زندگینامه «شهید بهروز خاکسار»
«شهید بهروز خاکسار» یکم تیر 1337، در شهرستان سلماس دیده به جهان گشود.پدرش عبادالله و مادرش توران نام داشت.تا پایان دوره راهنمایی درس خواند به عنوان مهناویکم نیروی دریایی ارتش در جبهه حضور یافت.دهم آبان 1359، در خرمشهر به شهادت رسید پیکر پاک او مدت ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص، در زادگاهش به خاک سپرده شد.
باید دشمن را ازخانه بیرون کنیم




ما شهادت را یک فوزعظیم می دانیم و ملت هم شهادت را به جان و دل قبول می کند.امام خمینی (ره)


    نوید شاهد آذربایجان غربی : «مفقودالاثر بهروزخاكسار » یکم تیر 1337 در يك خانواده متوسط مؤمن و متدين درشهرستان سلماس ديده به جهان گشود. پس ازگذران دوران كودكي در هفت سالگي پا به محيط تعليم و تربيت نهاد و تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در زادگاه خويش به پايان رساند. شهید خاکسار در کنار درس و مشق به معاش خانواده نیز می پرداخت و از این طریق دل پدر ومادرش را نیز شاد می کرد.  
    دلاوررشید، فردي مطيع به فرامین اسلامی بود. وی الگویی مناسب برای خانواده و آشنایان بود و به احترام پدر و مادرش اهمیت خاصی قایل بود. در انجام فرايض ديني بسيارجدي و كوشا بود. هيچ وقت از ياد خدا غافل نبود. عاشق امام حسین(ع)و علمدارش بود. همیشه دعا می کرد که زیارت آن سالاردشت کربلا نصیبش گردد. شهیدبرای قبول تعهد و مسئولیت های اجتماعی سجایای معنوی خودرا مدام پربار می کرد و دوستان و آشنایان را نیز به فیض لایزال الهی دعوت می کرد. 
    دلاور مرد روزگار بهرام خاکسار،خودرا نسبت به وطن مسئول می دید. به همین خاطربا اشتیاق و علاقه به خدمت نيروي دريايي ارتش درآمد و مشغول خدمت درآن نهاد مردمی شد.در مناطق جنوبي كشور مخصوصاً اهواز به دفاع از مرزهاي آبي و ساحلي كشور همت گماشت. وی،پس از مدتي خدمت صادقانه، به بندرعباس منتقل گرديد و حماسه هاي زيادي در آن منطقه به یادگار گذاشت. 
    دلاورمرد دريادل بهرام خاکسار،در آزادسازي خرمشهر نقش مهمي داشت وقتی خرمشهر به دست دشمن افتاد،روز و شب آرام نداشت و مي گفت :« چگونه می شود تحمل کرد. باید دشمن را ازخانه بیرون کنیم. این خانه آبرو دارد. این دشمن دون مایه چه فکر کرده است که پا به خانه ی ما گذاشته است. ما ازهمین جا به صاحبان خانه ها می گوییم که دشمن را از خانه خواهیم راند. خانه هاتان دوباره آباد خواهد شد.» 
وچقدراز اینکه خرمشهر،شهرخونین در روح و جانش اثر گذاشته بود و همواره آن وقایع قلبش رابه درد می آورد. گاهی تنها می نشست و زمزمه می کرد:« ما ایران را از نو خواهیم ساخت. ایران ما به زندگی فکر می کند. مگر می شود اینهمه خون نتیجه ندهد. این بار درخت انقلاب تنومند تر و با وقارتر به زندگی لبخند خواهد زد.» 
    سرانجام با حضورفعالانه اش ،آزادسازي خرمشهر را با چشم دید و خیالش از بابت خانه های مردم راحت شد. سالار دلیر، روزي تلفني با پدرش صحبت مي كرد و مي گفت:« من از حوالي خرمشهر با شما حرف مي زنم. پدرش مي گويد كه پسرم مگر تو در نيروي دريايي نيستي؟ چطور شده كه سر از خرمشهردر آورده ای در صورتي كه محل خدمت تو بندرعباس است؟! در جواب مي گويد:« پدر جان در بسيج ثبت نام كرده ام و نيروي دريائي هم مي داند.»
     سرانجام شهید معظم دهم آبان 1359، در خرمشهر به شهادت رسید.پیکر او مدت ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص،در زادگاهش به خاک سپرده شد.
 منبع : اسناد فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده