مادر همسرم از داغ فرزندانش دق کرد
خاطرات شفاهی همسران شهدا؛

مادر همسرم از داغ فرزندانش دق کرد

مادر همسرم بعد از شهادت برادر و پسرانش دق کرد و آسمانی شد.
پسرم دست بوس من و پدرش بود
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم دست بوس من و پدرش بود

مادر شهید «محمدابراهیم امیدی» می گوید: ابراهیم خیلی خوشرو بود با اینکه نامزد داشت اما مدام به جبهه می‌رفت، هر زمان از بیرون می‌آمد دست من و پدرش را می‌بوسید و می‌گفت: شما کار نکنید، تا من را دارید غم نداشته باشید.
پسرم مثل فرشته‌ها بود
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم مثل فرشته‌ها بود

مادر شهید «اسداله بیات» می گوید: اخلاق پسرم خیلی خوب بود. وقتی من دیر به خانه می آمدم خودش غذا درست می‌کرد. اسداله برای من مثل فرشته‌ها بود. وقتی شهید شد یک چادر مشکی روی پیکرش انداختیم و یک تکه یخ هم گذاشتیم روی جگرش، چون خودش وصیت کرده بود یخ بگذارید که اگر مادرم ناراحتی و گریه کرد من جگرم آتش نگیرد.
بعد از شهادت پسرم دیگر زندگی نکردم
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

بعد از شهادت پسرم دیگر زندگی نکردم

مادر شهید «صیدکریم شکری» می گوید: وقتی پسرم در دانشگاه تربیت معلم قبول شد، خیالم راحت بود که دیگر به جبهه نمی‌رود اما او همیشه برای جبهه رفتن مشتاق بود و بی‌اطلاع من به جبهه می‌رفت. وقتی خبر شهادتش را آوردند شوکه شدم و تا 7 سال بعد از شهادتش نتوانستم زندگی کنم و دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.
دو ماه مانده بود که پانزده ساله شود
خاطرات شفاهی مادران شهدا؛

دو ماه مانده بود که پانزده ساله شود

مادر شهید ورمزیار در خاطراتی از فرزندش گفت: دو ماه مانده بود که پانزده ساله شود، ولی غیرت و وطن پرستی‌اش مانند بزرگسالان بود.
معتقد بود مردم باید از ما راضی باشند
تاریخ شفاهی همسران شهدا

معتقد بود مردم باید از ما راضی باشند

همسر شهید «عبداله نوریان» می‌گوید: همسایه‌ای داشتیم که مستمند بود و منزلش آب لوله کشی نداشت، عبدالله از آب لوله خودمان یک انشعاب برایشان زده بود. الان همه همسایه‌ها از اخلاق عبدالله تعریف می کنند. او می‌گفت این دنیا ارزشی ندارد باید مردم از ما راضی باشند.
پسرم از کودکی کمک رسان همه بود
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم از کودکی کمک رسان همه بود

مادر شهید والامقام «حمیدرضا حافظی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: پسرم از هفت سالگی در کارهای خانه به من کمک میکرد. هر زمان یکی از فامیل یا همسایگان هم به کمک نیاز داشت حمیدرضا کمک حال همه بود.
پسرم وام می‌گرفت و به نیازمندان می‌‌بخشید
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم وام می‌گرفت و به نیازمندان می‌‌بخشید

مادر شهید «احمد نوری» می‌گوید: پسرم خیلی به نیازمندان کمک می‌کرد. اگر از محل کارش وسیله‌ای یا وامی به او می‌دادند، تمام آن را خرج مستمندان می‌کرد. هیچگاه چیزی را برای خودش نگه نمی‌داشت.
روایتی از اولین گروه مفقودین که از اسارت آزاد شدند
خاطرات شفاهی آزادگان،

روایتی از اولین گروه مفقودین که از اسارت آزاد شدند

«آسمان، آبی‌تر» مجموعه کلیپ‌های مصاحبه با والدین شهدا، آزادگان و جانبازان دفاع مقدس استان یزد است. این برنامه در استودیو بنیاد شهید و امور ایثارگران با همکاری صدا و سیمای مرکز استان ضبط و پس از تدوین از شبکه استانی یزد پخش می‌شود. این قسمت از «آسمان، آبی‌تر» با آزاده و جانباز سرافراز «اصغر حکیمی» به مصاحبه پرداخته است. نوید شاهد شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می‌کند.
ای کاش روز آخر می‌دیدمش!
خاطرات شفاهی والدین شهدا

ای کاش روز آخر می‌دیدمش!

مادر شهید «احمد داود آبادی» در خاطراتی از فرزند شهیدش گفت: «احمد راه خودش را انتخاب کرده بود. روزی که می‌خواست راهی جبهه شود به گفته همسایگان خیلی چشم به راه بوده که ما به بدرقه او برویم و من از این بابت خیلی دلم می‌سوزد. ای کاش روز آخر می‌دیدمش!»
پیکر پسرم، بدون سَر برگشت
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پیکر پسرم، بدون سَر برگشت

پدر شهید «منوچهر نوابی» می‌گوید: در جبهه گلوله که به پسرم اصابت می‌کند، سر او را از تن جدا می‌کند. پیکرش را بدون سر برای من آوردند و تنها نشانه او زیرپیراهن قرمز رنگی بود که به تن داشت و می‌گفت: می‌خواهم اگر بدنم خونی شد بواسطه رنگ قرمز زیرپیراهن شما متوجه خون نشوید.
پرچم جهاد در دست کوچکترین فرزند خانواده اکبری
خاطرات شفاهی مادر شهید؛

پرچم جهاد در دست کوچکترین فرزند خانواده اکبری

مادر شهید "احمد اکبری" در خاطراتی از رشادت‌های کوچکترین فرزندش گفت: «دوران انقلاب بسیاری از شب‌ها در مسجد می‌ماند و کشیک می‌داد. داوطلبانه راهی جبهه شد و بعد از مدتی به عنوان راننده لودر در عملیات خیبر شرکت کرد که به شهادت رسید.»
خاطرات ماندگار همسر شهید از اخلاق نیکوی او
خاطرات شفاهی همسر شهید؛

خاطرات ماندگار همسر شهید از اخلاق نیکوی او

همسر شهید «ایرج ابرسان» در خاطراتی از همسر شهیدش گفت: «ایرج در خانه من را عزیز صدا می‌کرد. بسیار مهربان بود و در همه کارهای خانه با من مشارکت داشت.»
روحیه بخشنده بودن شهید از زبان مادر
خاطرات شفاهی مادر شهید؛

روحیه بخشنده بودن شهید از زبان مادر

مادر شهید "ابوالفضل آهنگرانی" در خاطراتی از بخشنده بودن فرزند شهیدش گفت: «ابوالفضل بسیار دل رحم و مهربان بود، حتی لباس تنش را به نیازمندان می بخشید.»
روایت یک بانوی جانباز از روزهای اول جنگ
خاطرات شفاهی جانبازان

روایت یک بانوی جانباز از روزهای اول جنگ

«سیده نجیه آل‌سادات» جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی می‌گوید: «به یاد دارم که روزهای اول جنگ بود. به ما گفته بودند که اگر صدای آژیر خطر را شنیدید در خانه نمانید و فرار کنید. پشت خانه نشسته بودیم که یک چیزی شبیه خمپاره وسط خانه افتاد و منفجر شد. خیال می‌کردم تو چشمم خاک رفته که یک دفعه بیهوش شدم...»
قلبش آماج تیر‌های دشمن شد
خاطرات شفاهی همسران شهدا؛

قلبش آماج تیر‌های دشمن شد

همسر شهید بزرگوار میرزایی در بیان خاطراتش می‌گوید: ترکش‌های بمباران قلب همسرم را هدف قرار دادند.
پسرم هرگز پدرش را ندید
خاطرات شفاهی همسران شهدا؛

پسرم هرگز پدرش را ندید

همسر شهید ترابی در خاطراتی بیان می‌کند: پسرم چند روز بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد و هرگز پدر را ندید.
از ولادت در عید قربانی تا شهادت در جزیره مجنون از زبان مادر
خاطرات شفاهی مادر شهید؛

از ولادت در عید قربانی تا شهادت در جزیره مجنون از زبان مادر

مادر شهید "حسین مزیدآبادی" در خاطراتی از فرزند شهیدش گفت: «حسین روز عید قربان به دنیا آمد، برای همین او را حاج حسین آقا صدا می‌کردند. در ایام جبهه و جنگ با دستکاری شناسنامه‌اش به جبهه کردستان می‌رفت. هرگاه به مرخصی می‌آمد، با ذوق فتوحات جبهه را برایمان می‌گفت.»
مادری که تک پسرش را در راه اسلام داد
خاطرات شفاهی مادر شهید؛

مادری که تک پسرش را در راه اسلام داد

مادر شهید"رضا شیرخانی" در خاطراتی از فرزند شهیدش گفت: «سنش کم بود و من باورم نمی شد بتواند جبهه برود. خیلی اصرار داشت شناسنامه اش را با کسی عوض کند تا بتواند به جبهه برود. در نهایت به صورت بسیجی موفق شد به جبهه برود. مدتی گمنام بود و در این مدت بر من که تنها پسرم را از دست داده بودم، خیلی سخت گذشت.»
نماز فرزندم هیچگاه ترک نمی‌شد
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

نماز فرزندم هیچگاه ترک نمی‌شد

همسر شهید «بخشعلی محمدی پور» و مادر شهید «مصطفی محمدی پور» در بیان خاطراتی از فرزند شهیدش می گوید: همسر و پسرم مقید به نماز اول وقت بودند، حتی زمانی که مجروح می‌شدند و توانایی حرکت نداشتند نماز آنها ترک نمی‌شد.
بعدی 6 7 8 9 قبلی