مادر مواظب هانا باش ۲ روز دیگر برمیگردم
به گزارش نوید شاهد خوزستان، ناخدا سوم مهندس شهید سعید بارانی در پنجم مهرماه ماه سال ۱۳۷۲ در شهرستان ایذه در خانوادهای مؤمن، مذهبی و ولایت مدار دیده به جهان گشود. پدرش سلطانمحمد و مادرش زیور نام دارد. وی پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشگاه افسری شده و پس از اخذ مدرک لیسانس در نیرو دریایی ارتش مشغول به کار شد. سرانجام این شهید بزرگوار چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال ۱۴۰۵ در تجاوز دشمن آمریکایی به منطقه ابوالفارس شهرستان رامهرمز به همراه ۹ تن دیگر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل آمد که پیکر پاکش پس از تشییع در قطعه شهدای مدافع حرم گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.
در تقویم عاطفههای این سرزمین، روزهایی است که گویی زمان در آنها متوقف میشود روزهایی که نام «مادر شهید» با عطر سربندهای یا زهرا (س) و پلاکهای خاکی گره میخورد مادر شهید، تنها مادری نیست که فرزندش را راهی میدان دفاع کرده باشد؛ او زنی است که آینهی تمامنمای استقامت، درایت و آرامش در طوفان حوادث است.

وقتی سخن از مادران شهدا به میان میآید، تصویر زنی مجسم میشود که در نگاه نجیبش، همزمان داغ فراق و صلابت کوه موج میزند. او در روزگاری که هر مادری نگران تبکردن فرزندش بود، جگر گوشهی جوان خود را که حاصل سالها شبزندهداری و پرورش با نان حلال بود، با دستان خود بدرقهی جبهههای حق علیه باطل کرد پشت پای مسافری آب ریخت که میدانست بازگشتی در کار نیست، اما رضایت خدا را بر دلتنگیهای مادرانهاش ترجیح داد.
خانهی مادر شهید، مأمن آرامش و برکت است. طاقچههای این خانهها هنوز هم روایتگر خاطراتند؛ با قاب عکسهایی که غبار از آنها گرفته شده و چشمانی اشکبار، اما هرگز از راهی که انتخاب کردهاند پشیمان نشدهاند. آنها از نسل همان زنانی هستند که صبر را شرمنده کردند؛ زنانی که وقتی خبر شهادت فرزند را شنیدند، به جای بیقراری، شکر گودند و گفتند: «امانتی بود که به صاحب اصلیاش بازگرداندیم.»
امروز نیز، این مادران صبور، پرچمداران راستین پیام شهدا هستند حضورشان در کوچه پسکوچههای شهر، یادآور عهدی ناگسستنی با آرمانهای انقلاب و اسلام است. تا زمانی که این اسوههای صبر و پایداری در میان ما هستند، چراغ راه حقیقت خاموش نخواهد شد و مسیر عزت این مرزوبوم با دعای خیر آنها بیمه است.
در همین راستا، خبرنگار ما به پای صحبتهای بانو «زیور قندلی»، مادر صبور و فداکار ناخدا سوم مهندس شهید «سعید بارانی» نشسته است تا او از دلتنگیها، پیوند عمیق مادر و فرزندی و خاطرات ماندگار این شهید سرافراز روایت کند.

تولد سعید در هیاهوی مهمانی
فرزند بزرگم ابراهیم، سه سالش بود که سعید به دنیا آمد. همان شبی که سعید میخواست به دنیا بیاید، مهمان داشتیم. در حال انجام کارهای خانه بودم که یک دفعه کمردرد بدی تمام وجودم را گرفت و حالم بد شد، چون خانه خودمان شلوغ بود؛ به همین خاطر به خانه برادر که همسایه ما بود رفتم از آنجا که مادرم به رحمت خدا رفته بود و مادری نداشتم، زنبابا و قابله روستا پیشم ماندند.
وقتی سعید به دنیا آمد، پدرش خواب بود و نمیدانست پسرش به دنیا آمده تا اینکه فردای همان روز خبردار شد همه خیلی خوشحال شدند، اما از همه بیشتر پدرشوهرم خوشحال شد و به شوهرم گفت: «میخواهم گوسفندی قربانی کنم.» شوهرم گفت: «نه، نمیخواهد خودم قربانی میدهم.»
یادم هست همان شبی که سعید به دنیا آمد صبحش قرار بود جابهجا شویم صبح که اسبابکشی کردیم و به جای دیگری رفتیم یکی از سینههایم درد گرفت هرچه درمان کردم فایده نداشت چند روز بعد هم شیرم خشک شد و مجبور بودم فقط با یک سینه به او شیر بدهم شبها تا صبح او را توی بغلم تاب میدادم و او بیتابی میکرد.
شوهرم روی تراکتور کار میکرد و زیاد به خانه نمیآمد تا اینکه پدرشوهرم به من گفت: «فکر کنم بچه گرسنه است و سیر نمیشود.» به او گفتم: «آره، یکی از سینههایم اصلاً شیر ندارد.» پدرشوهرم پولی به من داد و گفت: «برو بده به فلانی که ماشین دارد به شهر میرود به او بگو برای بچه شیر خشک بگیرد.» از آن روز بود که شروع کردم به او شیر خشک دادن.
چند روز از تولدش نگذشته بود که متوجه شدم صورتش زرد است. او را به دکتر بردم و فهمیدم دچار زردی شده است؛ به همین خاطر سه روز در بیمارستان بستری شد.
از ادب کودکانه پشت در کلاس درس تا شوق کمک در خانه
سعید سهساله بود و همسرم در سد شهید عباسپور مسجدسلیمان کار میکرد؛ به همین دلیل از روستا به منطقه کوشک در حوالی سد نقل مکان کردیم همان سال پسر بزرگم را به مهدکودک فرستادم. سعید هم مدام اصرار میکرد و میگفت: «مامان، من هم باید به مهد کودک بروم.» میگفتم: «مامان جان، تو هنوز خیلی بچه هستی» بالاخره وقتی پنجساله شد او را هم راهی مهدکودک کردم او هوش و استعداد فوقالعادهای داشت.
یادم هست روزی که برادر بزرگش به کلاس اول میرفت خوراکیاش را در خانه جا گذاشته بود به سعید گفتم: «سعید جان، داداشت تغذیهاش را فراموش کرده؛ میتوانی برایش ببری؟» با اشتیاق گفت: «آره مامان، حتماً میبرم.»
بعداً معلم برادرش برایم برایم تعریف کرد و گفت: «دیدم پسربچهای مؤدب پشت در ایستاد با نظم دمپاییهایش را بیرون کلاس درآورد و گفت: «خانم اجازه؟» به او گفتم: «قربونت بروم، تو پسر چه کسی هستی؟ چرا دمپاییهایت را بیرون درآوردی؟ گفت: «نمیخواهم کلاستان کثیف شود!» گفتم: «پسرم، بچهها همه با کفش هستند تو هم بیا داخل.»، اما او داخل نیامد و با ادب گفت: «نه، فقط آمدم تغذیه داداشم را بدهم.» پرسیدم: «داداشت کیه؟ گفت: «ابراهیم.»
سعید از همان دوران کودکی به خاطر هوش و رفتارش سر زبانها افتاده بود؛ هنوز خردسال بود، اما مدام به من میگفت: «مامان، بگذار کمکت ظرفها را بشویم.»
شاگرد ممتاز مدرسه
وقتی سعید را پیشدبستانی فرستادم روز اول که از مدرسه برگشت با همان شیرین زبانی همیشگی اش گفت: «مامان من با وحید برادر کوچکش که حدود دوسال از او کوچکتر بود سر یک سفره غذا نمیخورم او بیسواد است، اما من دیگر باسواد شدهام!»
از کلاس اول ابتدایی تا پایان دوره راهنمایی در شهرستان ایذه بودیم وقتی به دوران دبیرستان رسید به شهر اهواز نقل مکان کردیم و دوران دبیرستان را در رشته ریاضی فیزیک مدرسه ابوذر گذراند و سال آخر هم در آزمونهای قلمچی ثبتنام کرده بود، درسش بسیار خوب بود بهطوری که همان سال اول که کنکور داده بود در دانشگاه دولتی جهاد کشاورزی اهواز قبول شد، اما ترجیح داد مسیر دیگری را انتخاب کند و نرفت.
از قید دانشگاه گذشت و دانشجوی نمونه ارتش شد
روزی آگهی استخدام ارتش را در روزنامه دید؛ با همان اراده همیشگیاش گفت: «من حتماً باید برم ثبتنام کنم، میخواهم بروم ارتش و دیگر سراغ دانشگاه نمیروم.» اواخر سال ۱۳۸۹ بود که رفت و چند مرحله آزمون داد چند ماه بین تهران و اهواز در رفتوآمد بود تا اینکه بالاخره نتیجه آمد و قبول شد.
سال ۱۳۹۰ بود که به دانشگاه علوم دریایی امام خمینی (ره) نوشهر رفت و هر شش ماه یکبار چند روزی به مرخصی میآمد و دوباره برمیگشت. سال ۱۳۹۴ بود که به عنوان دانشجو نمونه انتخاب شد و از او تجلیل کردند من و پدرش هم دعوت شدیم و در آن مراسم حضور داشتیم؛ بدون اغراق آن روز بهترین روز زندگیام بود کلی از ما عکس گرفتند و پذیرایی باشکوهی کردند، حدود سه چهار روز آنجا ماندیم. سعید ماشین یکی از دوستانش را قرض گرفت و ما را برای گردش کنار ساحل برد.
از کار در کارخانجات کشتیسازی بندرعباس تا بازگشت به دیار خوزستان و خدمت در پایگاه دریایی خرمشهر
تخصص سعید مکانیک کشتی بود ازا همان آغاز به کار در کارخانجات کشتیسازی بندرعباس که متعلق به نیروی دریایی ارتش بود مشغول به کار شد حدود ۱۰ سال در آنجا خدمت کرد و به خاطر تلاش و تخصصش مدام ارتقای شغلی میگرفت سال ۱۳۹۶ ازدواج کرد و سال ۱۴۰۰ هم خداوند دختر عزیزش «هانا» را به او عطا کرد.
فروردینماه سال ۱۴۰۴ با درخواست انتقالش به خوزستان موافقت شد او وسایلش را جمع کرد و خانه را به آبادان منتقل نمود؛ چرا که آبادان و خرمشهر فاصله چندانی با هم نداشتند. از آن پس، با شور و اشتیاق در پایگاه دریایی خرمشهر مشغول به فعالیت و خدمت به میهن شد.
وقتی سعید پشتوپناه خواهرش بود
همیشه با شوخی و محبت به خواهرش میگفت: «نیلا! فکر نکنی مامان تو را بزرگ کرده، خودم بزرگت کردم» پیوند عاطفی عمیقی بینشان بود حرفها و رازهایی را که برای دلواپس نشدن من پیش من نمیگفت با نیلا در میان میگذاشت بعد هم تأکید میکرد: «نیلا جان، این را فقط به تو میگویم، به مامان چیزی نگویی که غصه بخورد و نگران شود.» حتی اگر روزی ماشینش تصادف میکرد یا مشکلی برای خودرو پیش میآمد اول خواهرش را محرم راز خود میدانست.
روزی که نیلا در دانشگاه قبول شد، قبل از همه این خبر خوش را به سعید داد سعید هم بلافاصله از پشت خط به من زنگ زد و با شادی تمام خبر داد و از فرط خوشحالی برای همه شیرینی پخش کرد، هر وقت به سفر یا مأموریتی میرفت ممکن نبود برای ما چیزی به یادگار نیاورد، یک تکه لباس برای من و یکی هم برای خواهرش سوغات میخرید.
دخترم خیلی علاقه داشت در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهد، اما با اصرار و تشویقهای سعید حاضر شد دندانپزشکی بخواند سعید همیشه با لبخند و امید به او میگفت: «تو باید حتماً دندان پزشک شوی تا روزی دندانهای مرا درست کنی!»
تکیهگاه خانواده و مرد همهفنحریف خانه
مدیریت زندگیمان به نوعی روی دوش او بود هیچ کار مهمی را بدون مشورت با سعید انجام نمیدادیم پسر بزرگم با اینکه از سعید بزرگتر بود، اما هر تصمیم و کاری که میخواست در زندگیاش بگیرد میگفت: «صبر کنید تا به سعید بگویم و ببینم نظر او چیست.» حتی در جزئیترین کارهای خانه هم حرف حرف او بود؛ وقتی میخواستیم کباب درست کنیم، بچهها میگفتند: «صبر کنید سعید بیاید!» اگر کلهپاچه داشتیم باز هم همین را میگفتند یا برای رفتن به هر جایی منتظر میماندند تا سعید برسد.
کلاً روحیه عجیبی در کمک کردن و همدلی با دیگران داشت دستبهخیر بود و هر کس کوچکترین وسیلهاش خراب میشد سعید با چهرهای گشاده میرفت و برایش درست میکرد مردی فنی و کاربلد بود که از تعمیر هر وسیلهای سر درمیآورد و پناه و تکیهگاه همه بود.
مأموریت سرنوشتساز پهپادی و روزهای سخت سنگرنشینی
در جریان جنگ دوازدهروزه، چون نیروهای دریایی درگیر جنگ مستقیم نبودند کار خاصی نداشتند، اما در فاصله بین جنگ اول و دوم پایگاه به دنبال تجهیز و راهاندازی واحد پهپادی بود در همین فاصله مأموریتی برایش پیش آمد و گفت: «باید بروم بندرعباس.» هرچه اصرار کردیم و پرسیدیم برای چه میروی دلیلش را به ما نگفت؛ چون کارش محرمانه و مربوط به تجهیز پایگاه به پهپاد و ابزارهای نظامی بود.
او مسئولیت راهاندازی و انتقال تجهیزات پهپادی را برای پایگاه دریایی بر عهده داشت و برای یک مأموریت ۱۰ روزه راهی بندرعباس شد.
سه روز بعد از جنگ دوم پایگاه دریایی خرمشهر مورد اصابت قرار گرفت و دیگر امکان استقرار در آنجا وجود نداشت گروهی به صورت داوطلبانه ماندند و از نوار مرزی بهبهان تا رامهرمز را پوشش میدادند آنها نزدیک به ۴۰ شب در کیسه خواب میخوابیدند و غذایشان تنها کنسرو بود در این مدت طولانی و سخت غذای درستی نمیخوردند و موقع بارندگی پلاستیک روی چادرهایشان میکشیدند تا خیس نشوند.
شهید مالک موسوی نیز از همرزمان صمیمیاش در این روزهای سخت بود خانه مادر شهید مالک موسوی همان حوالی (نزدیکی ابوالفارس) بود موقعی که بارندگی خیلی شدید میشد یا نیاز به حمام داشتند به آنجا میرفتند سعید به آن مادر دلداری داده و قول داده بود: «وقتی پیروز شدیم، میآییم و برایت خانهای درست میکنیم.»، اما مادر شهید موسوی با چشمانی اشکبار گفته بود: «من هیچچیز نمیخواهم، فقط دعا میکنم شما پیروز و سالم برگردید.»
در این فاصله زن و بچهاش در خانه ما بودند و سعید هر شش روز یکبار، فقط در حد چند ساعت میآمد سرمیزد و برمیگشت تا اینکه یک هفته مانده به شهادتش قرار بود اسبابکشی کند و خانهاش را جابهجا نماید من به همراه همسر و دخترش رفتیم و وسایلش را جمع کردیم و برگشتیم اهواز، اما سعید دوباره بلافاصله به محل مأموریت و سنگر خدمت بازگشت.

تجهیز اتاق «هانا» زیر باران آتش/ شهید بعدی من هستم، آماده باش
چند روز قبل از شهادتش پنجشنبه شب به خانه برگشت جمعه صبح همگی همراه او راهی آبادان شدیم تا در اسبابکشی کمکش کنیم وسایل را به خانه جدید بردیم و تا حدودی چیدیم همان شب شهر زیر آتش سنگین و وحشتناکی بود؛ وضعیت اصلاً مساعد نبود و صدای بمباران مدام به گوش میرسید با نگرانی به او گفتیم: «سعید جان! نیازی نیست الان همه وسایل را بچینی، ببین اوضاع چقدر خطرناک است؛ بیا سریع وسایل را رها کنیم و برگردیم اهواز تا امنیت بیشتری داشته باشیم.»، اما او با طمأنینه و لبخند همیشگیاش گفت: «نه مامان، من باید تختخواب خودمان و اتاق هانا را مرتب و تجهیز کنم تا وقتی از مأموریت برگشتم، خیالم راحت باشد و دیگر دغدغه چینش این وسایل را نداشته باشم.»
صبح شنبه با هم به اهواز برگشتیم؛ سعید با شتاب ناهارش را خورد و خیلی سریع دوباره راهی منطقه عملیاتی شد.
روز بعد، یعنی یکشنبه شانزدهم فروردین، خبر شهادت دو تن از همکاران صمیمیاش «شهید امیری» و «شهید علیزاده» در منطقه کوهسیاه پیچید همرزمانش تعریف میکردند وقتی خبر شهادت آنها به سعید رسید، فوقالعاده منقلب شد و حالش دگرگون گشت در همان لحظات انتقال پیکرها روبهرو با صمیمیترین دوستش شد و به او گفت: «هوشنگ! داری پیکر این بچهها را توی آمبولانس میگذاری؟ خوب حواست باشد. شهید بعدی من هستم، خودت را آماده کن!»
آخرین بوسه مادر در آستانه پرواز
دوشنبه ساعت شش و نیم بهم زنگ زد؛ بهم گفت: «مامان لباس مشکیام را که آبادان بود نیاوردم با خودم میتوانی یک پیراهن مشکی برایم جور کنی؟ میخواهم بروم تشییع دوستم خرمآباد.»
ساعت هشت و نیم بود برگشت خانه؛ ما هم خواب بودیم. خواهرش بیدارم کرد و گفت: «نیلا جان بلند شو بیا با هم صبحانه بخوریم.» خواهرش گفتم: «بگذار کمی دیگر بخوابم، میآیم.» به من اصرار میکرد بیا صبحانه بخور، گفتم: «نه، من الان قرص قبل از صبحانه را خوردم، نیم ساعت دیگر میآیم.» زنش توی اتاق خواب بودند آنها را هم بیدار کرد.
بهش گفتم: «مامان! چی میخوری برایت درست کنم؟» گفت: «املت» املت درست کردم صبحانهاش را که خورد، رفت توی اتاق که لباس بپوشد برود تشییع دوستش. توی این فاصله بهش اصرار میکردم بگذار من هم بیایم، تنهایی نرو. گفت: «مجلس مردانهاست، چندتا از همکارام میخواهند بیایند.»
همین که پیراهنش را گرفت دستش، گوشیاش زنگ خورد فرماندهشان، شهید دانا بود که بهش زنگ زد و گفت: «ما ساعت دوازده میخواهیم عملیات را انجام دهیم؛ باید برگردی بیایی بدون تو نمیتوانیم انجام دهیم.»
سریع تا این را بهش گفت، یعنی انگار از جا پرید یکدفعه بلند شد، سریع کولهپشتیاش را برداشت و رفت بهم گفت: «چند روز دیگر میآیم.» بهش گفتم: «مامان! نمیخواهم بری، نمیشود نروی مامان؟»
موقعی که خواست بره، هانا بیدار شد و دنبالش داشت گریه میکرد به من گفت: «مامان ببرش مغازه، حواست بهش باشد، ۲ روز دیگر میآیم.» بوسیدمش و گفتم: «مامان سعید! شیرم حلالت. مامان! تو را خدا حواس جمع باش، مامان خطرناک است.» خندید و گفت: «تو که به من شیر ندادی، من که شیر خشک خوردباهاش رفتم دم در حیاطمان، دوباره بوسیدمش خندید و گفت: «مامان! فکر کنم تو حال خودت نیستی امروز.» گفتم: «نه مامان، خوبم، چرا؟» گفت: «تو که الان منو بوسیدی.» گفتم: «مامان! بگذار ببوسمت...» ته دلم یک جوری بود، ترسیده بودم، خیلی ترسیده بودم. طبق عادت همیشگی از زیر قرآن ردش کردم رفت تو ماشین نشست و دوباره از او پرسیدم: «مامان! کی میآی؟» دستش را برد بالا و گفت: «۲ روز دیگر»
حالا دخترش میگوید: «دیدی بابا دستش را برد بالا و بهت گفت مامان! دو روز دیگر میآیم، مواظب هانا باش...»
خوب شد اطراف رامهرمز نزدند؛ زمزمههای معصومانه دختری که از داغ برادر خبر نداشت
ساعت تقریباً دو بعدازظهر بود؛ نیم ساعت بعد از حادثه دخترم که عادت داشتم گوشیام را چک کند، داشت اخبار جنگ را در یکی از کانالهای خبری میخواند خبر داده بودند که رامهرمز مورد هجوم دشمن قرار گرفته و ۱۰ نفر هم به شهادت رسیدهاند.
اما حتی یک درصد هم شک نکرد که ممکن است برادر خودش هم میان آنها باشد. رو به من کرد و گفت: «مامان! ما چه شانسی داریم!» گفتم: «چطور؟» گفت: «خوب شد اطراف رامهرمز نزدند.»، چون سعید به ما نگفته بود که به اطراف رامهرمز رفته است.
در حال روزمرگی بودیم تا اینکه تقریباً ساعت پنج عصر شد همسرش آمد و گفت: «یکی از رفیقهای سعید از بندرعباس آمده اهواز و گفته در کارم گیر افتادهام؛ شماره پدر یا برادر سعید را بدهید تا به آنها زنگ بزنم و مشکلم را حل کنم.»
شوهرم گفت: «شماره دوستش را بده تا خودم به او زنگ بزنم و ببینم مشکلش چیست؛ درست نیست تا اینجا آمده و کارش لنگ بماند.» شوهرم به او زنگ زد و پرسید: «مشکل چیست؟» دوستش جواب داد: «چیز خاصی نیست حاج وحید مشکلم را برطرف کرد.»
رهبر و مونس خانه پر کشید؛ روایت لحظه جانسوز دریافت خبر شهادت
شوهرم رفت حمام من هم توی آشپزخانه بودم و دخترم توی اتاق داشت درس میخواند. یکدفعه دیدیم ابراهیم و وحید زنگ در را زدند، اما کسی داخل نمیآید.
پسرانم همیشه عادت داشتند از بیرون که میآمدند، با صدای بلند سلام میکردند و حرف میزدند؛ ولی این بار هیچکس حرف نمیزد. رفتم بیرون، دیدم پسر بزرگم دارد توی سر و صورت خودش میزند.
فکر میکردم دعوا شده است در حال را که باز کردم، وحید پسر کوچکم جلو آمد دستم را گرفت و گفت: «مامان! خدا بهت صبر بده.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «سعید...» دیگر نمیدانم چه شد؛ گفتم: «سعید چی؟ برو پسرم را پیدا کن بیاور!» گفت: «پسر مامان! سعید رفت.» دیگر هیچچیزی متوجه نشدم سعیدی که بهار زندگیمان، رهبر و تکیهگاه زندگی تمام خانواده بود رفت حالا من با یک سنگ قبر و چندتا عکس دلخوشم.
انتهای پیام/