روایتی همسرانه «شهيد ايوب پناهي الچین»
چهارشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۳۳
« ايوب » گفت: من با خدایم عهد کردم که در این راه به شهادت برسم» سرانجام به آرزویش رسید.

    نوید شاهد آذربایجان غربی: «شهيد ايوب پناهي الچین» یکم آذر 1337 در روستاي آلچين از توابع شهرستان شاهين دژ در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود و تحصيلات خود را با توجه به عدم امكانات رفاهي تا چهارم ابتدايي ادامه داد.سال 1359 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد.به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت.

همسر شهید از لحظه به دنیا آمدن دخترش اینگونه می گوید:
«هنگامي كه اولين فرزندم به دنيا آمد ایوب در جبهه حق عليه باطل مشغول جنگ بود و در خانه حضور نداشت و وقتي كه به خانه برگشت برادرزاده اش قاسم كه یازده سالش بود شتابان به سويش رفت و مژدگاني خواست و گفت عمو جان مژده بده كه خداوند دختري به تو داده است و همسرم برای او پول ، لباس و هديه هاي ديگر گرفت. همه پرسيدند كه تو چرا اينقدر خوشحالي و او جواب داد به خاطر اينكه اولين فرزند پيامبر دختر بود و من خداوند را شكر مي كنم كه اولين فرزند مرا نيز دختر ارزاني نموده است و بعد از ده روز براي نامگذاري لاي قرآن را باز نمود و اسم او را بنا به اسمی كه از قرآن گرفته بوديم مريم گذاشت.»

    
« همسرم وقتی که از جنگ بر مي گشت تصادف كردند و مدت يك ماه و نيم در بيمارستان تبريز بستري شدند و موقعي كه ما به ملاقات شهيد مي رفتيم مي ديديم كه بيمار ناراحت است. پرسيدم چرا غمگيني؟ به خاطر اينكه مهره هاي كمرش شكسته درد فراوان داري؟ گفت نه، من آرزو داشتم كه در اين جنگ شهادت نصيب من گردد و در راه خدا جان را تسليم نمايم، نه اينكه تصادف كرده و جانباز باشم. من فقط يك وصيت دارم و آن اين است كه دخترم را نزد من بياوريد تا او را ببينم و ما آن روز، سه بار مريم را برديم تا او دخترش را ديد و موقعي كه از بيمارستان مرخص مي شد دكتر به او دو - سه هفته استراحت مطلق داده بود،‌ ولي او قبول نكرد و با همان زخم و درد مهره هاي كمر به جبهه رفت.

 آقاي دلاور رنجبري كه در تصادف همراه او بود گفت: من به جاي تو مي روم. تو هنوز زخمهايت خوب نشده است. او به دلاور رنجبري گفت كه زخم هاي من خوب نمي شود، مگر در جبهه!»

«موقعي حسین كه برادر ایوب به سربازی می رفت، ما ناراحت بودیم و گریه می کردیم، ایوب پرسيد كه چه اتفاقي افتاده. آيا مريم مريض است؟ گفتيم نه به خاطر حسین، می گویند اوضاع خیلی خطرناک شده است و مي ترسيم كه شهيد شود. او گفت شهادت افتخاري است كه نصيب هر كسي نمي شود.. اگر او براي دو سال سربازي رفته و احتمال شهادتش وجود دارد ما كه هميشه در محل جنگ هستيم و دوست داريم كه شهيد بشويم. بعداز اين حرف ها ديگر هيچگاه براي سربازي رفتن كسي اشك نريختيم.»

    وی قبل از انقلاب هم در تمام مراسم مذهبي شركت می کرد و خود را ملزم به رعايت شئون اسلامي مي دانست، تا اينكه با پيروزي نهضت اسلامي به خدمت بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوكان درآمد تا بتواند عشق و محبت خالصانه خود را به نظام نوپاي اسلامي ابراز نمايد و درهمين شور و حال بود كه سرانجام درهفدهم بهمن ماه 1363 در يكي از درگيري هاي ضد انقلاب  در روستای فازان بوکان بر اثر اصابت گلوله به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد. پیکر او را در زادگاهش به خاک سپردند.
 منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده