خاطرات همسر شهيد سيد جعفر طاهري
چهارشنبه, ۰۷ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۵
شهيد سيد جعفر در نيمه شب نيز به تدريس قرآن براي تمام مردم مخصوصا جوانان مي پرداخت، منزلي خريده بود به نام صاحب الزمان، كه همه را به راه اسلام و ايمان بكشاند.

منزلی به نام صاحب الزمان خریده بود


نوید شاهد آذربایجان غربی: سردار شهید «سيد جعفر طاهري»، سال 1319 در خانواده اي روحاني در روستاي راهدانه از توابع نقده پاي به عرصه هستي نهاد. عمر پربارش را صرف اثبات حقانيت اسلام نمود و تا كلاس ششم ابتدايي نظام قديم به اكتساب علم و دانش پرداخت و سپس دروس حوزوي را كسب نمود. قبل از پيروزي انقلاب مبارزه قاطعي عليه فرقه ضاله بهاييت داشت. در دوران انقلاب نقش مؤثري در تشكيل و انسجام مردم انقلابي ايفا نمود. پس از پيروزي انقلاب فرماندهي جوانمردان محافظ پادگان جلديان را بر عهده گرفت و سرانجام یازدهم شهریور 58 در نزديكي پاسگاه دواب دوشادوش به همراه چمدین تن از بهترين يارانش در حمله ناجوانمردانه عناصر ضد انقلاب، عاشقانه به سالكان عالم ملكوت پيوستند.


تمام لحظه هاي شهيد خاطره بود اما نمي توان با زبان توصيف كرد. شهيد سيدجعفر طاهري واقعا همسري مهربان بود. ما در سن 14 سالگي ازدواج كرديم. هميشه با مهرباني و محبت با ما رفتار مي كرد و سعي مي كرد كه كوچكترين ناراحتي را با محبت از بين ببرد.
دو سال بعد از ازدواج به مدرسه فيضيه قم رفت و از كلاس ها و كلام امام خميني (ره) بهره مند شد.
شهيد مي فرمود: «در 15 خرداد 1342 كه كشتار طلبه هاي مدرسه فيضيه توسط رژيم شاه بود، در آنجا حضور داشتم. وقتي كه امام را از مدرسه فيضيه بردند تمام درب هاي مدرسه را بستند و تمام طلبه ها را كه حدود 400 نفر مي شد با سرنيزه به شهادت رساندند. نمي دانم،‌نمي دانم چگونه از آنجا بيرون آمديم. چندين روز زير پل قم پنهان شديم، بعد از چند روز گرسنگي كه از آنجا بيرون آمديم ما را دستگير كردند و حدود 8 ماه در يك زندان زيرزميني مابين قم و تهران زنداني كردند. مكاني بود كثيف، بدبو، جايي براي نشستن نبود چون آب كثيف در آنجا جريان داشت. بيشتر زنداني ها از گرسنگي جان باختند چون غذايي كه هر روز به ما مي دادند عبارت بود از يك تكه نان خشك و يك قمقمقه آب كه من آب را نمي خوردم و روزي سه وعده وضو با آن مي گرفتم تا فريضه نماز را بجا آورم. 
بعد از 8 ماه توسط يك همشهري نجات يافتم و از آنجا مرا به سربازي بردند. در آنجا سربازان خيلي شرور و بي ايمان بودند و از نظافت و پاكيزگي و عبادت خبري نبود. وقتي كه مي خواستم نماز بخوانم مرا مسخره مي كردند. مي زدند و به نحوي مي خواستند نگذارند كه من نماز بخوانم. به خاطر همين در نيمه شب ها نماز شب مي خواندم و از خدا طلب بخشش مي كردم و دعايم اين بود كه: خدايا لياقت نداشتم كه مرا به شهادت برسان.

منزلی به نام صاحب الزمان خریده بود

يادم مي آيد كه شبي مشغول نماز خواندن بودم.ي. اي كاش كه در همان زندان مي مردم و به اين مكان كه از عبادت خبري نبود، نمي آمدم. يكي از سربازان مرا ديد و دوستانش را صدا كرد و با مسخره شروع به اذيت و آزار من كردند و با نوارهاي مبتذل مقابل من به پايكوبي مشغول شدند، تا نتوانم به نماز ادامه دهم. امّا من با توجه و عنايات پروردگار به هيچ كدام توجه نمي كردم.
افسر قرارگاه توجه زيادي به من داشت. شبي شاهد رفتار سربازان با من شد. از اين حركت و رفتار سربازان خيلي ناراحت شد و قسم خورد كه با من يكي شود و مرا همراهي كند.
از فرداي آن روز با كمك آن افسر تعدادي حمام و دستشويي در قرارگاه ساختند و من شروع به تدريس نماز و احكام براي سربازان كردم.»
شهيد سيد جعفر در نيمه شب نيز به تدريس قرآن براي تمام مردم مخصوصا جوانان مي پرداخت، منزلي خريده بود به نام صاحب الزمان، كه همه را به راه اسلام و ايمان بكشاند.
مخفيانه با ياران امام در ارتباط بودند و در نيمه هاي شب اعلاميه امام تكثير و پخش مي كردند.
در خانواده نيز به همه محبت مي كردند. هيچ كس را آزار نمي دادند و با همه با خوش روئي رفتار مي كردند. در اواخر شب به خانواده هايي كه مستضعف و بي سرپرست بودند، رسيدگي مي كرد و در راه اطاعت پدر و مادرش بود. اول كه به منزل مي آمد، به ديدار پدر مي رفت. بعد به منزل مي آمد و با محبت و خوشروئي بچه ها را در آغوش مي گرفت و مي بوسيد.
همسرم يكي از نوكران امام زمان (عج) و اباعبدا... (ع) بود. از اول محرم در خانه خود دسته سينه زني اباعبدا... (ع) تشكيل مي داد و خود نيز نوحه خواني مي كرد و در تمام اعيادها و وفات ها در منزل مراسم داشتيم.
بعد از انقلاب نيز شروع به ثبت نام در سپاه پاسداران كرد و موقعي كه دمكرات ها حمله كردند حتي منزل خود را در اختيار نيروي های پاسدار و مردم گذاشت و از اين طرف در خانه و از طرف ديگر در پادگان جلديان و اشنويه مقاومت مي كردند و خودش نيز در اين بحبوحه به همه جا سر مي زد و آنهايي را كه بي خانمان شده و يا اسير دمكرات ها بودند نجات داده و به منزل خود مي اورد و به آنها به بهترين نحو ممكن خدمت مي كرد به طوري كه وقتي جنگ دمكرات تمام شد موقع خداحافظي تمام آنها با گريه از ما جا مي شدند و اينگونه بود كه دمكرات ها به خونش تشنه بودند و مي گفتند اگر ما سيدجعفر را بكشيم شهرستان نقده را در يك روز مي توانيم تصرف كنيم، حتی روز آخر كه به اروميه رفته بود يكي از كردها به منزل ما آمد و سراغ همسرم را گرفت.
وقتي كه شهيد برگشت از همه دلجويي كرد و سكه اي به يادگاري داد و بعد فورا به پادگان جلديان رفت و در آنجا همان فرد كرد گفته بود كه دمكرات ها اطراف نقده توپ گذاشته اند که در آن شب به همراه ياران توپها را خنثي كرده و فرداي آن روز پس از نماز جماعت صبح، حقوق پاسداران را داده و براي آنها سخنراني كرده بود و به تمامي آنها يك سكه صاحب الزمان (عج) داده بود و گفته بود: 
اگر مرا كشتند به من اهميت ندهيد اما به دشمن اسلام فرصت ندهيد تا خدشه اي به اسلام و مسلمين وارد كند.

بعد از سخنراني در هنگام بازگشت به شهر نقده، پسرم كه يكي از پاسدارانش بود، مي خواست او را همراهي كند اما او نگذاشته بود و گفته بود: تو بمان، مادر و خانواده به تو احتياج پيدا مي كند و از بازگشت او جلوگيري مي كند.
در راه جلديان - نقده، دمكرات ها كه كمين كرده بودن همسرم را با 15 نفر از يارانش به شهادت رساندند.
«اهالي شهر نقده مي دانند خاطرات اين شهيد بزرگوار را»

منزلی به نام صاحب الزمان خریده بود

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده