چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۸
حرفهایی که «شهيد محرمعلي محمدنيا» قبل از اعزامش به که مادرش گفت : من باید به جنگ بروم چون شما یاد دادید که در برابر ظلم و ستم خاموش نباشم.


نوید شاهد آذربایجان غربی: «شهيد محرمعلي محمدنيا» یکم آبان 1348، در يك خانواده مومن روستاي يولقون آغاج تابعه شهرستان تکاب، چشم به جهان گشود. وي از لحاظ هوش و ذكاوت با استعداد بود. تا دوم نظري به تحصيلاتش ادامه داد، برای اینکه بتواند در تامین مخارج زندگی باری را از روی دوش خانواده بردارد، درکنار پدر مهربانش به کارکردن مشغول گشت تا اندکی بتواند چاله، چوله های زندگی را هموار نماید. 


     وی، هرچند سن کمی داشت بعد از شروع انقلاب، عضو فعال انجمن اسلامي در روستا شد و در همه حال با انجمن اسلامي روستا و مدرسه نقش بسزايي داشت. در نماز جماعت و مجالس مذهبي شركت داشت.حتی خود به تنهایی اداره امور مراسم و عزاداری هارا بر عهده می گرفت تا جوانان و نوجوانان روستا را به این امر راغب شوند. وی قلبی بسیار مهربان داشتند و بیشتر وقت ها هم به همسایگان خود در امر کشاورزی و دامداری نیز مدد می رساند. 


    وی به فرايض ديني علاقه خاص داشتند و پس از اينكه وقت نماز مي رسيد به موقع نماز مي خواند و به رزمندگان و شهيدان در مراسمات دعاي توسل و كميل کمک مي كردند، علاقه زیادی به حضرت امام(رض) داشتند و در تداعی مصيبتهاي ابا عبد ا... الحسين(ع) چه در مدرسه و چه در میان دوستان و اقوام،بسیار مباحثه می کردند، چون به خواندن کتب دینی و قرآن علاقه داشت به همین خاطر اطلاعات زیادی در رابطه با امامان و پیامبران داشت و با مطالعه هم روز به روزبر معلومات دینی خود می افزود و آن را همچون زکات علم به همسن و سالانش منتقل می کرد.



به نقل از مادر «شهيد محرمعلي محمدنيا» :

« علی با توجه به علاقه شديد راه شهدا، بدون اطلاع من به جبهه اعزام گشت و بعد از اعزام با نوشتن نامه از من عذرخواهي و به شكيبايي دعوت کرد. و سفارشی که من كرد كه نگران نباشيد و به خداوند توكل كنيد. من اگر نمی رفتم تا همیشه افسوس می خوردم که چرا به این راه اعتقاد و باور داشتم ،نرفته ام. من باید می رفتم مادر عزیزم! چون شما به من یاد داده اید که در برابر ظلم و ستم خاموش نباشم. شما حتی درباره ی ظلم و ستم های شاهنشاهی هم برایم گفته اید. پس از من ناراحت نباش که چرا به جنگ رفته ام. من درست به خاطر همان ناراحتی هایی که شما در قبل از انقلاب کشیده اید و هم به خاطر اینکه امام عزیز از ما خواهش کرده اند که برای زنده ماندن اسلام و قرآن باید سنگرها را پر کنیم. من امروز با اعتقاد و باور راهی جنگ شده ام. از شما هم می خواهم من را ببخشید. من پسر مادری چون شما هستم و نمی توانم این تعدی و تجاوز را بپذیرم. اگر خدا خواست که به مرخصی آمدم از دلتان در خواهم آورد. می دانم که چیزی در آن دل مهربانتان نیست.»


    سرانجام شهید همیشه زنده و به علت علاقه وافر به قرآن ،اسلام و امام با گروه بسيج دانش آموزي به جبهه اعزام گشت و سه ماه در جبهه در عمليات كربلاي 5 جنگید و در بیستم دی ماه 1365 به درجه رفيع شهادت نائل گشت و پیکر پاک ومطهرش در زادگاه محل تولدش به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش تا به همیشه خجسته باد!

منبع : اسناد بنیا شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده