روزهای آخر حیات شهید در کنار خانواده، خبر از رفتن میداد
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ همسر شهید «یداله مجتبایی» سرتیم حفاظت امیر سپهبد «سیدعبدالرحیم موسوی» که به همراه وی به فیض شهادت نائل آمد، در بخش دوم از گفتگویش این گونه روایت می کند: با در روزهای پایانی، رفتارش با همیشه فرق کرده بود. نه اینکه غمگین باشد؛ نه. بلکه آرامتر، عمیقتر و انگار دلکندهتر شده بود. من حس میکردم حال و هوایش شبیه کسی است که میداند قرار نیست زیاد بماند.

بعدها پسر بزرگم، امیرحسین، با حسرت گفت: مامان، چطور ما نفهمیدیم بابا میخواهد شهید شود؟
واقعاً هم نشانهها کم نبود. نوع حرف زدنش، نوع نگاهش، توجه ویژهاش به حلالیت و حتی اصرارش بر ثبت خاطره، همه بوی رفتن میداد. بعد از شهادتش، هر کس را پیدا کردیم و سراغ گرفتیم که اگر حقی، کدورتی، دلخوریای از او داشته، بگوید، هیچکس کوچکترین ناراحتی از او نداشت. این برای من آرامش بزرگی بود؛ اینکه او در دل مردم هم پاک مانده بود.
سفری کوتاه، برای ساختن آخرین قابهای زندگی
در همان ده روز مرخصی، برای اینکه خستگی خانواده کمتر شود، به شمال رفتیم؛ خانه دایی علی. این سفر کوتاه، حال و هوای متفاوتی داشت. همسرم برخلاف همیشه، خیلی عکس میگرفت. او معمولاً اهل عکس و ثبت لحظه نبود، اما در این سفر مدام میگفت: بیایید یک عکس دستهجمعی بگیریم. اینجا هم یک عکس بگیریم. همه کنار هم باشید. اصرارش برای گرفتن عکس، برایم عجیب بود. امروز که به آن لحظات نگاه میکنم، احساس میکنم انگار خودش میخواست از زندگی، برای ما یادگار جمع کند.
از طرفی، بعد از اغتشاشات و جنگ دوازده روزه، دل من بهشدت آشفته بود. هم برای کشور نگران بودم، هم برای همسرم. مدام دعا میخواندم، صدقه میدادم و از خدا میخواستم بلا را از سر مردم و از سر او کم کند. فضای جامعه سنگین بود و من بیآنکه دلیل روشنی داشته باشم، یک نگرانی پنهان را در قلبم حمل میکردم.
در تنگنای معاش، برکت را به خانه میآورد
چند روز مانده به ماه رمضان، با هم رفتیم برای خرید عید بچهها و خرید مختصری برای خودمان. همسرم معمولاً اهل خرید برای خودش نبود و اگر چیزی لازم هم داشت، آن را عقب میانداخت. اما آن روز، با اصرار من یک کاپشن و دو پیراهن خرید. بعد با خنده گفت: با این خریدهایی که کردیم، تا آخر ماه دیگر پولی برایمان نمیماند!
من هم گفتم: خدا بزرگ است.
و واقعاً خدا بزرگ بود. بارها در زندگیمان این را دیده بودیم. حقوقش زیاد نبود، خرج بچهها و زندگی بالا بود، اما برکت عجیبی در خانهمان جریان داشت. من همیشه باور داشتم که این برکت، از وجود خود او و از پاکی نیت و رزقش میآید.
در همان روزها قرار بود از پایاننامه کارشناسی ارشدش در رشته مدیریت هم دفاع کند. با وجود آنهمه فشار کاری و مأموریت، درسش را رها نکرده بود. همیشه دلش میخواست رشد کند، یاد بگیرد و در هر موقعیتی، خودش را بهترکند.
وداع آخر؛ از بوی شیرین حلوای شهادت مشخص بود
یک روز قبل از شهادتش، سیدیدالله گفت برای برای افطار همکارانم حلوا درست می کنید. گفتم امروز خیلی خسته ام با زبان روزه سختم است بگذار برای یک روز دیگر. او لبخند زد و گفت خودم درست میکنم. با عشق و دقت حلوا پخت. نمیدانستم که این حلوا آخرین چیزی است که میپزد. شاید حلوای شهادتی که قرار بود برایش اتفاق بیفتد.
سحرگاه وصال؛ اذان، ندای نهایی بود
شهید مجتبایی هرگز نماز شب را ترک نمیکرد. سحر روز حادثه، پس از خوردن سحری، نماز شب و صبح خود را به جلالت اقامه کرد و چند ساعت بعد آرام گرفت؛ آرامشی که همیشه مژده دیدار داشت. شب قبل از آن، انگشتر و تسبیح خود را به پسر بزرگش امیرحسین سپرد و گفت که نه نماز و نه روزهاش قضا نمانده، همچنین خمس و زکات را هم داده است. وقتی از آرزوهایش پرسیدم، پاسخ داد: به همه آرزوهایم رسیدم، جز شهادت.آخرین پیامکهایش به دوستان نیز پر از طلب شهادت و دعا برای امام زمان(عج) بود.
صبح شهادت؛ صدای رعدی در سکوت صبحگاهی پیچید
صبح روز حادثه، بچهها را راهی مدرسه کردم. میخواستم کمی درزا بکشم و استراحت کنم. خوابم گرفته بود ناگهان صدایی همچون رعد و برق بلند شد؛ صدایی که عمیقترین وحشت را در جانم کاشت. یداله صبح زود رفته بود و گوشی اش را در شارژ گذاشته بود چون گفت یک ساعت دیگر برمیگردد تا سیدمیکاییل را ببریم دکتر و برای آن یکی پسرم پرنده بخرد. در طی انفجار مهیب دوم در حوالی محله لویزان مردم سریع شهرک نظامی را تخلیه کردند فقط من مانده بود. امیرحسین وقتی از مدرسه آمد اول پرسید: بابا خانه است؟ و بیآنکه پاسخ دریافت کند، نگرانی در چهرهاش هویدا بود.

لحظه تلخ قطع امید؛ خبر شهادت در گوشی
از محل کار شهید به ما گوشی سیدیدالله که دست پسرم بود زنگ زدند. امیرحسین گوشی را برداشت. همکار بابا پرسید: بابا خانه است؟
امیرحسین گفت: نه. و بعدد با دلواپسی سراغ پدرش را از او گفت.
همکار به آرامی گفت: بابا یه جاییه، برمیگرده. نگران نباشید.
این جمله دلگرمی موقتی بود، ولی من دلشکسته شده بودم. حتی منتظر خبر مجروحیت یا کما بودم چون مطمئن بودم همراه امیر موسوی بوده است.
راهی شهر ایلام و منزل پدرم شدیم چون وضعیت اصلاً خوب نبود و تمام ساکنان شهرک خانههایشان را ترک کرده بودند.
در ایلام خیلی چشم به راه خبری از همسرم بودم اما فایده نداشت تا اینکه خبر شهادت امیرموسوی را شنیدم و چون می دانستم همسرم همراه امیر بوده یقین پیدا کردم که شهید شده است. تا اینکه همکارش با برادرم تماس گرفت و خبر شهادت او و هشت نفر از تیم حفاظت امیر موسوی را به ما داد؛ خبری که همه وجودمان را لرزاند.
شناسایی پیکری که آرام جانم بود
پیکر شهید پس از شهادت سالم نبود؛ اما انگشتر هدیه رهبر معظم انقلاب، که در انگشتش بود مشخصۀ او بود.
با آزمایش DNA با خون امیرحسین، شناسایی شد. دوازده روز بعد پیکر تک تکه شده همسرم را به ما تحویل دادند و در جوار حرم مطهر امامزاده سیدفخرالدین(ع) دفن کردیم؛ همان امامزادهای که خاندان ما به او منسوب است و روزهای زندگی همسرم را با ذکر نامش گره زده بودیم.
انتهای پیام/