با آنکه همسرم جانباز قطع نخاع گردنی بود زندگی مشترک خیلی خوبی داشتیم

با آنکه همسرم جانباز قطع نخاع گردنی بود زندگی مشترک خیلی خوبی داشتیم

فاطمه طرزکی همسر شهید «رضاعلی سلطانی‌خبوشان» روایت می‌کند: زمانی که تصمیم گرفتم با رضا ازدواج کنم او جانباز ۷۰درصد قطع نخاع از گردن بود. می‌دانستم با مشکلات زیادی روبرو خواهم شد اما وقتی یادم می آمد برای دفاع از خاک کشورش جسمش را فدا کرده است من نیز بر خود لازم دانستم که در خدمت او باشم. اخلاق و رفتارش خیلی خوب بود. به قدری مهربان بود که تمام دوران زندگی مشترک سختی‌هایش را متوجه نمی‌شدم.
اباصلت پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان می‌داد
خاطرات شفاهی خانواده شهدا؛

اباصلت پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان می‌داد

فرنگیس چراغی‌کمالی خواهر شهید «اباصلت چراغی‌کمالی» روایت می‌کند: برادرم خیلی دلسوز و مهربان بود. یادم می‌آید اباصلت با دستکاری در شناسنامه‌اش موفق شد به جبهه برود و همیشه به همرزمش می‌گفت: «دوست‌دارم شهید شوم». همیشه پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان کمک می‌کرد.
داود شیفته خدمت به کشورش بود
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

داود شیفته خدمت به کشورش بود

شهناز ابارشی مادر شهید «داود حسین‌ثانی» نقل می‌کند: اخلاق و رفتار داود زبانزد بود. هجده سالش بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. ابتدا از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و سپس به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. همیشه می‌گفت: دوست‌دارم برای دفاع از خاک کشورم به جبهه بروم.
حسن مکبر مسجد بود
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

حسن مکبر مسجد بود

راضیه کرامتی مادر شهید «حسن نگار» روایت می‌کند: پسرم خیلی مودب بود. اهل نماز و روزه بود. و اوقات فراغتش را در مسجد به سر می‌برد و در مسجد اذان‌گو بود. حسن هجده سالش بود که عزم رفتن به جبهه را کرده بود و من هرچه به او می‌گفتم: درست را بخوان می‌گفت: دوستانم یکی‌یکی به جبهه می‌روند، من نیز نمی‌توانم در خانه بمانم و برای دفاع از خاک کشورم اقدامی نکنم. از طرف بسیج به جبهه اعزام و در عملیات سومار به شهادت رسید.
۳ برادر که یک روز به شهادت رسیدند/ برادران مظفر؛ شهیدان ظفرمند «مرصاد»
بمناسبت وفات مادر شهیدان مظفر:

۳ برادر که یک روز به شهادت رسیدند/ برادران مظفر؛ شهیدان ظفرمند «مرصاد»

سال ۱۳۶۷، عملیات مرصاد و شهادت سه برادر. حاج حسن، حاج علی و حاج رضا فرزندان رحم خدا مظفر در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند و اگرچه خود را جا مانده از قافله شهدا می‌دانستند، اما چند روزی از اعلام پایان جنگ نگذشته بود که به آرزوی دیرینه خود دست یافتند.
در کنار تو خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم

در کنار تو خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» در وصف دلتنگی‌اش نوشت: «در کنار تو، خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم. هیچ‌گاه احساس نکردم چیزی در زندگی‌ام کم دارم، چون تو را داشتم و بودنِ تو برای من از هر داشته‌ای باارزش‌تر بود. کنار تو احساس می‌کردم ملکه‌ام، ملکه‌ای که تمام شکوه و خوشبختی‌اش را از عشق، محبت و آرامشی می‌گرفت که تو به قلبش هدیه می‌دادی.»
یادداشت| «خدمت به خلق؛ میراثِ ملموسِ ایثار و فداکاری شهدا»

یادداشت| «خدمت به خلق؛ میراثِ ملموسِ ایثار و فداکاری شهدا»

طاهره تبیریی سرپرست اداره کل بنیاد شهید و امورایثارگران شهرستان‌های استان تهران
کاش بابا بود و فوتبال بازی کردنم را تماشا می‌کرد

کاش بابا بود و فوتبال بازی کردنم را تماشا می‌کرد

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان می‌گوید: «به محمدعقیل که نگاه می‌کنم، در لباس قرمز ورزشی‌اش، بیش از هر چیز دلم برای آن آرزوی معصومانه‌اش می‌لرزد. می‌گفت: کاش بابا بود و خودش از من عکس می‌گرفت. کاش بابا بود و فوتبال بازی کردنم را تماشا می‌کرد. آه که چقدر جایِ خالی‌ات در تمام این لحظه‌های ساده، اما بزرگ، فریاد می‌زند مهدی جان! تو که خودت عاشق فوتبال بودی، حالا باید از آسمان‌ها تماشاگر بازی پسرت باشی.»
استشمام بوی بهشت از دختر شهید

استشمام بوی بهشت از دختر شهید

ابوالفضل یعقوبی دوست شهید جنگ رمضان «محمدمهدی کرمی»روایت می‌کند: «محمدجان دیروز از بیت شهید حمید حاج قربانعلی بیرون آمدم همسر محترمتان و دختر خانم شما را دیدم. دختر خانم شما خانمی شده برای خودش حتی به جای شما جلسات شهدایی را پُر می‌کند. محمدجان می‌خواهم خدمتت ساده بگویم با دیدن دختر خانم شما بوی بهشتی که شما در آن جا گفته‌اید را حس کردم.»
محمدحسین در زیارت عاشورا حاجتش را گرفت

محمدحسین در زیارت عاشورا حاجتش را گرفت

مادر شهید مدافع حرم «محمدحسین میردوستی» روایت می‌کند:«محمدحسین زیارت عاشورا را زیاد می‌خواند و قرائت آن را از کودکی ترک نمی‌کرد و در کودکی سر خواندن زیارت عاشورا بعد از نماز جماعت به امامت پدرش با خواهرش دعوا می‌کرد. از او می‌پرسیدم که محمدحسین چرا زیارت عاشورا می‌خوانی؟ در جوابم گفت: که هرکس زیارت عاشورا بخواند شهید می‌شود!»
بعدی 5 6 7 8 قبلی