چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۸
«تقی نادی حق» موقع اعزام به جبهه به گفت: مادرم نگران نباش. من مي روم تا راه كربلا را باز كنم و از شهادت هيچ باكي ندارم. مادر عزيزم دوست دارم راه كربلا كه باز شد، شما اولين نفر باشيد كه به كربلا مي رويد.


نوید شاهد آذربایجان غربی : «شهیدتقي نادي حق» یکم خرداد1350 ، در روستاي راهدانه دهستان سلدوز از توابع شهرستان نقده، در خانواده ی مذهبی و اسلامی چشم به جهان هستی گشود. دوران کودکیش با سختی سپری شد و همین که به هفت سالگی رسید به همراه خانواده به شهرستان نقده مهاجرت کردند، و تحصیلات راهنمایی خود را در آنجا به پایان رساند و در سن پانزده سالگي هنگام تحصيل در پايه سوم راهنمايي مهر ماه سال شصت و پنج همراه بسيجيان محمد رسول ا...(ص) به جبهه شلمچه اعزام شد و به لشكر 31 عاشورا پيوست. 


به نقل از مادر «شهیدتقي نادي حق» :
با شروع نهضت اسلامي عليه رژيم شاه همراه برادرانش در راهپيمايي ها و تظاهرات به فعاليتهاي انقلابي روي آورد. اما چون سن كمي داشت و فرزند كوچك خانواده هم بود اغلب از طرف خانواده براي خارج شدن از خانه منع مي شد. اوضاع شهر به هم ریخته بود، ساواک و نیروهای شاهنشاهی حتی به بچه های کم سن و سال هم رحم نمی کردند.

« در زمان آغاز انقلاب هميشه در را قفل مي كردم تا بيرون نروند. اما ساعتي طول نمي كشيد كه بدون اطلاع از بالاي ديوار مي رفتند و كسي نمي توانست مانع رفتنشان شود.»

«شهید هنگام رفتن به جبهه رو كرد به من و گفت مادرم نگران نباش. من مي روم تا راه كربلا را باز كنم و از شهادت هيچ باكي ندارم. مادر عزيزم دوست دارم راه كربلا كه باز شد، شما اولين نفر باشيد كه به كربلا مي رويد.»


    وی پيرو حقيقي اسلام و انقلاب و امام بزرگوار بودند و هميشه فرايض ديني را به موقع به جاي مي آوردند و از اعضاي فعال مسجد محله نیز بودند و دوستان و همسالان خود را براي شركت در مسجد و اعمال فرايض ديني تشويق مي كرد، عاشق امام بود و به كسي اجازه نمی داد در حضورش به انقلاب و امام عزيز توهين كنند و اگر چنين اتفاقاتي مي افتاد ما را منع با معاشرت با چنين افراد مي كرد و می گفت :« ما امروز باید منافقین را بشناسیم، اگر این جنگ را هم ببریم منافقین سخن چینی و دسیسه خواهند کرد. خدا ما را از شر دسیسه ی منافقین در امان بدارد.»

سرانجام «شهید عزیزتقي نادي حق» در عمليات كربلاي 5 در دشت شلمچه نیزشركت كرد و در آنجا طعم شيرين شهادت را چشيد. اما پیکرش به مدت یازده سال جاويدالاثر ماند و خانواده را چشم در راه کرد. به طوری که مادرش از دوري فرزندش، سالها به بستر بيماري افتادند. تا اینکه خدا دعای مادرش را اجابت کرد و یوسف گمشده به زادگاهش برگشت. پیکر شهید همیشه زنده به خانواده داغدارش تحويل داده شد و در قطعه شهداي شهرستان نقده به آغوش خاك سپرده شد. روحش در آرمش و یادش زنده باد تا به همیشه!
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده