خصوصیات شهيد معظم يعقوب حيدري
چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۰۳
شهید يعقوب حيدري خيلي انسان صادقي بودند و هميشه در برخورد و صحبتها و حركاتش، ‌صداقت و درستي را مد نظر داشت و هميشه به ما صداقت را توصيه مي كرد. شهيد حيدري فردي واقعاً باشهامت ، صادق، پرهيزكاري بود.



خاطراتی شیرین در خصوص شهید معظم يعقوب حيدري از زبان همرزمانش

نوید شاهد آذربایجان غربی: فرمانده شهيد «يعقوب حيدري» فرزند ايوب در سال1341 در يك خانواده مؤمن و متدين در روستاي «الي بالتا» از توابع شاهين دژ متولد شد. تا دوره دبيرستان درس خواند سپس به عضويت سپاه پاسداران درآمد و به فرماندهی گردان ضربت منصوب شد. حدود17 سال با لباس مقدس سپاه در كليه عملياتها و پاكسازيهاي منطقه و جبهه حضور عاشقانه ای داشت که دوازدهم مهر 74 زماني كه به همراه13 تن از همرزمان خود مهمات فاسد شده پايگاه ها را منهدم مي كردند، بر اثر انفجار به شهادت رسيد.



بسم رب الشهدا و الصديقين

صداقت شهيد
ايشان خيلي انسان صادقي بودند و هميشه در برخورد و صحبتها و حركاتش، ‌صداقت و درستي را مد نظر داشت. هميشه به ما صداقت را توصيه مي كرد و يك بار هر دويمان به اتفاق شهيد محمود ميرزايي كه جانشين ايشان بود درصدد انتخاب فرمانده براي يکي از مقرهاي تازه تأسيس شده بوديم كه پس از تبادل نظر هر كداممان فردي را پيشنهاد كرديم. وقتي شهيد حيدري فرد مورد نظر خود را نام بردند بلافاصله گفت نظر شما چيست. ما گفتيم آخر ايشان كه بيسواد است. فرمودند در عوض خيلي صادق است و ما هر دو با هم باخنده گفتيم كه برادر حيدري اين صداقت شما آخر كار خودش را كرد. اگر با ديد عميق بنگريم عبارت (در عوض خيلي صادق است.) خيلي مهم است چرا كه افرادي كه بنده و شهيد ميرزايي پيشنهاد كرده بوديم هم جوان تر، ‌هم باسوادتر و هم آموزش ديده بودند. اما شهيد چون هميشه از ايشان صداقت ديده بود علاقه خاصي به ايشان داشت.

از پرهيزكاري شهيد بگوييم
شهيد حيدري هميشه اين عبارت ورد زبانش بود و مي گفت از همديگر هيچگاه تعريف و توصيف نكنيد مگر اينكه از شما سؤال شود. يك بار بنده با ايشان از شاهيندژ عازم مركز گردان بوديم با تويوتا، داخل تويوتا هم پر از هندوانه بود. ظهر تابستان و هوا خيلي گرم بود. بين راه با يك خودروي شخصي نيسان برخورد كرديم. ايشان گفتند نگه دار، شايد كمكي از دستمان بربيايد. اينها ظاهراً ماشينشان خراب شده، گناه دارد. هوا گرم است و زن و بچه همراهشان است. من خواستم مقابل خودروي ايشان نگه دارم. ايشان يك دفعه گفتند برو، ‌برو. من با تعجب به ايشان نگاه كردم و خواستم بگويم چرا نگه ندارم. گفت يك كمي هم جلوتر برو. كمي جلوتر كه رفتم نگه داشتم. از ماشين كه پياده شديم دستش را روي شانه من گذاشت و گفت تراب،‌ماشين ما پر از هندوانه است. هوا گرم است و اين زن و بچه ها اگر هندوانه ها را ببينن شايد نفسشان تحريك شود و چون از مال بيت المال است ما نتوانيم به آنها بدهیم بخورند، آن وقت بار گناهش بر دوش خواهد بود .

صبر شهيد
شهيد حيدري با جانشين شهيدشان (برادر محمود ميرزايي) همیشه  برخورد خاص داشت و شهيد ميرزايي كه يك فرد ميانسالی و انحراف بيني داشت در مواقع خستگي يا نگراني يا دويدن نفسشان تنگ مي شد. 
شهيد حيدري بارها به ما توصيه مي كرد كه هواي مش محمود را هم به عنوان جانشين گردان،  و هم به عنوان يك پدر دلسوز و مهربان داشته باشيد. وجود او در اين گردان نعمت بزرگي است. خدا رحمت كند شهيد بزرگوار مهندس شادلو را ، پل ارتباطي بين بوكان و شاهين دژ را شهيد شادلو ساختند. قبل از ساخت پل، لوله هاي فلزي را قريب 200 متر روي آب به هم وصل كرده بودند. ما با خودرو از روي آن در حالي كه لوله ها به سرعت در روي آب شناور بودند حركت مي كرديم. يك بار در راهروي لوله ها بوديم كه لوله ها از هم باز شد و از آن طرف لوله ها يكي پس از ديگري در آب محو مي شد. بچه ها از ماشين پياده شدند و كشيدند عقب. ما همين جوري، بنده و ميرزايي در ماشين نشسته بوديم و  ايشان هم پشت فرمان بودند و داشتند از مسائل گردان حرف مي زدند. يك دفعه من ديدم بيش از ده الي دوازده لوله كه هر لوله حدود يك متر عرض داشت نمانده كه ما هم غرق شويم. متذكر شدم كه ايشان خيلي خونسردانه گفتند صبر كن هيچي نمي شه. یادم هست زمانی که هنوز از پل خبري نبود ما از مقابل روستاي احمدآباد شاهيندژ ماشين را به آب مي زديم و از آنجا رد مي شديم و مي رفتيم پايگاه. یکبار که ماشين پر از نيرو و وسايل بود در آب شديم تا به پايگاه برویم که بصورت اتفاقی آن دفعه ماشين در حالي كه پر از نيرو و وسايل بود در ‌آب خاموش شد و اتاق ماشين پر از آب شد. بچه ها، آنهايي كه شنا بلد بودند توانستند از آب بيرون بروند و چند نفر هم شنا بلد نبودند همين طوري داخل ماشين ايستاده بودند؛ در حالي كه آب تا سينه شان رسيده بود داشتند با هم شوخي مي كردند. ما هر چه مي گفتيم كه يك فكري بكنيد، بچه ها دارند غرق مي شوند؛ ايشان مي فرمودند صبر كنيد، الان تراكتور مي رسد. پرسيدم كدام تراكتور. گفت خوب رهگذري، چيزي. طولي نكشيد كه يك دستگاه تراكتور از روستاي حاجي آباد رسيد و به وسليه بكسل ماشين ما را از آب بيرون كشيد. دقيقاً به خاطر دارم يكي از برادران به نام يدا... گل محمدي از ترس غرق شدن داخل ديگ بزرگي كه داخل ماشين بود رفتند و ديگ روي آب شناور شد. حدود50 متر روي آب رفتند كه يك دفعه باد و موج آب ديگ را درست لب رودخانه برد و ايشان به راحتي دستش را به يكي از درختان لبه رودخانه رساند و هم خود را از آب نجات داد و هم ديگ را از آب بيرون آورد.


خاطراتی شیرین در خصوص شهید معظم يعقوب حيدري از زبان همرزمانش

اعتماد به نفس شهيد
يك مورد ظاهراً قرار بود دشمن به يكي از پايگاه هاي تحت پوشش گردان شهيد بروجردي حمله كند. ما چند نفر از برادران به ايشان پيشنهاد كرديم كه برويم گروهان دوم را كه مرخصي هستند جمع كنيم و بياوريم. ايشان گفتند شما، برادر ركابدار، برادر شكري، بابايي، روحزاده، آبادي و غيره، چند نفر از برادران را نام برد و گفت گروهانهايي كه هستيد (خيلي قوي) نيازي نيست به گروهان دوم. 
ما نصف شب ساعت 5/1 گفتيم پنج نفر را بفرستيم كمين. سپس بچه ها گفتند چون احتمال برخورد كمين با دشمن زياد است لذا گفتند سه نفر هم اضافه كنيم گروه 8 نفره باشد. برادر حيدري فرمودند شماها همگي در پايگاه باشيد. من و تراب اسماعيلي و اسماعيل آبادي و برادر رضا روح زاده 4 تا براي كمين كافي هستيم. ما برادران تعجب مي كرديم. آخر برابر اطلاعاتي كه به ما داده بودند دشمن يك و نيم گروهان نيرو داشت (بيش از90 نفر) خلاصه ما چهار نفر رفتيم و حدود دو ساعت در كمين نشستيم. متأسفانه از دشمن خبری نشد و در اين قضيه ايشان به حدي اعتماد به نفس داشت كه مي گفت اگر با تير اول شهيدمان نكنند مطمئن باشيد ما آنها را از پا درخواهيم آورد.

شهامت شهيد
شهيد حيدري فردي واقعاً باشهامت بود. در گردان شهيد بروجردي يك روز در مركز گردان بوديم. صبح زود روزهاي زمستان بود. از قضا در آن شب برف سنگيني باريده بود. ناگهان گروهان ضربت با بيسيم تماس گرفتند و گفتند ما به كمين افتاده ايم كه سريعاً به برادر حيدري خبر داديم. همين كه به ما ملحق شد به بنده گفت اسماعيلي، شما و عبادي (يكي از مسؤولين مقرها بود) فوري سوار شويد برويم. گفتيم بگذار چند نفر هم نيرو بياوريم. گفتند حالا شما سوار شويد برويم، بقيه بعداً مي آيند. قريب20 كيلومتر جاده خاكي را در حدود بيست و سه دقيقه پيموديم و زماني كه به مقابل كمين رسيديم ديديم دشمن دارد به سوي بچه ها پيشروي مي كند. آنجا كه ما خودرو را نگه داشتيم تقريباً از ديد دشمن مخفي بود اما وقتي كه به طرف دشمن حركت كرديم حدوداً چهارصد متر فاصله داشتيم و روي برف داشتيم حركت مي كرديم و زمين كاملاً صاف بود و كوچكترين جان پناهي نداشتيم كه ايشان قبل از ما به جلو افتاد و به حالت نيم خيز و به دست فنگ شليك كنان به سوي دشمن حركت كرد و ما هم با فاصله اي تقريباً 4 الي 5متري به سوي صحنه درگيري رفتيم كه نهايتاً دشمن در حالي كه سنگرهاي محكمي داشت پا به فرار گذاشت، اما ايشان دستور دادند كه دشمن را پيگيري و تعقيب كنيد كه در نتيجه بيش از17 نفر تلفات از دشمن گرفتيم.

اطاعت پذيري شهيد
يك جمله ديگر كه خيلي قابل توجه بود اطاعت پذيري شهيد حيدري بود. ايشان هميشه كوچكترين دستورات مسئولين رده بالا را براي خود يك وظيفه مطلق و بدون چون و چرا مي دانست. اگر دستوري به ايشان داده مي شد چه بسا كار خيلي مهم ديگري داشتند آن دستور را بر هر كار ديگر ترجيح مي دادند.

علاقه ايشان به حضرت ثامن الائمه(ع)
نكته مهم ديگر علاقه ايشان به حضرت ثامن الائمه(ع) بود. بارها با من در رابطه با خوابهايي كه شب با امام رضا(ع) مي ديد صحبت مي كرد و مرتب تبسم كنان مي گفت آقا به ما لطف عجيبي دارند و هر ساله به زيارت مشهد مقدس مي رفتند. ايشان به حدي به امام رضا(ع) علاقمند بود كه همسر ايشان كه اهل سنت بود، عين خودش هميشه براي زيارت قبر امام رضا(ع) لحظه شماري مي كردند.

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده