اشكهاي مادرم مرا نيز به ياد برادرم مي اندازد كه من در آن زمان 4و5 سال بيشتر نداشتم، اما به خدا قسم نوازشها و مهرباني هاي برادرانه او را به ياد دارم.

نوید شاهد آذربایجان غربی : «شهيد اكبر صابري» یکم آبان 1339، در شهرستان نقده به دنیا آمد.تا پایان دوره متوسطه در رشته کشاورزی درس خواند و دیپلم گرفت.به عنوان پاسدار خدمت می کرد. چهارم تیر 1359، در روستای نلیوان اشنویه بر اثر انفجار مین کاشته شده توسط گروه های ضد انقلاب به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

خاطرات برادر «شهيد اكبر صابري» را با هم در ذیل می خوانیم : 

«بسمه تعالي»
دريغا كه از كنج تنگ قفس
دو بال كبوتر صدايم نكرد
ز چشمم فرو ريخت درياي اشك 
كسي گريه بر چشمهايم نكرد
دريغا، دريغا كه چشمهاي تو 
به باغ غزل آشنايم نكرد
«شهيدان را شهيدان مي شناسند».
به نام او كه هستي از اوست. برادرم در روستاي كوزه گران از توابع شهرستان نقده (سلدوز) چشم به عصر هستي نهاد تحصيلات ابتدائي را در محل تولد و دوره متوسطه را در هنرستان فني در حال تحصيل بود. از همان سالها اشتياق زيادي جهت شركت در مراسمات و راهپيمائيها و پخش اعلاميه هاي امام  خمینی عليه رژيم طاغوت داشت. بارها شكنجه شد، اما تسليم زور نشد. پدرم مي گويد روزي ساواك جهت گرفتن اعلاميه ها به خانه مان هجوم آورد و او را دستگير و جهت بازجويي به ساواك بردند. بعد از چند روز پيگيري و واسطه آشنايان، پيكر نيمه جان با پيراهني پاره كه در برابر شكنجه وحشيانه نوكران شاه سر فرود نياورده بود تحويل گرفتم و با گاري به خانه بردم. مادرم در ادامه حرفهاي پدرم با چشماني پر از اشك حسرت مي گويد از درد شكنجه كه جاي هر كدام از شلاقها و باتونها به اندازه يك انگشت باد كرده و كبود شده بود، نمي توانست بخوابد. ولي هرگز صدايش را كه از درد بنالد نمي شنيدم. اما دردي كه مي كشيد احساس مي كردم و تا سحر بيدار بر سر بالينش مي نشستم. اشكهاي مادرم مرا نيز به ياد برادرم مي اندازد كه من در آن زمان 4و5 سال بيشتر نداشتم، اما به خدا قسم نوازشها و مهرباني هاي برادرانه او را به ياد دارم.

حس عجيبي خاطراتش را برايم زنده مي كند كه قابل مقايسه با ديگران نبود. روزگاريست كه سوداي بتان دين من است
غم اين كار نشاط دل غمگين من است
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مِدحَت و تحسين من است
هرگز نمي توان چهره معصوم و هميشه خندان او را بر صفحه كاغذ نگاشت. واقعاً آنان گلچين باغ الهي بودند كه شايسته انتخاب شده اند. در راهپيمائيهاي انقلاب هميشه در صف اوّل پرچمدار بود. او زندگي در ذلت را به رحمت الهي در آخرت فروخته بود. هيچگاه ترس از مرگ او رابه آنچه كه اعتقاد داشت منصرف نمي كرد.

گنج و گوهر كسي ميان خانه هاست
گنجها پيوسته در ويرانه هاست

او تنها با رسيدن با لقاء ا... آرامش دلش را احساس مي كرد و حتي در قسمتي از وصيت نامه اش آمده است:

«برادر در هر كجا كه هستي قيام كن بر عليه آنان كه بر عليه اسلام قيام كرده اند.»


گر تواش وعده ديدار ندادي امشب
پس چرا ديده من از همه بيدارتر است
لذا اين عزيزان دريافته اند ديگر ارزش تمايلات دنيوي آنقدر نيست كه نتوان با غلبه بر آن زندگي كرد. و بي شك امانت پيامبر اسلام و شجره نوپاي اسلام را با نثار خون خود پاسداري كرده اند. 
مادرم مي گويد چند روز قبل از شهادتش با لباس نظامي به خانه آمد نمي دانستم اين آخرين ديدار با فرزندم مي باشد شايد نمي گذاشتم از من جدا شود. هرگز مرگش را باور ندارم. او بهتر از همه فرزندانم و آشنايانم بود. هرگز گريه را تحمل نمي كرد و همانند من اشك مي ريخت، گويا من از او جدا مي شوم. حس عجيبي داشتم گويا به رفتنش مرا تشويق مي كردند تا زود از او جدا شوم و منتظرش نگذارم. او غريبانه آمد و غريبانه به شهادت رسيد.
 از دوستش علي علمي مي گويد كه از فرماندهان سپاه نقده بود. مي گويد روزي به ديدن اكبر فرزندم آمده بود. از او خواهش كردم كه اجازه فعاليتهاي خارج از اختياراتش انجام ندهد. او در جوابم گفت مادر جان، اگر فهميدي من زنده ام بدان اكبرت زنده است و اگر ديدي من مرده ام بدان اكبرت نيز شهيد شده است و همانگونه شد و با هم شهيد شدند. گويا همديگر را سالها مي شناختند در حالي كه اكبر سن و سالش كمتر از او بود ولي به عهد و پيمان هم وفادار بودند. هرگز كسي به اعتقاد اين عزيزان نمي تواند دست يابد چگونه با خداي خود پيمان بسته اند؟ چگونه دست از دنيا و تمايلاتش بريده اند؟

گل نمي چينم خدايا باغبان در را مبند 
مي نشينم گوشه اي گل را تماشا مي كنم

هرگز به فكر زندگي عادي، ازدواج، ثروت و غيره نبودند. روز شهادتش فهميدم كه اينان افراد بي بضاعت را با حقوق ناچيز خود تحت پوشش داشتند و بيشتر از ما آنان مي گريستند كه پدرمان را از دست داديم. هر آنچه داشتند در طبق اخلاص نهاده بودند. در اكثر مجالس مذهبي حضور داشتند. چندين بار توسط ساواك رژيم پهلوي دستگير و تا حد مرگ شكنجه كرده بودند، اما دست از گردهماييها كه منجر به شكل گيري نهضت آزادي و پيروزي انقلاب گرديد برنداشت و بعد از پيروزي انقلاب با توجه به حساسيت منطقه سپاه را براي اولين بار تشكيل دادند. با امكاناتي اندك به پاكسازي منطقه از دست (كومله، دمكرات و ساير احزاب كُرد) پرداختند و سرانجام در سه راهي روستايي نليوان از توابع شهرستان اشنويه با انفجار مين در زير خودروشان به ديار باقي شتافتند و دعوت لقاء ا... را لبيك گفتند. 

جانب عاشق بي دل نگهي بايد كرد
سعي در قتل چو من بي گنهي بايد كرد
راه دور است و در اين راه تو مسافر اي دل 
فكر برگ سفر و زاد و رهي بايد كرد
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده