اربعین در خط مقدم؛ نامه‌ای با عطر دعا و دلتنگی
نامه به جا مانده از شهید «محمدصابر باقرزاده»

اربعین در خط مقدم؛ نامه‌ای با عطر دعا و دلتنگی

نامه شهید گرانقدر «محمدصابر باقرزاده» برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود. این شهید والامقام در نامه‌ای خطاب به دوست و همرزمش می‌نویسند: الآن که این نامه را می‌نویسم، ساعت ۳:۰۵ بعدازظهر، روز اربعین است. حسین اله‌پرست و برادران حسن مزوری، محمود علیزاده و قنبر زارع در چادر هستند. ایشان، به اصطلاح، رؤسای گروهان هستند؛ یعنی اله‌پرست فرمانده گروهان است، آقایان زارع و مزوری معاونان وی هستند و آقای علیزاده فرمانده دسته است. اکنون هم مشغول درست کردن شربت هستند. جای شما خالی است. همگی خدمت شما سلام می‌رسانند.
ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی خادمی رودان»

ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم

همسر شهید تعریف می‌کند: مادرم از رفتن او ناراحت بود، اما عیسی می‌گفت؛ این یک وظیفه است و باید هرچه زودتر انجام شود. ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم و در برابر دشمن این خاک و مرز و بوم بایستیم.
تصاویر به یادگار مانده از شهید «عیسی خادمی رودان»

تصاویر به یادگار مانده از شهید «عیسی خادمی رودان»

پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان هرمزگان تصاویر به یادگار مانده از شهید «عیسی خادمی رودان» را برای علاقه‌مندان منتشر کرد.
خاکریز سومار؛ روایت رزمنده‌ای که از میدان نبرد تا اسارت ایستاد
خاطرات شفاهی؛

خاکریز سومار؛ روایت رزمنده‌ای که از میدان نبرد تا اسارت ایستاد

جانباز سرافراز «غلام صادقی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: در ارتش و در لشکر ۸۸ زاهدان خدمت می‌کردم. سال ۱۳۶۱ به مدت سه ماه در ایرانشهر دوره آموزشی را گذراندم و پس از آن، به‌طور مستقیم به منطقه سومار اعزام شدیم. زمانی که به منطقه رسیدیم، به ما گفتند که صلح برقرار شده است؛ اما چند روز بعد در عملیاتی شرکت کردیم که در جریان آن، حدود ۱۷ نفر از نیروهای دشمن را به اسارت گرفتیم. پس از پایان عملیات و بازگشت به گردان، تنها چند ساعت گذشته بود که هلی‌کوپترهای دشمن اقدام به هلی‌بر نیرو کردند. در همان حمله، بر اثر شلیک تیربار یکی از هلی‌کوپترها مجروح شدم و سپس به اسارت دشمن درآمدم.
قدر این انقلاب شکوهمند اسلامی‌مان را بدانید
وصیت‌نامه شهید «احمد عوضی»

قدر این انقلاب شکوهمند اسلامی‌مان را بدانید

شهید «احمد عوضی» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: قدر این انقلاب شکوهمند اسلامی‌مان را بدانید و اماممان را در همه حال دعا و ثنا نمایید.
باید در برابر دشمن تا آخرین قطره خون ایستاد
خاطره‌‌ای از شهید «ایرج بهرامی سعادت‌آبادی»

باید در برابر دشمن تا آخرین قطره خون ایستاد

مادر شهید تعریف می‌کند: او دیدگاه و باور محکمی داشت و همیشه می‌گفت؛ باید کاخ‌های صدام را به آتش بکشیم؛ چرا که او جوانان نازنین بسیاری را از ما گرفته است. باید تا آخرین قطره خونمان برای نابودی کاخ‌های صدام و ایستادگی در برابر او بجنگیم تا به پیروزی برسیم.
شانزده‌ سالگی، آغاز راهی که به جانبازی رسید
خاطرات شفاهی؛

شانزده‌ سالگی، آغاز راهی که به جانبازی رسید

جانباز سرافراز «عیسی احمدی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: شانزده سال بیشتر نداشتم که از طریق بسیج راهی جبهه شدم. پس از گذراندن دوره ۲۵ روزه آموزش کمک‌های اولیه، به اهواز اعزام شدم. در طول دوران حضورم در جبهه، سه بار مجروح شدم. در عملیات خیبر، مسئولیت انتقال مهمات و جابه‌جایی مجروحان را بر عهده داشتم. بر اثر بمباران شیمیایی، قلب و ریه‌هایم آسیب دید و این آسیب‌ها به‌گونه‌ای بود که گویی تمام سیستم بدنم را تحت تأثیر قرار داد. متأسفانه عوارض این مصدومیت حتی به فرزند اولم نیز منتقل شده است.
خواهران، حجاب شما سندی است برای ارزشهای انقلاب
وصیت‌نامه شهید «محمد منتظری نخلی»

خواهران، حجاب شما سندی است برای ارزشهای انقلاب

شهید «محمد منتظری نخلی» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: خواهران، حجاب شما سندی است برای ارزشهای انقلاب علیه دشمن جنایتکار، امیدوارم که این حجاب را از یاد نبرید و با رعایت حجابتان حافظ و نگهدار خون شهیدان باشید.
آرزویی که در عملیات رمضان به ثمر نشست
خاطره‌‌ای از شهید «حسن علی‌دادی»

آرزویی که در عملیات رمضان به ثمر نشست

پدر شهید تعریف می‌کند: حسن پس از ۹ ماه حضور در جبهه، در عملیات رمضان به فیض شهادت نائل آمد. حسن همیشه شهادت را آرزویی بزرگ و دست‌نیافتنی می‌دانست؛ غافل از آنکه روزی فرا خواهد رسید که خداوند او را به همان آرزوی دیرینه‌اش خواهد رساند.
در دو راهی زبیدات و کردستان؛ انتخابی که سرنوشتش را رقم زد
خاطره‌‌ای از شهید «مصطفی صفری»

در دو راهی زبیدات و کردستان؛ انتخابی که سرنوشتش را رقم زد

برادر شهید شهید تعریف می‌کند: چند ماهی از دوران سربازی‌اش گذشته بود که در یکی از مرخصی‌ها احساس می‌کردم می‌خواهد چیزی بگوید، اما انگار نمی‌توانست. سرانجام بعد از مدتی حرف دلش را به زبان آورد و گفت؛ می‌خواهم به جبهه بروم. برای ادامه خدمتم دو منطقه را پیشنهاد داده‌اند؛ زبیدات و کردستان، و باید یکی را انتخاب کنم.
بعدی 7 8 9 10 قبلی