خاطرات شنیدنی همسر «شهيد محمدنقي عصمتي»
در قسمتی از خاطرات همسر «شهيد محمدنقي عصمتي» آمده است : بعد از شهادت من به مشهد مقدس مشرٌف شده بودم و در ناحیه شمال یک شب استراحت کردیم و من در خواب دیدم که نوری از روی دریا بالا آمده و به طرف من می آید، وقتی خواستم او را بگیرم به خیال اینکه صدف و مروارید است دیدم «شهید محمد نقی عصمتی» در میان آن قرار دارد، و گفت دارید به زیارت می روید، گفت من نیز با شما دارم می آیم و با شما هستم، اصلاً نگران نباشید.

نوید شاهد آذربایجان غربی: «شهيد محمدنقي عصمتي» بیست و چهارم تیر 1337،  در  خانواده اي مذهبي و متدين در شهرستان اروميه به دنيا آمد. تحصيلات خود را تا كلاس دوم نظري ادامه داد. در سال1359 به تأسي از سنت حسنه نبوي ازدواج نمود كه حاصل آن دو فرزند (يك دختر و يك پسر) مي باشد.
وی فردي معتقد به آرمانهاي انقلاب اسلامي و دستاوردهاي آن بود. به امام عشق و علاقه فراوان داشت و دفاع از آب و خاك ميهن اسلامي را وظيفه خود مي دانست، كارمند اتوبوسراني بود، براي انجام وظيفه اي كه بر دوش خود احساس مي كرد،‌ به صورت داوطلب بسيجي به جبهه رفت و به دفاع از مرزهاي كشور اسلامي پرداخت. سرانجام در یک بهمن 1366، بر اثر درگيري با دشمن بعثي در جبهه ماووت بر اثر اصابت تركش به فيض والاي شهادت دست يافت. پيكر مطهرش در شهرستان اروميه به خاك سپرده شد.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

خاطرات شنیدنی خانم زهرا درویشی همسر «شهید محمد نقی عصمتی»
«شهید محمد نقی عصمتی» مؤمن و واقعاً انسان تمیزی بود، دلش می خواست به جبهه برود، چون در شرکت اتوبوسرانی کار می کرد موافق نمی کردند. وقتی نیروهای دشمن مشهد را بمباران کردند، به زیارت امام رضا رفته و قسم خورد که من حتماً باید به جبهه بروم.

بعد از زیارت مشهد مقدس و برای استقبال از شهادت به جبهه حق علیه باطل رفت و بعد از چهل روز نبرد به مرخصی آمد و گفت که باید به پیرانشهر بروم و بعد از پانزده روز دیگر بر می گردم. یک روز دیدم برادرش آمده و خیلی ناراحت است و هر چه قدر گفتم چه خبر شده، گفت نگران نباشید، برادرم گفته که می آید. بعد دیدم که همه فامیل یک به یک به خانه مان می آیند و یک دفعه مادر شوهرم گفت به آقا نقی چیزی شده، حتماً اتفاقی افتاده که همه شماها اینجا هستید. 

همسایه ها گفتند هیچ خبری نشده، نگران نباشید. فقط او مجروح شده و در بیمارستان تبریز است و همگی می خواهیم به عیادت او برویم. تا صبح نشستیم و قرار بود که اینها به تبریز بروند، خبری نشد. این بزرگوار نزد برادرش شهید شده و پیکرش را با خود آورده و ما را به تشیع جنازه می برند، ولی به من نمی گویند. خلاصه دیدم خداوند او را طلبیده و به درجه رفیع شهادت نائل آمده .

 قبل از شهادت ایشان یک روز صبح دیدم، فرزندم حسن در محلش نیست، دیدم به سر کوچه رفته و می گوید پدرم گفته اینجا منتظر من باش تا برگردم و تو را با خودم ببرم. ولی خبری نشد تا اینکه بعداً خبر شهادتش را آوردند.

 بعد از شهادت «شهید محمد نقی عصمتی»  من به مشهد مقدس مشرٌف شده بودم و در ناحیه شمال یک شب استراحت کردیم و من در خواب دیدم که نوری از روی دریا بالا آمده و به طرف من می آید، وقتی خواستم او را بگیرم به خیال اینکه صدف و مروارید است دیدم «شهید محمد نقی عصمتی» در میان آن قرار دارد، و گفت دارید به زیارت می روید، گفت من نیز با شما دارم می آیم و با شما هستم، اصلاً نگران نباشید.
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده