معاون گردان سپاه اشنويه
گاهی سر دردِدل مادری می نشست و می گفت: «مادر جان به سرت قسم، تا عمردارم علاقه ام را از انقلاب و امام كم نمي كنم و قول مي دهم تا آخرين قطره خون و آخرين گلوله تفنگم از خون شهيدان و امر حضرت امام راحل(ره)و دفاع از وطن دست برندارم.»
تا آخرين گلوله تفنگم از خون شهدا و وطن دفاع می کنم

نوید شاهد آذربایجان غربی: معاون گردان سپاه اشنويه و پاسدار شهيد «بهمن نادرپور» در سال 1342 در شهرستان شاهين دژ ديده به جهان گشود. تحصيلات خويش را تا اخذ مدرک دیپلم اقتصاد ادامه داد. دوران انقلاب دوشادوش همكلاسانش در راهپيمايي ها شركت و از عاملين مؤثر در وحدت بين دانش آموزان بود. بعد از انقلاب در سمتهای  «معاونت بسيج شاهين دژ»، «فرماندهي عمليات سپاه بوكان» و «معاونت گردان سپاه اشنويه» خدمت کرد و در تاريخ دهم مهر سال 64 درگیری با گروهک ضدانقلاب در اشنویه به ديدار معشوق شتافت.

   به نقل از مادرشهید اینگونه آمده است:«فرزندم درهمان سن نوجوانی درسپاه پاسداران ثبت نام كرد. آن زمان پدر مرحومش نیز در قیدحيات بود. ما هرچند خانواده مستضعف و مستمندی بودیم و من نیز مانند هر مادری، دوست داشتم که پسرم، باری از روی دوش پدر و زندگی مان بردارد. ولی آن روزها «بهمن»، نه تنها در یک حال و هوای دیگری بسر می برد، بلکه فکر و ذکرش پیوستن به صف سپاهی بود که هرروز بی قرارترش می کرد. درک بالا و شعور عمیقش نسبت به همسالانش آنقدر عمیق بود که پدرش را تسلیم اعتقاداتش کرد. بالاخره پسرم توانست دل مارا به دست آورد و درسن شانزده سالگی در لباس زیبای سپاه بدرخشد. آن روز یادم نمی رود که چگونه گریه می کردیم  و پدرش چگونه سر بر زانو نهاده بود و به زمزمه می گفت:«بهمن چقدربزرگ شده است که مرا این گونه عاقلانه مجاب می کند.»
برای رفتن سر از پا نمی شناخت. هرچه می گفتم بهمن جان، هنوز زود است که تو وارد این حلقه شوی، باید درس بخوانی. با علم ودانش هم می شود به کشور خدمت کرد.
اما بهمن می خندید و می گفت: «مادرجان اكنون وقت ترک علم از سنگر دانش است. اینک زمان ایجاب می کند که به سنگر مبارزه بپردازیم. علم و دانش نمی تواند در مقابل اجنبي بایستد. حالا فقط با مبازه و جهاد است که مملکت از چشم دشمنان محفوظ می ماند. بايد با دشمنان خارجي و احزاب منحله جنگ كنيم و نگذاريم انقلاب به دست نااهلان بيفتد.»
بهمن در تعالیم شعائر دینی و انقلابی سینه ای مملو از عشق داشت. حلال و حرام برایش بسیار مهم بود. 
یک روزکه بهمن به مرخصی آمده بود، می خواستم لباس و كوله پشتي اش را برای شستن به حیاط ببرم. وقتی وسایل درون آن را خالی می کردم، در جیب کوله اش یک بسته كوچك شيريني بود. برادر كوچكش می خواست یکی ازآنها را بردارد که با ممانعت بهمن همراه شد و بامهربانی گفت: «برادرجان، این شیرینی مال رزمنده هاست، چون از بيت المال تهيه شده است.»
بعد از خانه بیرون رفت و با یک بسته شیرینی دردست به سمت برادرش آمد.
بهمن ازتأثیر لقمه ی حلال وحرام درزندگی، بسیار می گفت. حتی به پدرش كه درجهاد سازندگي شهرستان شاهين دژ درپست انبارداري بود، می گفت: «پدر جان مال دنيا مبادا شما را بفريبد. زيادي مال دنيا، كشتي نشسته بر گل است.»
 
 تا آخرين گلوله تفنگم از خون شهدا و وطن دفاع می کنم
به قول پدرش، بهمن خیلی بزرگ شده بود. خیلی خوب توانست ما را راضی و خشنود نگهدارد. دیگر وقت رفتنش بود و باید بدرقه می شد. درمیان دوستان و خویشان خیلی ازپدر و مادرها دوست داشتند که دخترشان را عروسم ببینند. بهمن به ازدواج فکر نمی کرد. تنها چیزی که برایش مهم بود، فقط دفاع و مبارزه از انقلاب بود. وقتی شوق بسیار مرا نسبت به این موضوع می دید با مهربانی می گفت: «مادرم، وقتی ما در این راه هستیم، جانمان دست خودمان نیست. این جان نمی تواند تضمین کند که آیا زنده بر می گردد یا نه! دختر مردم رادر انتظارگذاشتن گناه دارد. بگذار بعد از آرامش کشور به این موضوع فکر کنیم.»
ولی من شوق داشتم، شوق ازدواج پسری که می توانست یادگاری داشته باشد. وقتی قبول کردیم که به جنگ و جهاد برود، فکر اینجا را هم کرده بودیم که آیا بهمن زنده بر می گردد یا شهید می شود! 
بلاخره مهر مادردر اینجا به کارآمد و همراه پدرش به شهرستان اشنويه كه پسرم در آنجا فرمانده عمليات بود، رفتيم. ايشان را با خودمان آورديم و به ازدواج راضی شد. عقد شهيد، بسیارساده وآسمانی جاري شد. با جاری شدن عقد، سیمای نورانی بهمن دوچندان شده بود. دیدم که از سر سفره عقد بلند شد و قرآن را به پیشانی نزدیک کرد و چند آیه از آن را تلاوت کرد. وقتی سرش را بلند کرد، پهنای صورتش را اشک پر کرده بود. نمی دانم آیا با خدای خود عهدی بسته بود یا چیز دیگری بود اما حالش طور دیگری شده بود.
بهمن هرگز نماز را ترک نمی کرد. هيچ وقت بدون وضو در منزل يا كنار سفره غذا حاضرنمي شد. حتی در موقع جاري شدن عقد نیز این گونه عارفانه بود. علاقه به همسر، مادر و پدر، هرگز از تلاش وی در جهت خدمت به کشور کم نکرد.
 گاهی سر دردِدل مادری می نشست و می گفت: «مادر جان به سرت قسم، تا عمردارم علاقه ام را از انقلاب و امام كم نمي كنم و قول مي دهم به تو مادر جان، تا آخرين قطره خون وآخرين گلوله تفنگم ازخون شهيدان وامر حضرت امام راحل(ره)و دفاع از وطن دست برندارم.»
خدا شاهد است تمام گفته هاي شهيد اجابت شد و سر قول خود ايستاد و دفاع نمود. 
آن روزها، یادم می آید هوا گرفته بود. فکر و ذکر من هم مدام به سمت و سوی بهمن کشیده می شد. درعرض این چهل روزی كه نامزد بود، فقط يك بار به ديدن نامزدش آمد. وقتی رفت انگاری،تکه تکه های وجود مرا هم با خود برد. 
يك شب قبل ازشهادتش، خواب ديدم كه دو نفرناشناس به سمتم می آیند در دست یکی از آن دو،یک پرونده بود و در دست آن دیگری هم يك پرچم سفيد رنگ! یکی از آن دو نام پدربزرگ و نام مادر و پدر شهيد را از من پرسيدند. وقتی از خواب پریدم، سراپای وجودم  به رعشه افتاده بود و می لرزید. زمستان سردی درتاروپود وجودم تنیده بود. 
جریان آن خواب را برای پدر شهيد مرحوم محمدعلي نادرپور نیز تعریف کردم. پدرش، سرش را بالا گرفت و گفت:«باید خودت را برای شهادت فرزندت آماده کنی.»
همسایه ای داشتیم به نام فريدون قنبري كه اهل نماز و قرآن بود، تعبیر خواب هم می کرد. جريان خوابم را به او هم گفتم. ایشان تسبیح در دست می چرخاند و صلوات می فرستاد. وقتی سکوتش رادیدم، گفتم می دانم که چه می خواهی بگویی. 
ايشان به گریه گفتند: «قالسين خانم، تعبير اين خواب را از من نپرس. خدا به فريادت برسد و خدا صبرت بدهد.»
من دیگرخودم را برای به آغوش کشیدن پیکر بهمن آماده کرده بودم. باورش برای من سخت بود. ولی خوابی که دیده بودم، آنقدر روشن و شفاف بود که هر آن منتظر خبرآمدنش بودم. 
نزديكي هاي ظهر بود كه مأمورين بنياد شهيد به ما خبر دادند که بهمن در یک درگیری بسیارناجوانمردانه، شهید شده است.
تمام شهربه بدرقه ی بهمن من آمده بود. تمام در و دیوارشهر، درماتم بهمن من سیاهپوش بود. 
عجب حالی بود. فقط مادران شهید حال مرا می فهمیدند. به چه سختی  وصيت نامه بهمن را خواندیم. درهرسطرسطرش، عطرش موج می زد. خواندیم و گریه کردیم. بهمن نوشته بود: «مادر جان، مادر شهيدان و خواهر شهيدان نبايد با صداي بلند گريه كنند، نباید صدايتان را دشمنان بشنوند. خوشحال باشید؛ چرا که مرگ حق است، شهادت شیرین تر از آن است که غم را به دل راه بدهیم.»
بنا به وصیت بهمن تا چهل روزگریه نکردم. ضجه نزدم و برسروشانه نکوبیدم. فقط سکوت...سکوتی کشنده تر از مرگ برسینه ام سنگینی می کرد. همسایه ها می دانستند که به خاطر وصیت نامه ی بهمن است که اینگونه حال زار و نزار پیدار کرده ام. بهمن من نمی خواست گریه کنم. نمی خواست از صدای گریه من، دشمن شاد شود. 
 ولي در روز اربعين شهيد يك بار، فقط یک بار از عمق وجودم گفتم:«خدايا، به مادرشهيدان صبر زينبي عنايت کن. آن روز، پروردگارم برايم صبر عطا فرمود.»  
در وصیتش به خواهرانش فاطمه و زهرا گفته بود: «به برادر كوچكتان شهرام بگوئيد هيچ وقت در نماز كاهلي نكند.»
درنامه هايش، ما را به حجاب، نماز و مخصوصا شركت در نماز جمعه دعوت می کرد. نماز جمعه را دشمن شكن می دانست. بعد از شهادت ايشان بنده يك جلد قرآن كه مال بهمن بود، درمراسم های مذهبی همیشه همراه خودم می بردم. در لابلای قرآن يك برگ تشويق نامه بود که به خاطر يك موفقيتش در عمليات توسط آقاي ايزدي كه فرمانده عمليات قرارگاه بودند، دیده می شد. 
آقاي ايزدي بعدازشهادت بهمن تعربف می کرد که این تشویق نامه برای خودش یک جریانی داشت. قراربود به خاطر نامزد کردن بهمن یک کادو تدارک ببینیم. دوستان می دانستند که بهمن ناراحت می شود. بعد تصميم گرفتيم يك تشويق نامه به همراه يك جلد قرآن به شهيد هديه بدهیم. این قرآن، همان هدیه ای است که به من آرامش می داد.

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده