خاطرات شهید نادر جلیل زاده
سه‌شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۳۱
مگر بر ما واجب نیست که هر چه توان داریم در خدمت دفاع از اسلام و میهن بگذاریم. خوب مگر من این قدر ناتوان و عاجز شده ام که در خانه بنشینم.
واجب است مدافع اسلام و میهن باشیم


نوید شاهد آذربایجان غربی: بسیجی شهید «نادر جلیل زاده» در سال 1347 در سلماس دیده به جهان گشود. ده سال از عمرش سپري نشده بود که انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد. احساس وظيفه و تعهدش نسبت به تداوم انقلاب و بيمه كردن نظام و پاسداري از حرمت خون شهدا از او يك بسيجي مخلص ساخت و راهي جبهه اش نمود. متانت و خلوص و ايثار يكي از شاخصترين خصوصيت هاي او بود که شجاعتش را دو چندان کرده بود که سرانجام در شلمچه در اثر اصابت تركش پس از حضوري عاشقانه به مدت 13 ماه در جبهه، در دوازدهم شهریور سال 1365 به شهادت نايل آمد.

واجب است مدافع اسلام و میهن باشیم


نمی دانم چه بگویم، سالهاست از بهشت جبهه هبوط کرده ایم، جبهه های جنگ واقعه زمینی نبود. یعنی برای ما یک اتفاق مادی نبود که بتوان از آن به راحتی سخن گفت. ما سالها در جنگ حضور جدی و مستمر داشتیم. ظاهرا سر و کار همیشه با تفنگ و نارنجک و توپ و تانک و هواپیما و کشت و کشتار و ... بود، ولی خاطره ما از جبهه غیر از لطافت و صفا و صمیمیت و معنویت چیز دیگری نیست. جبهه نه تنها ما را خشن و سخت دل نکرد که آلان جرأت کشتن یک پشه را به زحمت به خود می دهیم. درست است که در این فاصله ها آلوده شده ایم و توان درک احساس های آن روز را شاید از دست داده ایم، ولی از یک نظر هم پاکی و صفای جبهه امروز بیشتر خودش را می نمایاند، چون فرق ارزشهای جبهه با ارزشهای فعلی حاکم بر زندگی را بیشتر از آن زمان حس می کنیم. به هر صورت یکی از هدیه های زیبا و به یاد ماندنی جبهه به من حقیر شهید نادر جلیل زاده بود.

 از حالات و روحیات ایشان که همدوش جالب و آموزنده است بخواهم صحبت کنم فرصت بیشتر می طلبد که فعلا مقدور نیست تنها چند خاطره کوچکی اکتفا می کنم که به نظر من این جنبه از تفکر و روحیات شهداء را امروز باید بیشتر مطرح کرد، جریان از قرار است که 
در سالن غذا خوری سپاه همه در صف غذا ایستاده بودند و با نوبت غذا می گرفتند یا از مسؤولین بدون توجه به صف مستقیما به محل تحویل غذا می رود و یک بشقاب غذا می گیرد در این هنگام شهید نادر جلیل زاده از صف خارج شده و سریع جلو رفته و بدون ملاحظه موقعیت آن فرد بشقاب را از دستش می گیرد و بی محابا می گوید ببخشید ما همه برای رعایت همین چیزها جنگ می کنیم. دیگران از این شجاعت اخلاقی ایشان به شعف آمده بودند.
برادرم تعریف می کرد: روز قبل از عملیات کربلای5 بعد از سخنرانی برادر شریعتی فرمانده لشکر31 عاشورا با هم به گردان برمی گشتیم در راه متوجه جوابهای ایشان شدم که خیلی قشنگ بود. مخصوصا با گتری که بسته بود زیبائی و پرستیژ آن دو چندان می نمود. به جورابهایش اشاره کردم و گفتم نادر عجب جورابهائی؟ کی خریدی؟ یک نگاهی به جورابها انداخت و لبخندی زد، نزدیک غروب که وارد چادر خودمان شدم، بچه ها یک جفت جوراب به من دادند و گفتند بگیر اینها به تو می رسد. دیدم همان جورابهای نادر است.
آن روز با عده ای از دوستان به جبهه اعزام می شدیم. بعد از عملیات افتخارآفرین والفجر8 بود، نادر در والفجر8 غواص بود و در حین عملیات از ناحیه گوش و مچ دست به شدت زخمی شده بود تا آنجا که تقریباً گوشش قدرت شنوائی خود را از دست داده بود. در آن موقع دستش خوب نشده بود و نمی توانست کاری انجام دهد، ولی دیدم که ایشان هم آماده اعزام هستند. با تعجب گفتم نادر با این وضع که نمی شود، بی تأمل جواب داد: مگر بر ما واجب نیست که هر چه توان داریم در خدمت دفاع از اسلام و میهن بگذاریم. خوب مگر من این قدر ناتوان و عاجز شده ام که در خانه بنشینیم، بعد هم همراه ما به جبهه آمد.

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده