بسیجی شهيد «علي انوشه»
شهید انوشه به حلال و حرام بسیار معتقد بود و بارها می دیدم که می گفت:« نان حرام، انسان را بداخلاق و بدرفتار می کند. اگر رزق و روزی، از راه درستکاری به دست نیاید، حرام است.»
معتقد به حلال و حرام بود


    نوید شاهد آذربایجان غربی: بسیجی شهيد «علي انوشه» دریکم فروردین 1343 در روستاي «كليساكندي» از توابع شهرستان خوی دريك خانواده‌ ی مذهبی  به دنیا آمد. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. پانزدهم مهر 61 در سومار توسط نیروهای عراقی به شهادت رسید.

نان حرام، انسان را بداخلاق و بدرفتار می کند
    به نقل از پدر شهید: «ما در قریه کلیسا کندی زندگی می کردیم و این روستا محل تولد علی هم بود.  علی از همان ایام کودکی که تقریبا پنج یا شش سالش بود به نماز علاقه نشان می داد. دوست داشت قرآن را با صدای بلند بخواند. در خانه اگر کسی از افراد خانواده نماز نمی خواند، بسیار ناراحت می شد و می گفت: «چرا نماز نمی خوانید، نماز فرصتی برای نزدیکی به خداست. اگر می خواهید خدا با شما حرف بزند نماز بخوانید و قرآن را فراموش نکنید.»
    علی به حلال و حرام بسیار معتقد بود و بارها می دیدم که می گفت:« نان حرام، انسان را بداخلاق و بدرفتار می کند. اگر رزق و روزی، از راه درستکاری به دست نیاید، حرام است.»
    آن روزها به دلیل وضع بد مالی، در خانه های مردم کارگری می کردم. دوست داشتم علی درس بخواند؛ اما علی فهمیده تر از آن بود که اوقات فراغت و تعطیلاتش را بیهوده تلف کند. علی همراه با من کار می کرد و  دستمزد آن را كه در آن زمان خیلی ناچیز بود، به من می داد. 

درس به چه کار کشورم می آید وقتی امنیت و آرامش ندارد

    علی با شروع انقلاب درس راترک کرد. از اینکه می دیدم دیگر به درس علاقه نشان نمی داد، بسیار ناراحت می شدم. به علی گفتم با درس می توانی برای خودت کسی شوی. ولی علی لبخند می زد و می گفت: «پدرم، وضع مملکت خراب است. درس به چه کار کشورم می آید وقتی امنیت و آرامش ندارد. من باید در راه پیشرفت انقلاب تبلیغات نمایم و نشریه های امام را به روستا های اطراف برسانم.حتي اگر طاغوتيان بخواهند مرا زنده زنده زجرکش کنند باز هم به آگاهی مردم و نشر حرف های امام، خواهم پرداخت. این راه، راه درست است که باید به مردم روستاها هم نشان داد. مردم روستا سواد ندارند و باید رو در رو با آنان حرف زد و آگاهشان کرد. در حال حاضر، چرخه ی اقتصاد کشور، همین روستاهاست.»
    شهید با اعتقاد قلبی به انقلاب و امامش، در منطقه آواجیق شروع به تبلیغات باورهایش کرد. بعد از پیروزی انقلاب، به بسیج مردمی پیوست. با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه رفت و با بعثی های کافر جنگید. هر وقت از جبهه براي من نامه ارسال می کرد در نامه های خود می نوشت:«شما را قسم می دهم به خدای یکتا، در وقت نماز، امام امت و خمینی بت شکن را دعا کنید. از خدا بخواهید که از عمر ما بکاهد و به برعمر مبارک امام بیفزاید. اگر من فرزند خوب شما باشم، در این جنگ شهید می شوم و اگر ناخلف باشم به پیش شما برمی گردم. اما باز هم لحظه ای دست از راهم بر نخواهم داشت.»
   
من مرد خانه و نان آور خانه می شوم

 علی از وقتي كه خود را شناخت، در انجام کارهای نیک، پیشقدم بود. همیشه زحمت می کشید و کار می کرد و می گفت: «پدرجان! اگر کمی بزرگ شوم، نخواهم گذاشت شما، کار کنید. دیگر وقت استراحت شماست. من مرد خانه و نان آور خانه می شوم.»
    علی درنامه ای که می توان گفت، نامه ی آخرش بود این گونه نوشته بود: «پدرجان اگر قرضی داشتم، لطفا آن را بپردازید تا اگر شهید شدم، هیچ حق الناسی برگردنم نباشد. شاید که خدا ما را ببخشاید.»
 به محض خواندن نامه اش، بدهی اش را پرداخت کردم. مدتی بعد شهید در چهاردهم مهر1361  در منطقه عملياتي سومار به مراد دل خویش یعنی شهادت رسید.  

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده