نماز زیبندهترین هدیه به معبود است محسن رحیمی، مفقودالاثر!
به گزارش نوید شاهد همدان، شهید محسن رحیمی سوم فروردین ۱۳۴۳ در شهرستان ملایر دیده به جهان گشود. پدرش محمدعلی و مادرش خدیجه نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند و از طریق بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم تیرماه ۱۳۶۱ در کوشک به شهادت رسید. تاکنون اثری از پیکرش به دست نیامده است.
هنوز به عشق آمدن تو در زیر سقف این خانه نفس میکشم، با هرصدایی که میآید امید آمدنت در من جای میگیرد، اما دیگر توان آن را ندارم تا به دنبالت بگردم شاید نشانی ات را بیابم. میدانم روح بلندت در آسمان هاست، اما یک مشت خاک هم مرا کفایت میکند تا غصههای بی تو بودن را برایش زار بزنم.
حالا تنها از تو یک نام باقی مانده است «محسن رحیمی، مفقودالاثر».
آن روزها هیچ فکر نمیکردم زمانی برسد که بی تو بنشینم و از تو بگویم. از روزهایی که دیگر بی تو شوقی برای مرورشان ندارم. هیچ وقت لباس نو نمیخرید و لباسهای برادرهایش را میپوشید که گاهی اعتراض آنها را برمی انگیخت، اما توجهی به این اعتراضات نداشت و در عوض پولی را که برای لباس میگرفت به فقرا میداد که نمیفهمیدیم آنها چه کسانی هستند.
یادم میآید یک روز فقیری به در مغازه آمد، مقداری پول به او دادم، اما آن را برنداشت و روی زمین پرت کرد و شروع کرد به غرغرکردن و از مغازه بیرون رفت، دیدم محسن سریع پشت سرش بیرون دوید و چند دقیقه بعد برگشت. نگاهم کرد. گفتم چه شده؟ گفت: بابا تو را به خدا هروقت فقیری در مغازه میآید هرطور شده راضیش کن نگذار ناراحت از اینجا برود.
هنوز هم وقتی دستم برای کمک به کسی دراز میشود نقش تو در کنارم جان میگیرد و دستهای من درست شبیه دستهای مهربان تو میشود.
جنگ که شروع شد نوجوانی ۱۵ یا ۱۶ ساله بیشتر نبود. یک روز آمد و گفت بابا میخواهم بروم تعلیمات نظامی ببینم! گفتم خیلی عالیست برو!
او رفت و و بعد از چند روز به ما اطلاع داد که در پادگان قهرمان همدان و تحت آموزش نظامی است. ۳ ماه آموزیش را سپری کرد و برگشت. گفت میخواهد به جبهه برود، به برادرهای بزرگترش هم اجازه میداد به جبهه بروند میگفت برادرهایم زن و بچه دارند، اول من میروم بعد آنها بروند.
دوستانش میگویند: اولین باری که در جبهه حضور پیدا کرد یکی از بچههای ملایر تیر خورده بود، محسن زیرآتش دشمن دل به دریا میزند و میرود و او را برمی گرداند، چون دوستش زخمی شده بود خونش روی لباس محسن میریزد و به دلیل نداشتن لباس دیگر تا چند روز با همان لباس خونی شهید نماز میخواند. به او میگویند خواندن نماز با لباس خونی مشکل شرعی دارد، اما محسن جواب میدهد برای من افتخار است با لباسی که به خون شهید آغشته است نماز بخوانم، خدا هم قبول میکند.
سری بعد او را به منطقه کوشک اعزام کردند، تا شروع عملیات چیزی نمانده بود؛ با پسرعمویش رابطه خوبی داشت او تعریف میکند که «همه جمع شده بودیم، بنا بود ما را به جبهه اعزام کنند، خوشحال بودم، اما احساس تنهایی میکردم، بین بچهها گشت میزدم تا شاید یک آشنا پیدا کنم که چشمم به محسن افتاد، خوشحالی زایدالوصفی برجانم نشست، همیشه محسن را به عنوان تکیه گاه قبول داشتم و همین هم بود که احساس میکردم روحیهام بیشتر شده است.
ما را به منطقه اعزام کردند، در محلی که تقسیم نیرو میکردند من و محسن را به دو منطقه جداگانه فرستادند و بعد از آن دیگر اثری از محسن پیدا نکردم. عدهای میگویند اسیر شده، عدهای میگویند آن زمان بعثیها کانالهایی میکندند و درون آن را قیرداغ و رویش را خاک میریختند و از آن به عنوان دامی برای شهید کردن بچههای ما استفاده میکردند، احتمالاَ محسن هم درون یکی از کانالها افتاده باشد.»
دیگر به انتظار آمدنت نیستم، دیگر با هر صدای دری نمیتوانم از جای برخیزم، حالا باید به انتظار آمدنم به سوی تو باشم، حالا باید لحظهها را بشمارم و از خدا دیدن دوباره تو را در آن سوی مادیات طلب کنم.
تو مفقودالاثر نیستی! این همه جاودانگی نشانه حضور توست، خنده هایت، گریه هایت، اخلاصت، ایمانت، همه در گوشه گوشه قلب و ذهن مردمان این دیارت جا خوش کرده است، این همه اثر و نشانه کافی نیست؟