قسمتی از وصیتنامه «شهيد عباس جعفري» : هر کدام از ما بازوی انقلابیم که انقلاب نمی تواند بدون بازویش زندگی کند. از شما مردم، به ویژه دوستان و اقوام می خواهم برای اسلام دل بدهید که اسلام مکتب دلدادگی است و مظهر عشق و محبت!

نوید شاهد آذربایجان غربی: «شهيد عباس جعفري» هفتم آبان 1341 ، درخانواده اي مذهبي و مؤمن در روستاي ميرآباد از توابع شهرستان چالدران به دنیا آمد و در زادگاه خويش مقطع ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند و به علت فقر مالي و فراگيري علم و دانش از ادامه تحصيل باز ماند و همراه پدر در تأمين هزينه خانواده به كار كشاورزي مشغول شد.
    وی اهل نماز و عامل به فرايض ديني بود و در انجام وظايف و واجبات ديني اهتمام مي ورزيد و در دوران بعد ازپيروزي انقلاب اسلامي در راهپيمايي ها و تظاهرت شركت مي كرد و نسبت به نظام جمهوري اسلامي و رهبري نظام علاقة‌ خاصي داشت و در مراسم عزاداري و سوگواري ائمه دين بخصوص سرور شهيدان حضرت امام حسين (ع) شركت می کرد و عشق و ارادت خود را به خاندان اهل بیت و عصمت و طهارت نشان می داد، بعد از رسيدن به سن مشموليت و جهت دفاع از حريم قرآن و مقابله با تجاوزات متجاوزين بعثي و همچنين لبيك گویي به حسين زمان خويش امام لباس مقدس سربازي را بر تن كرد و به ميادين جنگ شتافت.


    درپاره ای از وصیتنامه ی « شهيد عباس جعفري» آمده است:
« اى مادر عزيزم الان كه در جايى هستم كه هر آن امكان انفجار آن می رود. مي خواهم از يكايك شما رضايت خاطر داشته باشم و ضمناً اگر من شهيد شدم مي خواهم همچون شهيدان گلگون كفن انقلاب که در راه حق بر باطل تا آخرين قطره خونشان در برابر دشمن ایستادند و حتى يك وجب از خاك ميهن خود را به اين كافرين ندادند. من هم می خواهم همچون شهدای اسلام و قرآن این گونه باشم. باید دشمن بداند اگر پيكره مرا صد پاره كنند و بسوزانند و در دريا بريزند همچون موج خروشان به بالا مى جوشم و مي گويم که اسلام پيروز است و ستمگر نابود است. اى مادر عزيزم هیچگاه نگویید كه پسر من ناكام از دنيا رفته است؛ بلكه من به بزرگترين آرزوى خود رسيدم و اين بهتر از هر چيزى كه در دنيا است براى من ارجمندتر است و مي خواهم اين را هم بگويم دست هاى مرا از تابوت بيرون بگذاريد تا نگويند با خود از اين دنيا چيزى برده ام و چشمانم را باز بگذاريد كه نگويند اين راه را چشم بسته رفته ام.»

    وقتی « شهيد عباس جعفري» به مرخصي مي آمد ماندن در خانه را ننگ مي دانست و از رشادت هاي همسنگرانش می گفت:« امروز اگر من به مرخصی آمدم به دلیل تلاش های مفرط دوستان و عزیزان است که بنده را با اصرار به مرخصی فرستادند تا کمی استراحت کنم. من نمی توانم در خانه بنشینم. باید بروم هر کدام از ما بازوی انقلابیم که انقلاب نمی تواند بدون بازویش زندگی کند. از شما مردم ،به ویژه دوستان و اقوام می خواهم برای اسلام دل بدهید که اسلام مکتب دلدادگی است و مظهر عشق و محبت!»

    سرانجام درسازدهم دیدی ماه 1360 در جبهه سرپل ذهاب در درگيري با متجاوزين بعثي عراق شربت شهادت را سر كشيد و به کاروان شهیدان جنگ تحمیلی پیوست تا با تقدیم جان خود به نظام و انقلاب،یک بار دیگر خواهان ارزش ها و آرمانهای اصیل انقلاب و اسلام باشد. پیکر پاک و مطهرش  بر روی شانه های مردم همیشه غیرتمند تشییع و در زادگاه خويش به آغوش خاك سپرده شد.روحش شاد و یادش تا به همیشه گرامی باد!
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده