زندگينامه بسیجی 18 ساله «شهيد احد دارابي»
«شهيد احد دارابي»با تمامي علاقه و اشتياق با پیوستن به نیروی بسیج روانه جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و به جهاد در راه خدا پرداخت و به جهاد و مبارزه در راه اسلام بپردازد.

نوید شاهد آذربایجان غربی ؛ «شهيد احد دارابي» یکم فروردین1350 در روستاي اوچ تپه  از توابع شهرستان مياندوآب در يك خانواده مؤمن و متدين متولد شد. دوران كودكي خويش را در محروميت از محبت و سرپرستي پدر سپري كرد و تحت سرپرستي مادر خويش به كسب اخلاق و تربيت اسلامي همت گماشت.

وی تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت به پايان رساند و در دوران نوجواني خويش، همواره عضوي فعال در فعاليتهاي مذهبي و سياسي زادگاهش بود و در فعاليتهاي مختلف مثل انجمن اسلامي روستا ، مدرسه خويش ، كتابخانه روستا و بسيج محل فعالانه شركت مي كرد.

احد علاقه زيادي به مطالعه كتابهاي ايدئولوژي اسلامي داشت و غالباً كتابهاي شهيد مطهري را مطالعه مي كرد و همين مطالعه زمينه ايجاد روحيه جهاد و شهادت را در ايشان ايجاد كرد و به امام خمینی و انقلاب عشق مي ورزيد و حتي به جمعي مي آمد همه مي دانستند كه صحبت او فقط در رابطه با خدا و انقلاب اسلامي و دين اسلام خواهد بود و در عاشوراي حسيني در تشكلهاي سينه زني و عزاداري بهترين حضور را داشت.

وی با تمامي علاقه و اشتياق با پیوستن به نیروی بسیج روانه جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و به جهاد در راه خدا پرداخت و به جهاد و مبارزه در راه اسلام بپردازد و روحيه عالي و خوشحالي زايدالوصف وی در روز اعزام به جبهه بيانگر همين واقعيت است و سرانجام چهارم شهریور 1368، در پیرانشهر به شهادت رسید.

خاطرات هوشنگ دارابي برادر«شهيد احد دارابي»
بيشترين و بهترين عاملي كه ايشان به جبهه رفتند، همان عشق به امام خمینی ، انقلاب و مردم بود ولي يكي از عواملي را هم كه مي توان اشاره كرد، شهادت پسر عمويم بود كه در همه ما و در او بيشتر تأثير گذاشت به حدي كه مي گفت خدايا به من لطف فرما و قسمت كن كه در جبهه راه او را ادامه دهم و بعد از چند مدتي داوطبانه به جبهه رفت.

يادم است كه ما در يكي از كوره هاي آجرپزي كار مي كرديم و از چند روز پيش صحبت شده بود كه او چند روز ديگر اعزام شود در آن حين برادري كه قرار بود، آمد سركار و گفت احد تو كجايي امروز اعزام شروع شده او چنان شاد شد و به شوق آمد كه با صداي بلند فرياد مي زد و مي گفت دشمن لعنتي آمدم تا كارت را يكسره كنم و از فريادهاي او همه كاركنان دست از كار كشيدند و او را براي اعزام به جبهه بدرقه كردند.

او وقتي كه به مرخصي مي آمد خاطرات زيادي براي ما تعريف مي كرد و يكي از خاطراتش اين بود كه در كردستان آنها شبي براي گشت زني در منطقه رفته بودند به محلي مي رسند كه مي بينند چند نفر مسلح به طرف آنها مي آيند، مي گفت فرمانده به ما دستور داد كه در كنار سنگ بزرگي كه قرار داشت مخفي شويم، وقتي آنها نزديك سنگ رسيدند ما مي توانستيم در تاريكي به طرف آنها تير اندازي كنيم كه صدايي از آنها گفت بچه ها من بوي همرزم ها را احساس مي كنم و ما خودمان را نشان داديم و همديگر را در آغوش كشيديم.

تأثير ايشان بر دوستان بيشتر بعد از شهادت بود كه وقتي دوستان و آشنايان شهادت او را شنيدند، درمراسم تشييع پيكر پاك ايشان شركت كردند و چنان بر سر و رويشان مي زدند كه تعجب همگان را جلب كرده بود. و دوستان ايشان كه بيشترشان نوجوان بودند در مسجد دسته جمعي با هم با صداي بلند هر روز تا هفتم ايشان عزاداري مي كردند و گريه سر مي دادند و بيشتر ايشان تصميم گرفتند كه راهش را ادامه دهند و بعداً چند نفر از آنها به جبهه رفتند.
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده