دوشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۰۲
پسرم نمي دانستم كه از لشكريان امام حسين(ع) هستي. ديگر از شهادتت ناراحت نمي شوم.

نوید شاهد آذربایجان غربی : «شهيد علي احمديان» دهم شهریور 1357، در شهرستان ارومیه در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. با شور و شوق وارد دبستان شد و بعد از رفتن به آمادگي دوران ابتدايي را در مدرسه جهاد به پايان رساند. بعد دوران راهنمايي را در مدرسه سجاد تمام کرد و در رشته علوم تجربی وارد دبيرستان شهيد منتظري شد. بعد از پايان رسيدن تحصيلاتش به علت علاقه خاصي كه به نظام انقلاب اسلامي داشت لباس مقدس انتظامي را بر تن كرد و بعنوان گروهبان یکم نیروی انتظامی يك سال در تبريز دوره آموزش را به اتمام رسانيد. بعد به اصفهان منتقل شد و بعد از مدت كمي به منطقه مرزي سیرکان در سيستان و بلوچستان منتقل شد.سرانجام هفدهم اردیبهشت 1384، در سیرکان سیستان و بلوچستان هنگام تعقیب اشرار دچار حادثه رانندگی شد و به شهادت رسید.

روایتی کوتاه از خانواده «شهيد علي احمديان» را در ادامه می خوانید:

ماموریت بدون بازگشت
يكي از همرزمان علی در مورد روز شهادت و نحوه شهادتش می گوید :  آن روز تازه از مأموريت به همراه شهيد آمده بوديم كه آماده باش دادند تا به خاطر سفر مقام معظم رهبري به كرمان بايد مرزها پوشش امنيتي شود و ما آماده رفتن شديم. آن مأموريت نوبت شهيد نبود ولي شهيد به اصرار يكي از همرزمانش كه متأهل بود از خودرو پياده كرد و خود سوار ماشين شد. وقتي علت اصرارش را جويا شدم، گفت چرا نروم، آيا من لياقت شهادت را ندارم و و اين مأموريت بدون بازگشت بود.

آخرین دیدار
در آخرين مرخصي شهيد بر عكس مرخصي هاي قبلي هيچ سوغاتي و هديه اي نگرفته بود. علت را از شهيد جويا شديم و گفتيم كه علي تو هميشه براي بچه هاي خواهرت هديه مي گرفتي. چرا اين بار دست خالي آمده اي. شهيد گفت نمي دانم. در بازار هر چه مي خواستم چيزي بخرم و به سوي جنسي دست دراز كنم گويا كسي مانع من مي شد و دلم نمي آمد كه اين بار يادگاري از خود جا بگذارم.
در آخرين مرخصي احوالات شهيد دگرگون شده بود. وقتي مي خواستيم از خواب بيدارش كنيم پريشان مي شد. علت را مي پرسيدم مي گفت مدتي است در محل خدمتم وقتي كه در منزل مي خوابم چند نفر مرا به اسم صدا مي زنند. دستهايشان را روي سينه ام حس مي كنم. وقتي كه چشمانم را باز مي كنم كسي را نمي بينم. وقتي لامپ خانه را خاموش مي كنم به رختخواب نرسيده لامپ خانه خود به خود روشن مي شود ودر خانه را مي زنند و مي گويند علي نخواب. بلند شو، چرا نيامدي. تو بايد خيلي وقت پيش مي آمدي. زود باش بيا نزد ما كه منتظر آمدنت هستيم. خانواده از گفته هاي شهيد ناراحت شدند و نزد يكي از علما رفته و از او خواستند تا به قرآن رجوع كند كه در جواب ما گفته بود كه اين افراد مردان غيب هستند و از طرف خدا آمده اند.

عطر شهيد
علی موقع رفتن در آخرين مرخصي كه آمده بود وقتي مادرم خواست كه او را ببوسد و خداحافظي كند،گفت: علي چه عطر زيبائي زده اي. علي گفت نه مادر، ‌من عطر نزده ام. مخصوصاً به خاطر شما كه آلرژي داري. ولي مادر چند بار حرف خود را تكرار كرد و او را بو كرد و گفت بوي عطر از تو مي آيد وی انكار كرد و گفت كه اصلاً عطري نزده است. چند روز پس از شهادتش مادرم گفت باز هم بوي عطر مي آيد. (مادر شهيد آلرژي دارد و هر گونه عطري براي وي مضر است.) همه اهل خانه دنبال بو بودند ولي چيزي حس نكردند و گفتند كه هيچ كس عطر نزده و بوئي نمي آيد. ولي مادر شهيد گفت كه اين بوي عطر علي است و اين عطر اذيتش نمي كند و بوي زيبائي دارد. حالا كه از شهادت علي مي گذرد و همان عطر گاهگاهي به مشام مادر مي آيد ولي هيچكدام از اهالي خانواده ان عطر را حس نمی کنند و باور كرده ايم كه هر گاه مادر مي گويد كه عطر علي مي آيد، مي دانيم كه علي به ديدن مادرش آمده است و گاهي حضور او را حس مي كند و مي گويد كه حتي علي گاهي صدايم مي كند و مي گويد اگر در آخرين روز ديدارش و خداحافظي با علي اگر آن عطر را حس نمي كرد شايد هيچ وقت نمي دانست كه عطري كه به مشامش مي آيد عطر علي باشد.

خواب مادر شهيد
اولين روز تشييع جنازه مادر در خواب مي بيند كه علی سوار بر اسب در ميدان كربلا همراه با لشكريان امام حسين(ع) با لشكريان يزيد در حال جنگ است. مادرش پيش وي رفته و مي گويد پسرم نمي دانستم كه از لشكريان امام حسين(ع) هستي. ديگر از شهادتت ناراحت نمي شوم. (چرا كه سه روز طول كشيد كه جنازه شهيد به اروميه براي تشييع برسد و در اين سه روز فشار روحي زيادي به خانواده وارد شد.)
يكي از اعضاي خانواده نيز خواب ديده بود كه شهيد چراغ به دست وارد خانه شد و گفت چرا ناراحت هستيد. من نمرده ام و زنده ام و چون خانه من خيلي روشن است اين چراغ را براي شما كه خانه تان تاريك تر است آورده ام تا خانه شما هم روشن باشد.

خشك شدن درخت
علی به كشاورزي و گياهان علاقه زيادي داشت. دو درخت آلبالو در جلوي خانه كاشته بود كه وی به آنها رسيدگي مي كرد تا چند روز قبل از شهادتش درخت پر از شكوفه بود و چون ماه ارديبهشت بود گلها آرام آرام تبديل به ميوه نارس مي شدند. شهيد در آخرين مرخصي از ديدن شكوفه ها خوشحال شد و گفت كه امسال بيشتر از سالهاي قبل ميوه خواهد داد. بعد از چند روز كه خبر شهادت وي به ما رسيد و در خانه شيون و زاري بلند شد از همان روز اول گلهاي درخت شروع به ريختن كرد و تقريباً تا هفتم هر دو درخت گلها و ميوه هايشان كاملاً ريخته بود و اين روند ادامه داشت كه تا چهلم شهيد كه متوجه شديم كه هر دو درخت كلاً خشك شده اند و هر كاري كرديم درختها زنده نشدند و از ريشه خشك شدند به طوري كه مجبور شديم درختها را قطع كنيم.

كجائيد اي شهيدان خدايي
بلاجويان دشت كربلايي
اين محبوبترين شعر شهيد بود كه هميشه زمزمه مي كرد.
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده