آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۵۶۱
۰۹:۳۳

۱۴۰۵/۰۱/۲۹
گفت و گو با همسر شهید جنگ رمضان سرهنگ «مرتضی شکری»؛

«این مرز، راهِ حسین(ع) است»

روایت همسر شهید سرهنگ «مرتضی شکری» از فرمانده‌ای که مسئولیت را عبادت می‌دانست و جانش را فدای امنیت اربعین کرد.


به گزارش نوید شاهد ایلام؛ برخی مردان، مسئولیت را انجام می‌دهند؛ برخی دیگر آن را زندگی می‌کنند. شهید «مرتضی شکری» از آن دسته بود که مسئولیت را نه یک مأموریت اداری، بلکه عهدی مقدس می‌دانست؛ عهدی برای پاسداری از خاک وطن و حراست از مسیر نورانی اربعین. فرمانده حفاظت اطلاعات هنگ مرزی مهران، مردی که سال‌ها بی‌صدا در خط مقدم امنیت ایستاد، سرانجام دهم اسفند ۱۴۰۴ در حمله رژیم آمریکایی– صهیونیستی به مرز مهران به فیض عظمای شهادت نایل آمد؛ در همان نقطه‌ای که بارها گفته بود: «اگر خطری بیاید، اول باید از من بگذرد.» از این شهید گرانقدر دو فرزند دختر به نام‌های فاطمه و فرانک به یادگار مانده است.

«این مرز، راهِ حسین(ع) است»آنچه می‌خوانید روایت همسر صبور اوست؛ روایت زندگی مردی که ساده زیست، صادق ماند، مسئولیت را عبادت کرد و راه حسین(ع) را با خون خود امضا زد. نوید شاهد جهت نکوداشت نام و یاد این شهید مصاحبه با همسر وی را در ادامه آورده است.

صداقت، ستون شخصیتش بود

راضیه علی‌کرمی، همسر شهید، از نخستین روزهای آشنایی چنین می‌گوید: من راضیه علی‌کرمی همسر شهید مرتضی شکری، سال 1368 در آبدانان به دنیا آمدم. مربی قرآن هستم. پس از آغاز جنگ تحمیلی و اشغال دهلران توسط حزب بعث مجبور شدیم که شهر را ترک کنیم و به شهر آبدانان پناه ببریم. همسرم سال 1364 در بیشه‌دراز دهلران به دنیا آمده بود. آشنایی قبل از ازدواج ما از طریق خواهرش بود.

وی افزود: از همان ابتدا صداقت در نگاهش موج می‌زد. مرتضی اهل نمایش نبود؛ آرام، مؤمن، متین و بی‌ادعا بود. هر جا درباره‌اش پرسیدیم، فقط خوبی شنیدیم. همین صداقت سبب شد با اطمینان انتخابش کنم.

آقای شکری چون آدم بسیار مؤمن و ساده‌زیستی بود و خودم هم همینطور؛ در سال 1391 مراسم ازدواج بسیار ساده‎ای به دور از تکلف گرفتیم. او لیسانس تربیت بدنی داشت و یک سال بود که خدمتش را در شهر آبادان شروع کرده بود. رسته‌اش حفاظت اطلاعات بود. در آن دو سال که او در آبادان بود من کنار مادر مرتضی ماندم و با او زندگی کردم. او فرزند یازدهم خانواده است.

عاشق امام حسین (ع) بود

شهید مرتضی شکری سه سال پایانی خدمتش را در مهران ماند؛ نه از روی اجبار بلکه انتخابی آگاهانه. همسر شهید ادامه داد: پس از آبادان محل خدمتش به آبدانان تغییر پیدا کرد. بعد از دوسال ابتدا به دهلران، سپس به ایلام و بعد از آن دوباره دهلران و در آخر هم سر از مهران درآوردیم. مهران برایش سنگر خدمت به زائران بود.

همسر شهید با افتخار می‌گوید: با اینکه امکان انتقال داشت، خودش خواست بماند. می‌گفت مهران فقط یک مرز نیست؛ اینجا مسیر دل‌هایی است که به سمت حسین(ع) می‌روند. خدمت به زائر، توفیق است.

در ایام اربعین، خانه ما به حسینیه‌ای کوچک تبدیل می‌شد. خانه‌ای پر از زائر بود؛ خسته، خاکی، اما عاشق. مرتضی با جان و دل خدمت می‌کرد. می‌گفت: زائر که بیاید، برکت می‌آید. اگر شبی خانه خالی می‌شد، می‌گفت انگار چراغ خانه کم‌نور شده.» او بارها تکرار می‌کرد: امنیت مرز مهران یعنی امنیت راه حسین(ع).

خوش اخلاق و مردم‌دار بود

وی افزود: اخلاق مرتضی با خانواده به ویژه مادرش خیلی خوب بود. مدام به مادرش سر می‌زد. می‌گفت مادرم نور چشم من است. دو سال پیش، مادرش به رحمت خدا رفت و او مدام دلتنگش بود. مرتضی با اینکه از بقیۀ خواهرها و برادرهایش کوچک‌تر بود اما سنگ صبور آنها بود. هرکدام می‌خواستند کاری انجام دهند با او مشورت می‌کردند آنها را جمع می‌کرد و سعی می‌کرد انس و الفت بیشتری میان خانواده ایجاد کند. اهل صلۀ رحم بود. با اینکه با آنها فاصله داشتیم اما سعی می‌کرد به آنها سر بزند.

فرمانده‌ای که سرباز بود

علی‌کرمی در مورد طرز برخورد همسرش با اطرافیان تأکید کرد: مرتضی با اینکه رییس حفاظت اطلاعات هنگ مرزی مهران بود ولی همیشه خودش را یک سرباز می‌دانست. با ساده‌ترین لباس‌ها در محل کار و بیرون از آن می‌گشت. هوای سربازان هنگ را خیلی داشت می‌گفت این‌ها امانت مردم‌اند. سربازها را مثل فرزند خودش دوست داشت. اگر مشکلی داشتند، تا حل نمی‌کرد آرام نمی‌شد. همیشه کنارشان غذا می‌خورد، کنارشان می‌ایستاد. می‌گفت: من هم یک سربازم. برای او فرماندهی، یعنی پیش از همه در میدان بودن و آخر از همه رفتن.

وی تصریح کرد: او با تمام نیروهایش ارتباط داشت. همیشه آنها را به ازدواج آسان تشویق می‌کرد. بعد از ازدواج مدام پیگیر مشکلاتشان از جمله منزل سازمانی بود. می‎گفت: اینها اول زندگی‌شان است و با این حقوق کم زندگی کردن سخت است. با دوندگی ها و پیگیری‌های زیاد توانست برای هر چهار نیرویش که ازدواج کرده بودند منزل سازمانی جور کند.

عاشق شهادت در راه وطن بود

همسر شهید مرتضی شکری تعریف کرد: مرتضی در دفترهای فاطمه عباراتی همچون سرباز وطن و ایران سرزمین خون شهیدان می‌نوشت. همکارانش در اربعین پارسال یک فیلم از او گرفته‌اند که در حال رنگ کردن کانکس برای موکب است. یکی از نیروها به شوخی گفته است شاید این آخرین اربعینت باشد. شاید شهید بشوی. او می‌گوید: اگر آخرین باشد، فقط امیدوارم در خدمت به زائر کم نگذاشته باشم. ان شاالله که شهادت نصیب من شود تنها وصیتم هم صداقت است. سعی کنید همیشه صادق باشید.

وی در ادامه تأکید کرد: بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این بود که مبادا حقی از مردم یا زائران ضایع شود. او هر سال می‌رفت به زیارت امام حسین و امام علی(ع). گاهی اوقات جلسات اداری در عراق هم داشت و با ذوق و شوق خاصی می‌رفت. می‌گفت این جلسه پر از خیرست چون می‌توانم بعد از آن به زیارت بروم.

کمک به فقرا را فراموش نمی‌کرد

کمک به فقرا از اصلی‌ترین ویژگی‌های شهید مرتضی شکری بود. همسرش در این خصوص بیان داشت: با اینکه حقوق مرتضی زیاد نبود ولی سهم فقرا و مسجد کنار خانه مان را همیشه به یاد داشت. به من یادآوری می‌کرد که سهم یک مرکز خیریه که هر ماه کمکش می‌کرد جدا کنم. اصلا دلبستگی به دنیا و مادیات نداشت. کارت حقوقش دست من بود و اصلاً برایش اهمیت نداشت چقدر حقوق می‌گیرد.

مسئولیت‌پذیری تا پای جان

همسر شهید با بغض روایت می‌کند: چند روز پیش از شهادت، درد شدید کمر امانش را بریده بود. اما حتی یک‌بار سخن از مرخصی نگفت. به‌سختی راه می‌رفت. همکارانش گفتند که شب شهادتش افطار و شامش فقط یک دانه خرما بود و از شدت درد نمازش را نشسته خواند.

وی افزود: مرتضی در آن روزها خیلی درد داشت اما نگفت نمی‌روم. می‌گفت الان وقت استراحت نیست؛ این روزها مرز حساس است. نباید نیروها را تنها بگذارم. او مسئولیت را تکلیف الهی می‌دانست؛ تکلیفی که با درد هم زمین نمی‌ماند.

شب قبل از شهادت؛ دلواپسی برای مرز؛ آخرین دیدار

وی از آخرین دیدار با همسرش مرتضی شکری گفت: مرتضی نهم اسفند یعنی یک روز قبل از شهادتش با خانه تماس گرفت. گفت احتمال دارد مهران را بزنند. صدایش فرق داشت… نگران بود. گفت شما بروید دهلران، امشب ممکن است اتفاقی بیفتد. خودش اما ماند. گفت: من باید کنار نیروها باشم.

او برای خودش نگران نبود؛ برای امنیت مرز، برای نیروهایش و برای زائرانی که این مسیر را می‌پیمودند دلواپس بود.

گفت: وضعیت خوب نیست دشمن احتمال دارد مهران را بمباران کند. به خواهرزاده‌ام زنگ زده ام که از دهلران بیاید و شما و بچه ها را به دهلران ببرد. برو خانۀ پدرت تا من خیالم از بابت شما و دخترانم راحت باشد. من ابتدا مخالفت کردم گفتم می‌خواهم همینجا در نزدیکی تو بمانیم گفت: امشب شب سختی است بهتره به خانه پدرت بروی. من علی رغم میل باطنی ام شروع کردم به جمع کردن وسایل خودم و بچه ها. فرانک با یک تسبیح آمد و آن را داد به دست فاطمه: گفت فاطمه، بابا امشب شهید می‌شود بیا برای او صلوات بفرستیم. من اصلاً به این حرف فرانک توجه نکردم. اما وقتی مرتضی آمد که خداحافظی کند دیدم که نگاهش پر از دلتنگی و اضطراب است به او گفتم چرا اینقدر مضطربی؟ گفت: جنگ است و کشور در خطر، خیلی نگرانم. ما غروب همان روز به دهلران رفتیم و مرتضی بعد از خداحافظی با ما به هنگ برگشت.

 بامداد دهم اسفند، حمله انجام شد

علی‌کرمی از نحوۀ شهادت همسرش می‌گوید: ساعت سه شب یکی از دوستانم به من پیام داد او نوشته بود که هنگ مرزی مهران را زده‌اند سراغ شوهرت را بگیر. من سریع شماره همسرم را گرفتم اما در دسترس نبود و من فهمیدم که اتفاق بدی افتاده است. زنگ زدم به برادرم و برادر مرتضی و موضوع را گفتم به همکارانش هم زنگ زدم ولی هیچکس جوابم را نداد. من اصلاً فکر نمی‌کردم که مرتضی شهید شده باشد فاطمه فکر کرد وقت سحر شده و بیدار شده بود. گفتم برو بخواب دخترم، هنوز زود است. فاطمه از حال من فهمید چه خبر است مدام گریه می کرد و دایی و عمویش را قسم می‌داد که بابایش را سالم برگردانند.

هنگ مرزی مهران انگار صحرای کربلا بود

همسر شهید با صدایی لرزان می‌گوید: وقتی رسیدیم، همه جا آوار بود. دود، خاک، ماشین‌های سنگین… انگار صحنه جنگ بود. گفتند پیکرش زیر آوار است. ساعت‌ها طول کشید. آن لحظه‌ها مثل سال گذشت.

لودر در حال آواربرداری و پیدا کردن پیکر شهدا بود. تا ساعت یک ظهر پیکر مرتضی در زیر آوار پیدا نشد انگار دوست نداشت خاک مهران را ترک کند. ما به سمت دهلران برگشتیم من دیگر امید به زنده ماندن مرتضی نداشتم در بین راه زنگ زدند گفتند پیکر شهید پیدا شده، برگشتیم. او را به سردخانۀ مهران برده بودند اصرار کردم که برای آخرین بار چهره همسرم را ببینم و با او خداحافظی کنم آنها اجازه نمی‌دادند. اصرار من بالاخره آنها را راضی کرد وقتی کاور روی پیکر همسرم را باز کردم دیدن لباس‌های خونین همسرم، سخت‌ترین تصویر زندگی‌ام بود. پیکر او همانند یاران امام حسین(ع) ارباً اربا شده بود. اما در همان لحظه، چیزی در دلم می‌گفت: مرتضی به آرزویش رسید.

مهربان و خانواده‌دوست بود

علی‌کرمی ورود زبانش، وصف خصوصیات ویژۀ همسر شهیدش بود او گفت: کار مرتضی ساعت خاصی نمی‌شناخت به طور شبانه‌روزی می‌رفت و از مرز بازدید می‌کرد مدام مراقب بود. آخرین سحری که با هم خوردیم گفت من را ببخش من ده روزه که کمردرد دارم و تو داری دست تنها امور خانه را می‌چرخانی.

وی ادامه داد: من لیسانس علوم قرآنی دارم اما او در مهران اصرار کرد که در دانشگاهی که نزدیک خانه بود ثبت‌نام کنم. خودش رفت من را ثبت‌نام کرد در رشتۀ آموزش ابتدایی. گفت دوست ندارم در خانه تنها و بیکار بمانی و حوصله‌ات سر برود کسب تحصیل خوب است. روزهایی که کلاس داشتم فرانک را می برد به محل کارش که تنها نماند در خانه.

«این مرز، راهِ حسین(ع) است»

به حجاب خیلی سفارش می‌کرد

پیکر شهید مرتضی شکری ابتدا یازدهم اسفند در ایلام تشییع شد سپس به شهر دهلران منتقل شد و پس از تشییع در انجا، در گلزار شهدای امامزاده سیداکبر(ع) به خاک سپرده شد. همسرش بیان داشت: الان چهل روز از رفتن همسرم می‌گذرد خیلی بر من سخت می‌گذرد دو تا دخترم خیلی باهوشند. چادر می‌پوشند و شب‌ها همراه هم به راهپیمایی می‌رویم. مرتضی یک روز به فاطمه گفت: چادرت را همیشه بپوش. هدیه هر سالش هم برای من چادر بود.

وی اذعان داشت: فاطمه کلاس پنجم است و روسری را زیر چادرش محکم می‌بندد می گوید من حالا دیگر فرزند شهیدم بیشتر باید مراقب حجاب و رفتارم باشم. اما بیشتر شب‌ها ناباورانه می‌گوید مادر بابا دیگر نمی‌آید؟ مامان من خیلی دلم برات می سوزه تو دیگه هیچکس رو نداری ولی ما تو را داریم.

علی‌کرمی ادامه داد: معمولاً بیشتر مواقع  عصر سر قبر مرتضی می‌رویم. فرانک کفش‌های اسکیتش را می‌پوشد و اطراف سنگ قبر می‌چرخد و می‌گوید ببین بابا اومدم پیش تو، می‌خوام کنار تو بازی کنم نگران نباش جای دوری نمی‌رم. او می‌نشید کنار سنگ قبر و مدام با پدرش حرف می‌زند و گزارش کارهایش را می‌دهد. حرف بچه‌ها جگر من را می‌سوزاند. نمی‌دانم درد دوری مرتضایم را چطور تحمل کنم.

سرپناهی برای دخترانم

دشمن آمریکایی – صهیونی چندین بار اماکن نظامی در مهران را هدف بمباران خودش قرار داد علی‌کرمی گفت: دو- سه روز بعد از شهادت همسرم همسایه‌ام زنگ زد گفت: برگرد، مهران بمباران شده و خانه‌ات آسیب دیده. با خواهران مرتضی رفتم. وقتی وضعیت خانه را دیدند مویه و گریه می‌کردند و می‌گفتند مرتضی را از دست دادیم حالا سرپناه بچه‌هایش هم خراب شد. موج و ترکش خانه و وسایلش را درب و داغان کرده بود.

«این مرز، راهِ حسین(ع) است»

وی اذعان داشت: من در دهلران مانده‌ام به خاطر اینکه فرزندانم را نزدیک اقوام خودم و همسرم بزرگ کنم. خانه‌ای اجاره کرده ام و به زودی در انجا ساکن می شویم باشد که روح مرتضی خودش به من کمک کند تا فرزندانش را مثل خودش بار بیاورم و بزرگ کنم.

پدری که راهش ادامه دارد

دو دختر شهید مرتضی شکری؛ فاطمه و فرانک، حالا یادگارهای مردی هستند که مرز را با جانش حفظ کرد. فاطمه می‌گوید من دختر شهیدم، باید رفتارم شبیه بابا باشد. فرانک کنار مزارش می‌رود، با سنگ قبر حرف می‌زند و می‌گوید: بابا نگران نباش، ما خوبیم…

همسر شهید در پایان گفت‌وگو، با صدایی که میان اشک و استواری ایستاده، تأکید می‌کند: مسئولیت مرتضی تمام شد، اما مسئولیت من تازه شروع شده. باید دخترانش را همان‌طور که خودش می‌خواست تربیت کنم؛ با صداقت، با ایمان، با عشق به مردم و وطن. او جانش را برای امنیت این خاک و برای راه حسین(ع) داد. من هم باید امانتش را درست حفظ کنم. از خدا می‌خواهم کمکم کند طوری بچه‌ها را بزرگ کنم که اگر پدرشان از آسمان نگاهشان کرد، سربلند باشد.

وی خاطرنشان کرد: شهید مرتضی شکری، فرمانده‌ای بود که مسئولیت را عبادت می‌دانست، مرزبانی که امنیت اربعین را خط قرمز خود می‌شمرد و سربازی که تا آخرین نفس در سنگر ماند، اکنون در جوار شهدا آرام گرفته است؛ اما راهی که پاسداری می‌کرد، همچنان روشن است… راهی که به کربلا می‌رسد.

 

«این مرز، راهِ حسین(ع) است»

انتهای پیام/

 


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه