‌گوید که در خانه مهربان بود، در کار کشاورزی به پدر کمک می‌کرد و به وقت نماز، دیگران را نیز به این فریضه دعوت می‌کرد. از جوانی می‌گوید که نخستین بار همراه پدر به جبهه رفت، اما پس از آن مسیر خود را ادامه داد و در منطقه پنجوین عراق به خدمت پرداخت. از فرزندی یاد می‌کند که فرصت مرخصی را در برابر وضعیت مردم گرفتار جنگ قرار داد و وجدانش اجازه نداد در خانه استراحت کند، در حالی که دیگران همچنان در میدان نبرد بودند.

این‌ها خاطراتی است که پدر از محمدرضا در اختیار دارد؛ خاطراتی که هرکدام گوشه‌ای از زندگی او را روشن می‌کنند. در این روایت، از جزئیات فراوان عملیات‌ها یا آخرین لحظات شهادت خبری نیست، اما یک جمله از محمدرضا و چند خاطره ساده خانوادگی، تصویری روشن از روحیه او به دست می‌دهد.

محمدهاشم در پایان گفت‌وگو، برای جوانان دعا می‌کند و از خدا می‌خواهد همه را به راه خیر هدایت کند. دعایی کوتاه که از زبان پدری بیان می‌شود که خود سال‌ها پیش برای دفاع از کشور راهی جبهه شده و اکنون خاطره فرزند شهیدش را با دیگران در میان می‌گذارد.

او نه از فراموشی سخن می‌گوید و نه از پایان یافتن خاطرات؛ بلکه با یادآوری فرزندش، از افتخاری می‌گوید که همچنان با اوست. برای محمدهاشم کاروند، محمدرضا همان پسری است که در خانه آرام بود، در کنار پدر کار می‌کرد، وقت نماز را به یاد خانواده می‌آورد و در جبهه نیز نمی‌توانست نسبت به رنج مردم بی‌تفاوت بماند.

روایت این پدر، روایت دو نسل از حاضران در جبهه است؛ پدری که در سنگر امدادگری به رزمندگان خدمت کرد و پسری که پس از نخستین اعزام مشترک، راه خود را ادامه داد و به شهادت رسید. میان این دو، پیوندی از جنس همراهی، مسئولیت و باور شکل گرفته است؛ پیوندی که در خاطره آخر پدر از پیکر فرزندش به اوج می‌رسد: «خوش به احوالت که ما رو سرفراز کردی.»

گفت‌وگو از اباذری

 

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه