شهيد محمد خمسه لوئي پاسداري ريزنقش، ‌تيزبين و شجاعت محض بود و در عين حال مخلص، آگاه و فعال بود. لذا از آغاز جنگ تحميلي تا لحظه شهادتش، كمتر عملياتي بود كه اين ستارة‌ درخشان انقلاب در آن عمليات، درخششي نظرگير از خود بروز ندهد.


خاطرات خواندنی از حضور شهید محمد خمسه لوئي در جبهه

نوید شاهد آذربایجان غربی: پاسدار شهيد محمد خمسه لوئي، سال 1339 در شهرستان اروميه متولد شد. تا چهارم دبیرستان تحصیلاتش را ادامه داد. در آغاز انقلاب، نقش فعالی در پخش اعلامیه های امام و نوارهای سخنرانی امام داشت و بعد از انقلاب هم در سرکوبی ستون پنجم (منافقین - دمکرات و فئودال ها) شركت داشت. با تشكيل سپاه پاسداران به همراه ياران ديرينه اش؛ جزء اولين پاسداران دوره سپاه شد. او پاسداري ريزنقش، ‌تيزبين و شجاعت محض بود و در عين حال مخلص، آگاه و فعال بود. لذا از آغاز جنگ تحميلي تا لحظه شهادتش، كمتر عملياتي بود كه اين ستارة‌ درخشان انقلاب در آن عمليات، درخششي نظرگير از خود بروز ندهد. اين شيردل رادمنش پس از تقديم عضو عضو اعضاي بدنش، عاقبت بیستم مهر سال 1361، در راه خدا در عمليات مسلم بن عقيل(ع) در منطقه گيلانغرب در سومار توسط نیروی عراقی بر اثر اصابت تركش خمپاره، كل وجودش را بر كف اخلاص نهاده و تقديم معشوق ازلي نمود.


پنج شنبه مورخ 10/2/60 - جمعه مورخ 11/2/60
صبح زود از خواب بیدار شدم. امروز آخرین روز مرخصی ام بود و بعد از خواندن نماز و خوردن صبحانه رفتم حمام. ساعت 8/5 وسایل هایم را جمع کردم با ابوالقاسم رفتم بیرون، فیلمهایی را که داده بودم عکاسی، ظاهر شده بود و گرفتم. در راه حجت سبز پوشان را دیدم، کمی صبحت کردیم و بعد علی قربان حسینی آمد با او قرار گذاشتم ساعت 10 برویم خانه آنها و با هم به طرف کرمانشاه حرکت کنیم. خداحافظی کردیم. من با ابوالقاسم رفتم اداره راهنمائی و رانندگی گواهینامه ام را گرفتم. هنگام برگشتن با یک موتور تصادف کردیم که با صورت رفتم روی زمین که اگر خودم را کنترل نکرده بودم سر و صورت برایم نمی ماند. فقط از بینی ام کمی خون آمد و چانه ابوالقاسم هم پاره شد. فکر می کنم پای موتور سواریی که با او تصادف کردیم،  شکست بود. ابوالقاسم رفت بیمارستان، طرف هم خسارت ما را قبول کرد. موتور تصادفی را درموتور سازی گذاشتم و رفتم خانه موتوردیگری بود آن را برداشتم و رفتم بیمارستان و ابوالقاسم را آوردم خانه. احمد هم می خواست بره قوچان برای گرفتن برگه پایان احتیاط. با هم خداحافظی کردیم و من حرکت کردم و رفتم خانه ی قربان حسینی و با او رفتیم جلو مغازه پدر عباس مختاری، تا ساعت 3 بعد از ظهر هر چه ماندیم ماشین نیامد گفتم تا ساعت 5/3 اگر ماشین نیاید من دیگر امروز نمی روم. ساعت 20/3 دقیقه اتوبوس آمد سوار شدیم و به طرف همدان حرکت کردیم. یواش یواش بدنم به خاطر تصادف درد می گرفت. در همدان از اتوبوس پیاده شدم و سوار اتوبوس کرمانشاه شدم. مقداری از راه را آمده بودم که ناگهان یاد دفترچه خاطراتم افتادم که داخل اتوبوس قبلی به همراه عکس های نفت شهر گذاشته بودم. خیلی ناراحت بودم و مرتب با قربان حسینی صحبت آن را می کردم. یک نفر جلو نشسته بود، گفت آقا چیز جا گذاشته اید گفتم یک دفترچه به همراه مقداری عکس گفت من هر روز می روم همدان و بر می گردم، کرمانشاه می روم گاراژ اگر به من تحویل دادند،آدرس بده می آورم. آدرس پادگان را دادم و از وی تشکر کردم و ساعت 9 رسیدیم کرمانشاه به همراه یک سرباز منقضی 56 یک اتاق سه تخت گرفتیم و خوابیدیم. صبح با علی رفتیم پادگان و از آنجا بر گشتیم گاراژ و رفتیم اسلام آباد از آنجا هم با مینی بوس رفتیم گیلانغرب، در گیلانغرب رفتیم حمام و ساعت 4 رفتیم موضع پیش بچه ها شب پیش بچه ها بودیم و ساعت 10 خوابیدم.

شنبه مورخ 12/2/60 تا چهارشنبه مورخ 23/2/60
در این روزها اتفاق زیادی نیفتاد. بجز شهید شدن بابی ساندز مبارز ایرلندی و شلوغ شدن ایرلند. افتادن یک میگ دیگر به وسیله سهند و برخورد من با سلطانی که بهم گفت برو وسایل خودت را جمع کن بر و پیش عضدی و بگو سلطانی گفته نمی خواهم اینجا باشی تو بچه ها را تحریک می کنی. مثل اینکه دنیا را به من داده اند. رفتم پیش عضدی و موضوع را گفتم ولی قبول نکرد و هر طوری بود دوباره من را بر گرداند داخل توپ. 

پنج شنبه مورخ 24/2/60
صبح زود از خواب بیدار شدم و ورزش کردم. بعد از نرمش عباس مختاری بهم گفت علی حقیقت داره، می خواهی بری دیده بانی، خیلی خوشحال شدم، گفتم خدا را شکر که از توپ می آیم بیرون. عصر هم رفتم مقداری فوتبال بازی کردم و بعد رفتم پیش بچه ها و ساعت 10 آمدم خوابیدم.

خاطرات خواندنی از حضور شهید محمد خمسه لوئي در جبهه

جمعه مورخ 25/2/60 
مانند چند روز قبل، بعد از خواندن نماز، رفتم و کمی نرمش کردم و بعد آمدم و کمی کتاب خواندم و بعد صبحانه ام را خوردم و امروز هم بدون حادثه گذشت. چند تا تیر اندازی پراکنده داشتیم. شب جلو خیلی درگیر بود که به آتش توپخانه خاموش شدند.


شنبه مورخ 26/2/60
ساعت 5/4 بیدار شدم. نمازم را خواندم و دوباره خوابیدم تا ساعت یک ربع به 6 که برای ورزش کردن از خواب بیدار شدم. تا ساعت 7 نرمش کردم. بعد آمدم صبحانه خوردم. بعد از صبحانه دوباره با سرکار سلطانی بحث کردم و بهم گفت تو اخلال گری، من هم گفتم هر کس حرف حق بزند اخلال گر است. و هر چه گفت جوابش را دادم بعد از ظهر عباس مختاری بهم گفت که تو را از دیده بانی برداشته اند و کس دیگری را جای تو گذاشته اند. خیلی ناراحت شدم. درسته که دیده بانی سخت است، ولی شاد بودم که از توپخانه می خواهم بیایم بیرون و این طور نشد. فعلاً باز هم معلوم نیست بعد از ظهر هم کمی فوتبال بازی کردم. و بعد شام راخوردم و ساعت 9 منتظر بودم. که علی قربان حسینی بیاید و با هم بریم پیش عباس مختاری که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم، هادی انصاری بهم گفت وسایلت را جمع کن و آماده شو فردا باید بری دیدگاه. خیلی خوشحال شدم، گفت به حسن محمدی هم بگو و رفتم به حسن گفتم. و با حسن یک چای خوردیم. علی هم آمد آنجا با هم رفتیم پیش عباس مختاری، آخرین شب را با بچه ها گذراندم.


یکشنبه مورخ 27/2/60
صبح زود بیدار شدم و نمازم را خواندم و رفتم با عراقی و سایر بچه ها کمی نرمش کردم و بعد آمدم صبحانه را خوردم. وسایلم را جمع کردم و گذاشتم داخل ماشین ساعت 9 حرکت کردیم فقط از این ناراحت بودم که برای مدت 10 روز از بچه ها دور می شوم. با همه خداحافظی کردم. و با حسن محمدی سوار شدم و آنها داشتند مرا به جایی تبعید می کردند که عاشق آنجا بودم. و از اینکه زیر بار زور نرفته بودم خیلی خوشحال، آنها به خیال خام خود من و حسن را بجایی فرستادند که ما در آنجا سختی بکشیم، غافل از اینکه وقتی مردن برای یک فرد مطرح نباشد هر کجا که باشد به او خوش می گذرد. ساعت 10 رسیدیم به ژاندارمری و مدت 3 ساعت پیاده راه رفتیم تا رسیدیم به محل دیده بانی، با دیده بانهای قبلی کمی احوالپرسی کردیم و ساعت 1 نهار را خوردیم. بعد از ظهر با دوربین مقداری دشمن را نگاه کردم بعد کمی روی هدف 5349 اجرای آتش کردیم چون خمپاره های آنها ما را اذیت می کردند. تا شب، حادثه مهمی اتفاق نیفتاد. شب هم یک بلدوزر داشت برای آنها جاده سازی می کرد که با آتش توپخانه ما از کار افتاد.

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده