آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۹۰۲
۱۳:۱۷

۱۴۰۵/۰۷/۲۸

روایت شهادت «محمدمهدی فتحی»، پلیس جوانی که امنیت مردم را بر آغوش کودک شش‌ماهه‌اش برگزید

شهید «محمدمهدی فتحی»، متولد بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۱ در زنجان و دلاورمرد یگان امداد رجایی‌شهر کرج، از رویش‌های زلال و غیرتمند دهه هشتادی بود که عشق به لباس سبز خدمت و امنیت مردم را با تمام وجود در آغوش کشید. این جوان ۲۳ ساله و خوش‌اخلاق، در حالی که تنها یک سال و نیم از پیوند مشترکش می‌گذشت و پدری مهربان برای طفل شش‌ماهه‌اش بود، در بحبوحه آماده‌باش و در آستانه تهاجم ددمنشانه موشکی دشمن صهیونیستی-آمریکایی، دغدغه نجات جان خانواده را داشت اما خود در سنگر پاسداری از آرامش شهروندان البرز استوار ایستاد. او در دهم اسفندماه ۱۴۰۴، در پی اصابت موشک به مقر یگان امداد به شهادت رسید و در بهشت سکینه کرج به خیل جاودانگان تاریخ پیوست.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ بیست و دومین روز از دومین ماه بهار سال ۱۳۸۱، در کوچه‌پس‌کوچه‌های باصفای زنجان، مادری فرزندش را در آغوش گرفت و پدری در گوش نوزادش اذان عشق نجوا کرد. نامش را «محمدمهدی» نهادند؛ طفلی که از همان نخستین سال‌های حیاتش، آرامشی غریب و مهربانی سرشاری در چشمان درشت و معصومش موج می‌زد.

روایت شهادت «محمدمهدی فتحی»، پلیس جوانی که امنیت مردم را بر آغوش کودک شش‌ماهه‌اش برگزید

محمدمهدی در دامان خانواده‌ای زحمت‌کش، مؤمن و مقید قد کشید. خانه آن‌ها کانون صفا و صمیمیت بود، اما در این میان، رابطه‌ای میان محمدمهدی و پدر شکل گرفته بود که از مرزهای مألوف پدری و فرزندی فراتر می‌رفت. پدر بعدها در بیان این پیوند عمیق عاطفی با چشمانی بارانی می‌گفت:

«محمدمهدی برای من فقط یک پسر نبود؛ او در روزهای تنهایی برایم پدر بود، در سختی‌ها برایم برادر بود، اما سخت‌تر و سنگین‌تر از همه این‌ها برای دلم این است که او رفیقِ شفیقم بود. هیچ رازی میان ما پنهان نمی‌ماند. تمام حرف‌هایش، امیدهایش، دغدغه‌هایش و رازهای مگوی دلش را با من در میان می‌گذاشت. صادق‌ترین آیینه‌ای بود که در تمام عمر دیده بودم؛ پسری که هرگز به من دروغ نگفت و رفاقت با او بزرگ‌ترین تکیه‌گاه زندگی‌ام بود.»

این رفاقت دیرین و زلال تا واپسین لحظات زندگی شهید، تپش اصلی قلب خانواده فتحی بود؛ رابطه‌ای که با احترام متقابل، شوخ‌طبعی‌های شیرین خانوادگی و گره‌گشایی‌های برادرانه درهم آمیخته بود.

مستطیل سبز، رویای کودکی و دلدادگی به ردای سبز پلیس

شور نوجوانی محمدمهدی با ورزش و تحرک گره خورده بود. فوتبال، معشوق ورزشی او بود؛ در زمین‌های خاکی و چمن‌های زنجان با هم‌سن‌وسال‌هایش پا به توپ می‌شد و بعدها که تقدیر او را به کرج کشاند، همچنان وفاداری‌اش به مستطیل سبز را حفظ کرد. دویدن در زمین فوتبال و روحیه کار تیمی، از او جوانی باانگیزه، چابک و پرانرژی ساخته بود.

اما فراسوی ورزش، رؤیایی از کودکی در ذهن و جانش ریشه دوانده بود که روزبه‌روز جان‌دارتر می‌شد: «پلیس شدن». محمدمهدی عاشق تصویر صلابت، دادرسی و امنیت‌آفرینی نیروهای انتظامی بود. گرچه در دوران کودکی و نوجوانی از رفتن به سربازی تنهایی هراس داشت و به شوخی و با اصرار کودکانه به پدر می‌گفت: «من سربازی نمی‌روم، مگر این‌که تو هم همراهم بیایی و دوتایی با هم خدمت کنیم!»، اما همین که پای به سن قانونی گذاشت و گردونه روزگار او را به خدمت نظام هدایت کرد، تحولی شگرف در جانش پدیدار شد.

در محیط پادگان و مواجهه با مأموریت‌های حاکمیتی، شیفته انضباط، معنویت و خدمت در نیروهای مسلح شد. قابلیت‌های فردی، قدوقامت رشید، هوش بالا و پرونده درخشان اخلاقی‌اش شرایطی را رقم زده بود که هم در ارتش و هم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زمینه جذب و استخدام رسمی برایش مهیا بود. اما او تصمیمی قاطع و برگشت‌ناپذیر گرفته بود. می‌گفت:

«من عاشق این لباسم؛ دلم می‌خواهد در نیروی انتظامی باشم، این لباس سبز خدمت را بپوشم و میان مردم راه بروم و سنگر امنیت کوچه‌ها و خیابان‌های شهر باشم.»

عشق او به پلیس بودن، نه یک شغل اداری برای گذران معاش، بلکه عشقی ریشه‌دار و رسالتی قدسی بود. او با اصرار و اشتیاق وارد فراجا شد و با پایان دوران آموزشی، طبق احکام مأموریتی به استان البرز و شهرستان کرج منتقل شد.

 تشکیل آشیانه در دیار البرز؛ پدری جوان با قلبی به وسعت دریا

ورود محمدمهدی به کرج، سرآغاز فصل نوینی در حیات پربرکت او شد. جوانی که تقوا، ادب و سلامت نفس در رفتارش نمایان بود، تصمیم گرفت سنت حسنه نبوی را به جا آورد. حدود یک سال و نیم پیش از شهادت، پیوند آسمانی ازدواج را بست و در خاک کرج آشیانه‌ای پر از مهر و امید برپا کرد.

خداوند چند ماه بعد زیباترین هدیه زندگی را به او بخشید؛ نوزادی که با آمدنش، خانه کوچک آن‌ها را به بهشتی از شوق و لبخند بدل کرد. محمدمهدی پدری عاشق بود. وقتی پس از مأموریت‌های فرساینده به خانه بازمی‌گشت، خستگی ساعت‌ها گشت‌زنی و ایستادن در گرما و سرما را با یک لبخند به چهره معصوم طفل شش‌ماهه‌اش به فراموشی می‌سپرد.

او هم‌زمان با مسئولیت سنگین خانواده، در یگان امداد رجایی‌شهر کرج خدمت می‌کرد؛ یگانی که مظهر حضور مقتدرانه، واکنش سریع و خط اول آرامش‌بخشی به محلات و مقابله با هرگونه ناامنی و شرارت است. همکارانش او را جوانی باحیا، دست‌ودلباز، پیش‌قدم در مأموریت‌های سخت و پناهی امن برای مظلومان می‌شناختند. هرجا که غائله‌ای بود یا گره‌ای در مأموریت پیش می‌آمد، خونسردی مؤمنانه و دلاوری محمدمهدی گره‌گشا بود.

روزهای ملتهب جنگ؛ اولویت امنیت میهن

اسفندماه ۱۴۰۴ با تحولات منطقه‌ای، آرایش جنگی و تهدیدات روزافزون جبهه استکبار علیه مرزها و زیرساخت‌های جمهوری اسلامی ایران همراه بود. البرز به‌عنوان یکی از شاهراه‌های حیاتی کشور و کرج به‌عنوان «ایران کوچک»، در شرایط فوق‌العاده و آماده‌باش کامل نیروهای مسلح و انتظامی قرار داشت.

برای محمدمهدی فتحی، آماده‌باش معنایی جز فدا کردن راحتی شخصی نداشت. روزها و شب‌ها در سنگر خدمت می‌گذشت و او حتی برای لحظاتی امکان استراحت طولانی یا بازگشت به کانون گرم خانه را نداشت. در این میان، سینه این جوان ۲۳ ساله جولانگاه تلاقی دو عشق بزرگ بود: مهر سوزان پدری به نوزاد شش‌ماهه و همسر وفادارش، و رسالت تاریخی سربازی برای حفظ مرز و بوم اسلام.

محمدمهدی که موقعیت جنگی و احتمال وقوع حملات موشکی و خرابکارانه دشمن را به‌درستی تحلیل می‌کرد، بیش از آن‌که نگران جان خویش باشد، به فکر امنیت خانواده‌اش بود. او نمی‌خواست در صورت بروز هرگونه بحران، زن و فرزندش در کرج احساس غربت و ناامنی کنند. بنابراین با پدر و مادرش در زنجان تماس گرفت و با التماس و خواهش گفت:

«پدر جان، مادر عزیز، شرایط اینجا عادی نیست؛ ما در آماده‌باش صددرصد هستیم و من مدام در مأموریتم. خواهش می‌کنم بیایید و همسر و پسرم را با خودتان به زنجان ببرید تا خیال من از بابت آن‌ها راحت باشد و بتوانم با تمرکز کامل وظیفه‌ام را در یگان انجام دهم.»

پدر و مادر که نگران فرزند غیورشان بودند، در نهم اسفندماه از زنجان شال و کلاه کردند و راهی کرج شدند تا امانت‌های محمدمهدی را تحویل بگیرند.

 آخرین دیدار در نیمه‌شب؛ نگاهی که راز پرواز داشت

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شهر کرج در سکوتی شکننده فرورفته بود. پدر، مادر و همسر در منزل منتظر بودند تا پیش از سفر، دیداری حتی کوتاه با محمدمهدی تازه کنند. در حوالی نیمه‌شب، صدای پای دو مأمور خسته اما مصمم در راه‌پله پیچید. محمدمهدی به همراه یکی از همکاران مأمورش، با خودروی خدمت برای دقایقی بسیار کوتاه به خانه آمد.

آن دیدار نیمه‌شبه، غریب‌ترین پرده از زندگی شهید فتحی بود. رفتارش کاملاً دگرگون شده بود؛ گویی پای در زمین نداشت. علی‌رغم خستگی مفرط مأموریت، آرامشی نورانی بر سیمایش نشسته بود و لبخندی لطیف و محزون بر لبانش نقش بسته بود. همسر و طفل شش‌ماهه در آغوش خانواده بودند.

خانواده گمان می‌کردند طبق برنامه معمول، شب را استراحت می‌کنند و با دمیدن خورشید فردا راهی جاده زنجان می‌شوند. اما محمدمهدی اصراری عجیب و غیرعادی داشت. با لحنی نگران اما محکم رو به پدر کرد و گفت:

«بابا، فردا صبح نه! همین الان راه بیفتید. معطل نکنید، همین نیمه‌شب حرکت کنید و به سمت زنجان بروید. من خیالم راحت نیست تا زمانی که شما به جاده بزنید و برسید…»

پدر از این اصرار شگفت‌زده شد، اما نتوانست در برابر نگاه نافذ و پافشاری مهربانانه پسر مقاومت کند. پدر بعدها با دلی شکسته آن دقایق را چنین ترسیم می‌کند:

«وقت خداحافظی در آستانه در، چهره محمد اصلاً شبیه روزهای قبل نبود. رفتارش، نوع نگاه کردنش و آن لبخند ملیحی که بر لب داشت، بوی رفتن می‌داد. انگار پرده‌ها کنار رفته بود و خودش می‌دانست این آخرین دیدار ما در این دنیای فانی است. دلم لرزید اما به روی خودم نیاوردم. نگاهش می‌کردم و در چشمانش چیزی را می‌دیدم که تاکنون ندیده بودم؛ شبیه کسانی بود که بار سفر آخرت را بسته‌اند.»

مادر که طاقت نمی‌آورد سرمای اسفند و خستگی خدمت بر تن پسرش بنشیند، دل‌نگران او و همکارش بود. مادر دو تخته پتو از خانه آورد، به دست محمدمهدی و همرزمش داد و با لحنی مادرانه و پر از التماس گفت:

«مادر فدایت شود، اگر خسته شدید و خواستید استراحت کنید، به داخل ساختمان و زیر سقف نروید؛ همین پتوها را بردارید، در حیاط یا محوطه باز باشید تا اگر اتفاقی افتاد در امان بمانید…»

محمدمهدی پتوها را با احترام گرفت، دست مادر را بوسید، پیشانی کودک دلبندش را بویید و با نگاهی خیره و پرمعنا، به همراه رفیقش به سمت مقر یگان امداد رجایی‌شهر بازگشت. خانواده نیز در همان ساعات نیمه‌شب، با دلی نگران اما به خواست شهید، به سمت زنجان حرکت کردند.

 زبانه آتش بر مقر یگان امداد و معراج در ظهر عاشورایی

صبح روز دهم اسفندماه ۱۴۰۴ فرا رسید. آسمان شهر سنگین و غبارآلود بود. رزمندگان یگان امداد رجایی‌شهر کرج، در سنگر خدمت، آماده مقابله با هرگونه سناریوی دشمن و صیانت از آسایش عمومی مردم بودند. محمدمهدی و همکارانش پس از شبی سرشار از مراقبت و پاسداری، در مقر یگان مستقر بودند.

ساعت به حوالی ظهر نزدیک می‌شد که غرش شوم موشک‌های شلیک‌شده از سوی دشمن جنایتکار صهیونیستی-آمریکایی سکوت را شکست. دست‌نشاندگان استکبار که از رویارویی با اراده پولادین جوانان این سرزمین عاجز مانده بودند، مقر یگان امداد رجایی‌شهر کرج را آماج حمله ناجوانمردانه موشکی قرار دادند.

صدای مهیب انفجار، دود، آوار و زبانه کشیدن آتش، آسمان منطقه را فرا گرفت. آن‌چه پنداشته می‌شد، در لحظه‌ای رقم خورد؛ موشک کینه درست به قلب مقر اصابت کرد. محمدمهدی فتحی، جوانی که ساعاتی پیش خانواده‌اش را از کانون خطر دور کرده بود تا خود سپر بلای مردم شهرش شود، در آتش کینه صهیونیست‌ها سوخت و با پیکری گلگون، لبیک‌گویان به آغوش پروردگار شتافت. او نشان داد که غیرت ایرانی و مرام پاسداری، در فدا کردن جان برای حفظ امنیت نوامیس تجلی می‌یابد.

 سفر سراسیمه به کرج؛ دیدار در معراج بهشت سکینه

در زنجان، عقربه‌های ساعت آرام حرکت نمی‌کرد. خبر بمباران موشکی مقرهای انتظامی و نظامی در کرج، مثل صاعقه بر پیکر پدر و مادر فرود آمد. تماس‌های مکرر با خط تلفن همراه محمدمهدی بی‌پاسخ ماند؛ سکوتی ممتد و سرد، دل پدری را که رفیقش را صدا می‌زد، به لرزه درآورد.

پدر و مادر بی‌آن‌که خستگی سفر شب گذشته را از تن به در کنند، سراسیمه، هراسان و با چشمانی اشک‌بار جاده زنجان به کرج را دوباره پیمودند. کرج در ماتم و گردوغبار ناشی از حملات بود. پرس‌وجوها، مراجعه به بیمارستان‌ها و ستادهای امدادی، سرانجام رد پای عزیزشان را در سردخانه و معراج آرامستان «بهشت سکینه» کرج نمایان ساخت.

در میان لاله‌های پرپر شده دهم اسفند، پدر به بالین فرزند رشیدش رسید. همان پدری که می‌گفت «محمد هم پدرم بود، هم برادرم، هم رفیقم»، حالا در برابر پیکر غرق به خون جوانی ایستاده بود که بیست و سه بهار بیشتر ندیده بود. پیکر محمدمهدی شناسایی شد؛ پهلوانی که تبسم روی لبانش در بهشت سکینه، نشان می‌داد که به آرزوی ابدی‌اش و عاقبت‌به‌خیری رسیده است.

مشعلی که هرگز خاموش نمی‌شود

آیین تشییع شهید والامقام محمدمهدی فتحی، جلوه‌ای پرشکوه از تجلیل ملت غیور از فرزندان راستین خود بود. همرزمانش با لباس‌های سبز خدمت، مردم قدرشناس کرج و زنجان و بستگان، تابوت مطهر این جوان دهه هشتادی را بر روی دستان پرمهر خود تشییع کردند.

شهید محمدمهدی فتحی رفت، اما یاد و نام او به‌عنوان پدری فداکار، پلیسی جان‌برکف و رفیقی وفادار برای همیشه در حافظه تاریخی استان‌های البرز و زنجان جاودانه ماند. پدری که خود میان شعله‌های آتش ایستاد تا کودکش و همه کودکان این سرزمین، در سایه عزت و امنیت و به دور از گزند اهریمن نفس بکشند.

خون سرخ محمدمهدی فتحی و دیگر شهدای حمله موشکی دهم اسفندماه ۱۴۰۴، گواهی روشن بر این حقیقت است که نسل جوان ایران اسلامی، ادامه‌دهنده بی‌بدیل راه شهیدان کربلا و دفاع مقدس هستند و تا آخرین نفس، در دفاع از حریم وطن و ولایت، سر از پا نخواهند شناخت.

سلام بر او روزی که زاده شد، روزی که ردای سرخ شهادت پوشید و روزی که در بزمگاه الهی برانگیخته خواهد شد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه