«شيهد علي اصغر همراز» لبیک به ندای امام گفت و به جبهه اعزام شد در این راه به آرزوی دیرینه اش که پیوستن به کاروان عاشوراییان بود، رسید و جانش را در طبق اخلاص نهاد و تقدیم حضرت احدیت کرد.

نوید شاهد آذربایجان غربی : «شهید علي اصغر همراز» دوم آذر 1325، در يك خانواده مؤمن و متدین در بخش تازه شهر از توابع شهرستان سلماس ديده به جهان گشود. پس از سپري كردن دوران طفوليت در هفت سالگي پا به محيط تعليم و تربيت نهاد. تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاه خويش و مقطع راهنمايي را در شهر سلماس با موفقيت به پايان رساند. سپس به خدمت سربازي فراخوانده شد. دو سال خدمت سربازي را به پايان رساند و دربيمارستان شهداي سلماس به عنوان راننده آمبولانس استخدام گرديد.

    وی، فردي مؤمن، خوش اخلاق، مهربان، خنده رو و تلاشگر بود و بيشتر به تلاوت قرآن علاقه داشت. در انجام فرايض ديني بسيار جدي و كوشا بود. يكي از عواملي كه در اعزام به جبهه وي مؤثر بود، مي توان عشق به انقلاب و ايمان قوي و دفاع از حيثيت مملكت و براي لبيك گفتن به نداي امام مبني بر اينكه جبهه را پر كنيد، مي باشد. از دوستداران حقیقی انقلاب بود و پیوسته در تعظیم و بزرگداشت آرمان های اسلامی تلاش و کوشش می کرد. دربسياري از مناطق جنگي حضور فعالانه داشت و جهت آوردن مجروحان به مناطق جنگی اعزام مي شد. وی بنا به سیره نبی مکرم اسلام ازدواج کرد که تا پانزده سال واندی صاحب فرزند نگشت. ولی بلاخره خدای متعالی دعای او را مستجاب کرد و قبل از اعزام به جبهه، نوید فرزند شدنش را شنید.
    


خاطرات «شهید علي اصغر همراز» :
«روزي که جهت آوردن مجروحين پايگاه كوزه رش با آمبولانس به پايگاه اعزام شدم. تعداد مجروحين زیاد بود و آمبولانس ظرفیت حمل آنچنانی رانداشت. با سرعت به طرف شهر راه افتادم. در چند كيلومتري حاجي جغان، حزب دمكرات جاده را با سنگ بسته بود و در كنار جاده مسلح ايستاده بودند. من از دور آنها را مشاهده كردم. در لحظه اي ديدم كه راه چاره اي ندارم. يا بايد تسليم شوم و اين مجروحان حتماً شهيد خواهند شد و يا هر چه بادا باد! وسیله را از خاكي بغل جاده با سرعت به جلو مي زنم. همين كه از آنان دور شدم ، ديدم آمبولانس را از دو طرف به رگبار گلوله بستند و ماشين آمبولانس سوراخ سوراخ شد. اما به شکرانه حق تعالی بچه همه صحیح و سالم تحویل هلال احمر گشت.»

به نقل از دختر «شهید علي اصغر همراز» :
« از مادرم شنيده بودم كه پدرم بسيار مرد مؤمني بود و نمازش را سر وقت مي خواند و هميشه سر نماز گريه مي كرد و از خدا فرزندي مي خواست ولي افسوس و صد افسوس وقتي كه مادر من سه ماهه باردار بود پدرم شهيد شد و ديگر روي فرزندش را نديد.»

فرزندش در رابطه با شهادت پدر اینگونه می گوید: «پدرم راننده آمبولانس بيمارستان بود. يك شب ساعت یازده قرار شد که يك مريض كليوي را به مقصد اروميه عازم کنند. موقع برگشتن از اروميه در راه قوشچي يك تعداد حزب از خدا بی خبر و بی منطق که حتی به آمبولانس بیمارستان نیز رحم نمی کردند، جلوی آمبولانس را گرفته و قصد نگه داشتن آن را داشتند، ولي آن نامردان حتي اجازه توقف نداده و از سر سرگرمی و قهقهه ماشین را به رگبار گلوله بسته و او رابه شهادت رساندند.»
پدرم به آرزوی دیرینه اش که پیوستن به کاروان عاشوراییان بود، رسید و جانش را در طبق اخلاص نهاد و تقدیم حضرت احدیت کرد.من افتخارمی کنم که پدر برای احیای آرمان ها جانش را فدا کرد. »

سرانجام شهيد بزرگوار پس از چند سال مبارزه در درگيري با حزب دمكرات در حين مأموريت با آمبولانس در جاده سلماس - اروميه به درجه رفيع شهادت نايل مي گردد.روحش شاد و يادش گرامي باد!
منبع : اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده