نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

به قولم عمل کردم و زود نامه می نویسم/ واگویه های ناب یک شهید با مادرش

به قولم عمل کردم و زود نامه می نویسم/ واگویه های ناب یک شهید با مادرش

همه شما را به خدای بزرگ می سپارم، مادر جان همانطور که می بینی به قولم عمل کردم و زود زود نامه می فرستم. امیدوارم که نامه هایم به دستت رسیده باشد.
حرفهای آخر محمد دل مادر را لرزاند/ شهیدی که عکس اعلامیه اش را هم سفارش داد

حرفهای آخر محمد دل مادر را لرزاند/ شهیدی که عکس اعلامیه اش را هم سفارش داد

انگار که به او الهام شده بود که این آخرین دیدار است با تک تک اهل خانه حلالیت گرفت و خداحافظی کرد و یک عکس با لباس مشکی رفت عکاسی و انداخت و آن را به من داد و گفت که مادر این آخرین دیدار ماست وقتی که شهید شدم این عکس را هم بر روی اعلامیه ام بزنید
بمب!

بمب!

شب است گاهی باد می وزد و صدای تکه های آهن در دشت طنین می اندازد . در تاریکی سنگر آرام بلند می شود . از سنگر بیرون می رود منبع آب می نشیند . ماه درست بالای سرش است . مثل هر شب وضو می گیرد . جانمازش را روی زمین پهن می کند و شروع به نماز خواندن می کند . دست هایش به سوی آسمان بلند است . به طرف سنگر به راه می افتد .
دلم که می گیرد نامه های شما را دوباره می خوانم

دلم که می گیرد نامه های شما را دوباره می خوانم

سلامی گرم به سرکار خانم خواهر عزیزم و مهربان مریم خانم می رسانم، مریم خانم خواهر عزیزم از اینکه برای من نامه می نویسی یکی تشکر و وقتی نامه را باز می کنم و به نام خدا نامه را آغاز می کنم وقتی که می فهم این نامه را تو نوشته ای خیلی خوشحال می شوم و نامه را می بوسم با تمام وجودم.
شهید «حمید تمهیدی» ؛ فقط و فقط صبر داشته باشید

شهید «حمید تمهیدی» ؛ فقط و فقط صبر داشته باشید

از تمام همشهريان تمام بچه محلها و دوستانم می خواهم که فقط و فقط استقامت کنيد صبر داشته باشيد درمقابل کمبودها و نارسائيها که اگر صبر و استقامت شما نباشد خون ماهم به هدر خواهد رفت.
روایتی از شهادت به قلم همرزم شهید«محسن فیاض»/ بخش دوم

روایتی از شهادت به قلم همرزم شهید«محسن فیاض»/ بخش دوم

هنگامیکه من از پیش آنها رفتم شهید فیاض اسلحه اش را بر میگیرد و به طرف دشمن با تمام نیرو شلیک می کند و فریاد می زد... ای ... ی بی دینها تیر دیگری بر قلب یا شکم ایشان اصابت می کند و به زمین می افتد برادر باقری با آن حالتی که خودش داشت جلو می رود و ... را بر روی پای خود قرار می دهد و می گوید: نه تو نباید شهید بشوی ولی شهید فیاض می گوید می شوم سرم را به طرف کربلا قرار بده و بعد همه برادران دور او حلقه زدند و شروع می کنند گریه کردن.