«شهید سیاوش محمدی مرنگلو» به تلاوت زیبای قرآن و ورزش علاقه داشت. بسیار منظم بود ، هیچ گاه زبانش را به دشنام آلوده نمی کرد و در میان جمع خنده رو بود.

نوید شاهد آذربایجان غربی ؛ «شهید سیاوش محمدی مرنگلو» یکم خرداد 1356،در یک خانواده مؤمن و کشاورز در35 کیلومتری شهرستان ارومیه در روستای مرنگلوی بزرگ چشم به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در همان روستا به پایان رساند و دوران متوسطه را در شهر ارومیه در دبیرستان خوارزمی به اتمام رساند و مدرک تحصیلی دیپلم در رشته تاسیسات را اخذ کرد.

تحصیلات
بعد وارد دانشگاه ارومیه شد و در تأسیسات موفق به اخذ مدرک کاردانی شدند و خدمت سربازی را به مدت دو سال در نیروی هوایی شهر کرمانشاه تمام کرد و از دانشگاه انتظامی تهران بزرگ قبول شد و به درجه ستوان سومی موفق به اخذ درجه و به خدمت در این ارگان در پاسگاههای مرزی شهر سلماس در ارومیه ادامه داد.

دل رحم بود
 ستوان یکم انتظامی سیاوش محمدی از کودکی اهل فکر و تیزهوشی بود. خیلی آرام و بااستعداد بود. به پدرش در کارهای کشاورزی و دامداری کمک می کرد. طبیعت روستا را دوست می داشت و از زیبایی آن لذت می برد. او گاهی به یک گل در حیاط پدرش خیره می شد و نشاط عجیبی پیدا می کرد. او از صید گنجشکی کوچک با تیر کمان احساس بیزاری و تنفر می کرد و وقتی در حیاط مدرسه می شنید که همکلاسیهایش با هیجان از شکار پرنده ای حرف می زنند با ناراحتی از آنها دور می شد.

عزادار امام حسین(ع)
 او شیفته طبیعت بود و از اینکه کسانی با خشونت سعی می کردند طبیعت زیبا و آرام را بر هم بزنند رنج می برد. درس را خیلی دوست داشت. همان قدر از بازی کردن لذت می برد از حل مشکلات خانواده و کمک به پدر و مادرش و خواهر احساس شادی می کرد. حضورش در عزاداری حسینی عاشورا و تاسوعا در روستا بیشتر بود و به امامان و معصومین احترام می گذاشت و بر مصیبت آنان آرام اشک می ریخت، به قلب نگران پدر و مادرش آرامش و نشاط می بخشید، کسالت را از خانواده اش دور می کرد و به خواندن و مطالعه خیلی شوق داشت، آنقدر کارهایش شگفت انگیز بود که تمام آشنایان و فامیل از او تحسین و تشویق می کردند .

صبور
وی هیچ موقع صبر و طاقت را از دست نمی داد و نا شکری نمی کرد و واجبات دینی را به نحو احسن انجام می داد. علاوه بر درس خواندن و مطالعه، به امور کشاورزی و باغبانی در روستا در کنار خانواده اش مشغول بود، تا نیمی از شب کار می کردند. 


زبان مادری
او راه استقلال کشورش را در تلاش و کوشش افراد جامعه می دانست و با علم بدون عمل مخالف بود ، وی به زبان آذری عشق می ورزید و از خواندن شعر های استاد شهریار لذت می برد. او معتقد بود که يك آذربایجانی نباید شعرهای آن شاعر بزرگ را غلط بخوانند. با دوستانش مهربان و فعال بودند و در انجمن های اسلامی عضو بودند و به پیامبر اسلام و یارانش عشق می ورزیدند .

علاقمند به قرآن
وی به تلاوت زیبای قرآن و ورزش علاقمند بود. بسیار منظم و تمام برنامه هایش روی اصول بود. هیچ گاه زبانش را به دشنام آلوده نمی کرد و در میان جمع خنده رو بود. در سلام کردن به همه، حتی به کودکان پیش دستی می کرد. بیش از حد لزوم سخن نمی گفت. از تجملات دوری می کرد در کارهای منزل نیز به خانواده اش کمک می کرد و وقتی صدای اذان را می شنید به نماز می رفت.

فرمانده پاسگاه
وی به درجه ستوان سومی رسید و با صدور حکم کارگزینی در یکی از پاسگاههای هنگ مرزی سلماس معروف به به پاسگاه هشتراک - پایگاه انتظامی دالو به مدت3 سال در سخت ترین شرایط و در کوهستانهای مرزی شهرستان سلماس خدمت می کرد و بعنوان فرمانده پاسگاه خدمت می کرد و مورد تشویق فرمانده منطقه و ریاست سازمان عقیدتی سیاسی بود و بعداً در سال1383 به منطقه انتظامی شهرستان ارومیه انتقال و از آن جا به هنگ مرزی شهرستان ارومیه پیوست و در یکی از پاسگاههای مرزي به عنوان فرمانده پاسگاه مرزی جرمی به خدمت مشغول شد.

جشن ازدواج
او در  سال 1382 براي جشن ازدواج خود مرخصی گرفت و مراسم عروسی را برگزار کرد و بعد از مدت یک هفته مجدداً به محل خدمت خود به پاسگاه جرمی رفت و ظهر روز شنبه در دره شهدا (كاکرو) در حین گشت زنی و مأموریت با گزارش هنگ مرزی همراه با معاونش شهید استوار یکم اکبر خواجه محمدلو و دو تن از سربازان مورد سوء قصد قرار گرفت و شانزدهم مرداد 1384، به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
روحش شاد و یادش گرامی باد.
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده