اگر من نروم، پس سوگند پرستاریام چه میشود؟!
«طوبی عظیمزادگان»، مادر شهید «صابر اکبری»، روایت خود را از روزهای تولد و کودکی فرزندش اینگونه آغاز میکند: صابر بیستونهم اردیبهشتماه سال ۱۳۷۷ در کرمانشاه به دنیا آمد، اگرچه اصالتاً اهل کنگاور بودیم، اما به خاطر شغل نظامی همسرم، زندگی ما در شهرهای مختلفی سپری شد. صابر از همان دوران کودکی پسری بسیار پرانرژی، کنجکاو، نترس و عاشق تجربههای تازه و ریسککردن بود.
یادم میآید وقتی صابر تنها سه چهار ساله بود، راهی سقز در استان کردستان شدیم. همانجا بود که او را در کلاسهای ورزشی ثبتنام کردیم و استعدادش شکوفا شد تا جایی که عضو تیم ژیمناستیک شد. بعد از آن دوباره به کرمانشاه بازگشتیم.
صابر علاوه بر تحصیل، ورزشکاری نخبه و بازیکن سابق تیم هندبال کرمانشاه بود. او از دوران کودکی، از مقطع ابتدایی تا پایان متوسطه، حضوری مستمر و درخشان در مسابقات استانی و کشوری داشت و با درخشش در رقابتهای آموزشگاهی، نوجوانان، جوانان و دسته یک باشگاههای کشور، نام خود را در میان آیندهداران هندبال ایران ثبت کرد.
با این حال، او با همت بلندی که داشت مسیر علم را نیز ادامه داد؛ سال ۱۳۹۶ وارد رشته فوریتهای پزشکی دانشگاه علوم پزشکی بقیهالله (عج) تهران شد و پس از فارغالتحصیلی، تعهد خدمت خود را در مناطق محروم آغاز کرد.
اشکهای پرستار جوان برای دختران دوقلو
ذات صابر با مهر و عاطفه عجیبی عجین شده بود. خوب به یاد دارم روزی در بیمارستان بقیهالله، با چشمانی گریان و حالی منقلب به خانه آمد و ماجرایی را تعریف کرد. میگفت: «مامان! امروز مادری به بیمارستان آمد که دو دختر دوقلو همراهش بودند. رو به من کرد و با التماس گفت پسرم، تو رو خدا چند دقیقه این بچهها را نگه دار تا من بروم داروها را بگیرم. من هم با جان و دل دوقلوها را در آغوش گرفتم، اما هرچه با آنها حرف میزدم این دو دختربچه مات و مبهوت فقط نگاهم میکردند و هیچ واکنشی نشان نمیدادند! مادرشان که برگشت، علت را پرسیدم و او با بغض گفت این بچهها ناشنوا و لال مادرزاد هستند.»
صابر این صحنه را با اشک روایت میکرد. به او گفتم: پسرم! تقدیر این بچهها اینطور بوده، تو پرستاری و باید روحیهات قوی باشد. اما صابر قلبی به نازکی برگ گل داشت و درد دیگران را درد خودش میدانست.

سفرههای مهربانی در شبهای تاریک پایتخت (روایت برادر)
صادق اکبری، برادر شهید، از خاطرات روزهای دانشجویی برادر کوچکش روایت میکند: خاطرات دوران کودکی ما پر از کشتیگرفتنهای برادرانه و بازیهای پرنشاط بود. اما یکی از زیباترین خاطراتی که از صابر به یادگار دارم، مربوط به دوران دانشجوییاش در دانشگاه بقیهالله (عج) است. در آن زمان، غذاهای اضافه اما دستنخورده سلف دانشگاه معمولاً بدون استفاده میماند. صابر پیشقدم شد و پیشنهاد داد که این غذاها را ساماندهی کنیم تا دور ریخته نشوند.
با پیگیریهای او، این غذاها را بستهبندی میکردیم و صابر شبانه همراه با بچههای جهادی، آنها را به مناطق محروم و حاشیهنشین جنوب شهر تهران میبرد تا میان نیازمندان واقعی تقسیم شود؛ کاری پر از اخلاص که او برای دل خودش و آرامش دل گرسنگان انجام میداد.
عشق به خانواده و پدری که «مهدیار» را ندید
صابر عاشق تشکیل خانواده بود و حدود سال ۱۴۰۰، در سن ۲۴ سالگی ازدواج کرد. رابطه صابر با بچهها واقعاً فوقالعاده بود. محال بود بچهای با صابر روبهرو شود و شیفتهاش نشود! اصلاً نمیدانم چه نیروی عجیبی در مهربانیاش بود که کودکان اینطور جذبش میشدند. تقدیر الهی اما اینگونه رقم خورد که صابر هرگز فرصت در آغوش کشیدن فرزندش را پیدا نکند. درست چهار ماه پس از پرواز مظلومانهاش، تنها یادگارش «مهدیار» چشم به جهان گشود؛ فرزندی که اگرچه از گرمای آغوش و لبخند پدر در این دنیا محروم ماند، اما نام پرافتخار و راه روشن او تا ابد چراغ راه زندگیاش خواهد بود.
مامان! اگر من نروم، پس چه کسی به داد مجروحان برسد؟
مادر شهید با یادآوری روزهای آغازین جنگ دوازدهروزه روایت میکند: دوران تعهد خدمت صابر در مناطق محروم آغاز شده بود و هنوز روزهای زیادی از آن نگذشته بود که تجاوز رژیم صهیونیستی شروع شد. در همان روز نخست، پادگان هدف حملات موشکی قرار گرفت. ما در تهران بودیم و صابر در کرمانشاه. با دلی پر از آشوب و دلشورهای مادرانه به او تلفن کردم و گفتم: «صابر جان! اوضاع منطقه اصلاً امن نیست؛ تو رو خدا دست همسرت را بگیر و برو خانه مادر خانومت… التماست میکنم به پادگان نزدیک نشو!»
اما صابر با همان صلابت و آرامش خاص خودش پاسخ داد: «مامان! مگر من پرستار و کادر درمان نیستم؟! رفقا و همکاران من در همان روز اول زیر آتش دشمن زخمی شدند؛ اگر منِ پرستار که حالم خوب است در خانه بمانم و عافیتطلبی کنم، پس چه کسی باید به داد این مجروحان برسد؟ مگر میشود نسبت به جان همکاران و همرزمانم بیتفاوت باشم؟!

آخرین تماس در امتداد خط آتش: «مامان، پهپاد…!»
مادر شهید با چشمان گریان از ثانیههای منتهی به عروج فرزندش چنین روایت میکند: در جریان مرحله نخست حملات، صابر برای امدادرسانی به مجروحان بیمحابا به خط مقدم شتافت. صبح روز حادثه، بیقراری عجیبی به جانم افتاده بود؛ اضطرابی مهارنشدنی که لحظهای آرامم نمیگذاشت. حوالی ساعت یازدهونیم صبح بود که دیگر طاقت نیاوردم و شمارهاش را گرفتم.
با صدای نگران پرسیدم: «صابر، کجایی مادر؟»
آرام پاسخ داد: «پادگانم مامان…»
با ترسی آمیخته به خشم فریاد زدم: «چرا رفتی پادگان؟! مگر آنجا را هدف قرار نداده بودند؟! »
ناگهان لحن صدایش تغییر کرد؛ گویی خطری را از فاصله نزدیک حس کرده باشد، با فریادی بلند گفت: «مامان… پهپاد! مامان، پهپاد…!»
و در یک آن، صدای انفجار مهیبی پیچید و سکوت مطلق…
تماس قطع شد. هرچه شمارهاش را گرفتم، خط دیگر در دسترس نبود. بعدها با پیگیریهای فراوان فهمیدیم که او در اثر اصابت ریزپرندههای انتحاری دشمن بهشدت مجروح شده است.
صابر دو شبانهروز با جراحتهای عمیق دستوپنجه نرم کرد و سرانجام در ۲۷ خردادماه ۱۴۰۴، پس از روزها ایثار و مقاومت، به آرزوی دیرینهاش رسید و به کاروان شهدای مدافع سلامت پیوست.
خانواده شهید در بخش پایانی روایت خود با اشاره به ضرورت ایستادگی و دفاع از میهن تأکید میکنند: هیچجا برای ما خاک وطن نمیشود؛ هیچ بیگانهای دلش برای این کشور نسوخته و تاریخ گواه است که هر جا قدم گذاشته، آن را به ویرانه تبدیل کرده است. ایران عزیز همواره در طول تاریخ با دشمنان مختلفی روبهرو بوده، اما انسجام، غیرت و وحدت این مردم مایه اصلی پیروزی و بقای آن بوده است.
گفتوگو و تنظیم: جلیلی نسب