آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۸۹۱
۱۰:۰۹

۱۴۰۵/۰۱/۱۶
قسمت سوم خاطرات شهید «محمدتقی فیض»

امام زمان(عج) او را طلبید

هم‌رزم شهید «محمدتقی فیض» نقل می‌کند: «وقتی خبر شهادتش را شنیدم، با خودم گفتم: مطمئنم امام زمان(عج) او رو طلبید.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمدتقی فیض» بیست و پنجم دی‌ماه ۱۳۴۴ در شهرستان سرخه به دنیا آمد. پدرش ابوالقاسم، فروشنده بود و مادرش بیگم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلم گرفت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید. پیکر او مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص، در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش عباسعلی نیز به شهادت رسیده است.

امام زمان(عج) او را طلبید

امام زمان او را طلبید

وقتی خبر شهادتش را شنیدم، با خودم گفتم: «مطمئن هستم امام زمان(عج) او رو طلبید.» دوستانش هم برایم تعریف کردند: «وقتی تیر به پاش خورد، حرکت می‌کرد و مهمات می‌رسوند. تیر که به سینه‌اش خورد، آقا رو صدا زد.»

(به نقل از حسنعلی رمضانی، هم‌رزم شهید)

بیشتر بخوانید: وقتی نیت خدایی باشد، شکست معنا ندارد

امر به معروف و نهی از منکر کنید

مدتی می‌شد که حال درست و حسابی نداشتم. راستش یک جور‌هایی دلم، هوایش را کرده بود. به سراغ نامه‌های او رفتم. توی یکی از آن‌ها نوشته بود: «نباید که حتماً به جبهه بیایید. امر به معروف و نهی از منکر کنید و پشت امام را خالی نکنید. به درس خواندن بچه‌ها هم کمک کنید.» جمله‌های او همیشه انرژی می‌داد.

(به نقل از خواهر شهید)

بیشتر بخوانید: بهترین و بالاترین درجات کمال انسانی

حرف‌هایت، مسئولیت ما رو بیشتر کرد

یکی از آن‌ها گفت: «مادر! توی مراسم سوم محمدتقی و عباسعلی، حرف‌هایی که زدی، مسئولیت ما رو بیشتر کرد. شما حتی انتظار نداری دنبال پیکر اونا بگردن و حاضری چهار پسر دیگه خودت رو هم به جبهه بفرستی.»

گفتم: «به‌خاطر همینه که شما الان وظیفه دارین توی جبهه باشین، اونجا رو خالی نکنین. به قول دو شهیدم که اسلحه افتاده‌شون رو از زمین بردارین!»

(به نقل از مادر شهید)

خدا از محمدتقی هم راضی شد

با رفتن جامی، محمدتقی آرام و قرار نداشت. تکرار می‌کرد: «چرا گذاشتین بره؟» منطقه آرام‌تر شد. برای شناسایی و بازگرداندن شهدا و مجروح‌های عملیات بدر رفتیم. تکه‌های موتور جامی را که دید، شناخت. داد زد: «بیایین، رضا اینجاست.» دو پایش را در بغل گرفت. فقط همین دو تا مانده بود.

خودکاری از جیب درآورد و روی دو پایش نوشت: «رضا جامی از سرخه.» گریه افتاد و گفت: «خدا هنوز از ما راضی نشده.» روز سوم و چهارم پاتک عملیات بدر، خدا از محمدتقی هم راضی شد.

(به نقل از غلامرضا فخرو، هم‌رزم شهید)

نفسم در نمی‌آمد

تانک چسبیده بود به خاکریز. نفسم درنمی‌آمد. محمّدتقی دولادولا کنار خاکریز راه می‌رفت. خودش را رساند به یک قسمت خاکریز که زیاد بلند نبود. سینه‌خیز رفت. نارنجک را از گوشه فانسقه‌اش باز کرد. با خودم گفتم: «اگه بلند بشه، زدنش!»

ضامن را کشید و آن را پرت کرد روی تانک. از راه دریچه تانک افتاد داخل. با انفجارش چند بعثی مجروح شدند و بقیه نیرو‌ها ایستادند روی پا.

(به نقل از علی‌اکبر رستگار، هم‌رزم شهید)

دعا کن شهید بشم

به مادر گفت: «تو سیده هستی، به جدت قسم می‌دم دعا کن شهید بشم!» ساک را روی شانه‌اش گذاشت و مادر را بوسید و باز گفت: «می‌دونم سخته، اما اگه من شهید شدم، با گریه‌ات دشمن رو شاد نکن!»

(به نقل از خواهر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه