آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود
قسمت دوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌
روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن
قسمت نخست خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن

برادر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «جانماز را از توی داشبرد ماشین درآورد و گفت: نماز می‌خونیم و بعد راه می‌افتیم. قرآن همیشه توی داشبرد ماشینش بود. فرصت‌هایی که پیش می‌آمد قرآن می‌خواند.»
ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل می‌کند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»
معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

خواهر شهید «حسن خدامی» نقل می‌کند: «مادر گفت: از من می‌خواد تا قصه ائمه رو براش بگم. انگار هیچ دردی نداشت و روی تخت خانه خوابیده بود. با دل و جان به قصه‌های مادر گوش می‌داد.»
انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

خواهر شهید «غلامحسن گلابی» نقل می‌کند: «گفت: اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفت‌وروب خونه و... زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی می‌آمد، انگار روح و جسمش پاک‌تر از دفعه قبل شده بود.»
آخرین دیدار با امام رضا(ع)

آخرین دیدار با امام رضا(ع)

خواهر شهید «اصغر متولی» نقل می‌کند: «یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: عمل با موفقیت سپری شد. بعد از عمل گفت: منو ببرین مشهد، می‌خوام برم پابوس امام رضا. بردیمش مشهد و بعد از زیارت، او دیگه بین ما نبود.»
با درخواست عضویت سپاه، شهادتش را امضا کرد

با درخواست عضویت سپاه، شهادتش را امضا کرد

دوست شهید «حجت‌الله محمودزاده» نقل می‌کند: «سربازی‌اش تازه تمام شده بود. سراغم آمد و گفت: «یگه هوای جبهه نمی‌گذاره من کار کنم! می‌خوام عضو سپاه بشم! گفتم: می‌دونی که اگه عضو بشی باید همیشه توی جبهه باشی؟ گفت: برای همین می‌خوام عضو بشم!»
عجیب پایبند نماز جماعت بود
قسمت دوم خاطرات شهید «سید اصغر موسوی»

عجیب پایبند نماز جماعت بود

هم‌رزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل می‌کند: «بیشتر روز‌ها تأکید می‌کرد بعد از نماز عصر باهم به خانه برویم. عجیب پایبند نماز جماعت بود. او اولین پرنده‌ای بود که از پایگاه شهید هاشمی‌نژاد پرواز کرد.»
می‌خوام برم راه آخرت را برای شما باز کنم!

می‌خوام برم راه آخرت را برای شما باز کنم!

زن‌عموی شهید «ابراهیم مخبریان» نقل می‌کند: «بهش گفتم: ابراهیم! اینجا دَمِ در که خوب نیست! بیا بریم خانه! گفت: نه زن عمو! فردا می‌خوام برم جبهه؛ آمدم خداحافظی کنم. می‌خوام راه آخرت را برای شما باز کنم.»
خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!
قسمت نخست خاطرات شهید «سید اصغر موسوی»

خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!

هم‌رزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل می‌کند: «همین‌طور که خون از بدنش می‌ریخت، می‌گفت: خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!»
بعدی 3 4 5 6 قبلی